امروز نمی نویسم

امروز افکار زیادی در سرم بود و هر کدام از آنها بسیار نوشتنی است .

اما نمی نویسم ، چرا که شدیدا به زمان برای مطالعه برای امتحان مدیریت مالی که فردا صبح است نیاز دارم .

امیدوارم معامله نوشتن در روزنوشته ها با زمان برای مطالعه در نهایت برایم سودآور واقع شود .

مرزها ، مقدمه و ترجمه

چند وقتی هست که با مرز بندی از طریق دوست روانشناسم دنیس آشنا شده ام ، مطالعه در این حوزه و تلاش برای آشنایی بیشتر با آن مرا به این فکر انداخته که آیا تعارف کردن ، تلاش برای محترمانه رفتار کردن و … که در فرهنگ ما جایگاه بالایی دارد به توانایی ما در مرز بندی و دفاع در مرز هایمان در زندگی لطمه نمیزند ؟

وقتی که دو کودک دعوا میکنند چرا والدین هر طرف سعی میکند به رسم ادب کودک خود را مقصر بداند و از کودک دیگران دلجویی نماید ؟

امروز صبح سوار بر سرویس دانشگاه به سوی امتحان بودم که تصمیم گرفتم چند صفحه ای کتاب بخوانم ، به لیست کتاب های موجود در قفسه برنامه کتابخوانم نگاه کردم و کتاب مرز بندی : جایی که تو تمام می شوی و من شروع می شوم را انتخاب کردم.

در چند صفحه اول کتاب داستان کودکی خانمی نقل می شد که در ۶ ماهگی با جدایی والدین و ترک شدن از سوی آنها روبرو شده بود ، این کودک از ابتدای تولد تا ۱۰ سالگی که دوباره به زندگی با مادرش (که حالا همسر جدیدی داشت) را تجربه کرده بود ، در خود احساس تعلق نکرده بود .

ادامه ی مطلب

تقسیم زمان و زندگی

دیروز با خودم فکر می کردم که زندگی ما به چه چیزی می گذرد ؟
از روز ، ماه ، سال ، تا دهه و عمر .

تعجبم گرفت وقتی متوجه شدم که مقدار زیادی از عمرم را صرف فعالیت هایی کرده ام که نه بهره وری ام را افزایش می داده اند ، نه موجب خوشحالی و ایجاد احساس خوب در من می شده اند .

کمی دلگیر شدم ، چرا که عمر محدود است ، ساعت های روز محدود هستند ، ساعت هایی که در اختیار خودمان هستیم هم با افزایش سنمان مرتبا کمتر می شوند .

فکر کردم که چه خوب است اگر روز و هفته و ماه و سال را قسمت بندی کنیم ، چنانکه می گویند انسان فلان درصد از عمرش را می خوابد ، ببینیم که هر کاری که در روز انجام می دهیم چند درصد از زمان مارا می گیرد و چه خروچی ای دارد . اینگونه شاید بتوانیم برنامه ریزی داشته باشیم که در حداقل شرایط ممکن در جهت شادی و تفریح باشد .

برنامه ریزی بلند مدت و یک مشکل

دیشب با خودم فکر میکردم که در شرایط ناپایدار (تقریبا همانند شرایطی که در حال حاضر در آن هستیم) ، مدام به آینده فکر کردن و تلاش برای برنامه ریزی کردن برای آینده ممکن است درست نباشد .

دلیل آن هم ساده است ، فرض کنید شما ابتدای این هفته تصمیم میگیرید وارد بیزینس تخم مرغ بشوید ، دو روز را در پی پیدا کردن تامین کننده خوب هستید و روز سوم ، دقیقا زمانی که تامین کننده مناسبی پیدا شده با خبر می شوید که به سبب بالا رفتن نرخ ارز قرار است لاستیک خودرو گران شود و تصمیم میگیرید منابع مالی خود را در بیزینس لاستیک سرمایه گذاری کنید ، باز هم سه روز در پی یافتن راه و چاهی برای وارد شدن به آن کسب و کار میگردید و در آخر متوجه می شوید که اول تا آخر این کسب و کار در گروی یک گروه خاص است که به واسطه رانت تسلط کاملی بر بازار لاستیک دارند و در این بازار شانسی برای کسب سود نخواهید داشت .

فکر کنید در چنین شرایطی برآورد کردن روزانه شرایط و تصمیم گیری مطابق اطلاعات روزانه و تغییر برنامه ای که داریم چقدر سخت است . سخت تر از آن خودداری از برآورد روزانه شرایط است ، در شرایطی که هر روز اتفاق جدیدی رخ می دهد و اقتصاد بالا و پایین می شود و به تعداد ریسک های بقا و موفقیتت اضافه می شود ، خودداری از برآورد شرایط به صورت روزانه سخت است .

اما اگر قرار است برای رسیدن به هدفی برنامه ریزی کنیم ، نیاز است که برآورد خود را به صورت دوره ای انجام بدهیم و در میان این دوره ها فقط به رسیدن به هدف و تلاش برای آن تمرکز کنیم .

در غیر این صورت حکم کسی را خواهیم داشت که از صبح تا شب را به دنبال شرایط جدید به وجود آمده می دود و در پایان روز با دستان خالی به آغوش خانواده اش بر میگردد .

تا پایان دنیا (از توپاک)

کم پیش می آید که در روزنوشته ها تِرَک های موسیقی به اشتراک بگذارم ، و مواقعی هم که تَرِکی در روزنوشته ها قرار می دهم دو معنی می تواند داشته باشد :

میخواسته ام یک روز از نوشتن در روزنوشته ها فاصله بگیرم یا اینکه آن تَرِک آنقدر زیبا و با مفهوم بوده که ارزش به اشتراک گذاری آن بیشتر از ارزش افکار آن روز من بوده .

تِرَک زیر مصداق حالت دوم است .

مزیت دوره های مختلف زندگی

هر دوره ای در زندگی ویژگی های مثبت خود را دارد ، درس های مثبت خود ، خاطرات مثبت خود و احساسات مثبت خود را .

دوره ای که یک ورزش را به صورت حرفه ای دنبال می کردیم ، دوره ای که به صورت حرفه ای ساز می زدیم ، دوره ای که مشغول تحصیل در دانشگاه بودیم و…

تا امروز به آن صورت متوجه درس ها و خاطرات و احساسات خوب دوره های گذشته زندگی نبودم تا اینکه امروز کلیپی از جمعی که در گذشته به آن تعلق داشتم را دیدم و تمامی احساسات و خاطرات و درس های خوب در ذهنم زنده شد .

چه خوب می شود اگر دوره کنونی زندگی را بهتر بشناسیم و از مزیت ها و احساسات مثبت و درس های مثبتی که می توانیم در این دوره یاد بگیریم ، نهایت استفاده را ببریم .

عصر جمعه ، خوشحالی و رفتار سازمانی

چند هفته پیش در کلاس رفتار سازمانی در مورد عصر جمعه صحبت کردیم ، در کلاس نتیجه گرفته شد که چون ما در روزهای جمعه تعامل کمتری با دیگران داریم ، عصر جمعه دلگیری را تجربه می کنیم . هیچکس مخالف نبود ، به جز من .

من ادعا کردم عصر جمعه برای من ناراحت کننده نیست و بلکه خوشحال کننده هم هست . در توضیح چرایی این ادعا هم به این نکته اشاره کردم که در طول هفته روزهای سنگین کاری و درسی را سپری می کنم و روز جمعه تقریبا تنها روزی در هفته است که می توانم از تنهایی و انجام کارهایی که دوست دارم لذت ببرم .

امروز به صحبت و بحث های آن روز فکر می کردم ، از نظرم اندکی کوته بینانه آمد ، تک بُعدی نگریستن به یک موضوع . اینکه بگوییم چون ما در روزهای جمعه با افراد کمتری تعامل داریم عصر های جمعه دلگیر کننده است ، یا اینکه در روزهای جمعه زمانمان بیشتر در اختیار خودمان است تا دیگران ، خوشحالیم .

به نظرم آمد که خوشحالی و دلگیری به ابعاد بسیار بیشتری وابسته است .

ادامه ی مطلب

از پویا شفیعی

پویا شفیعی از معدود افرادی است که اکانت اینستاگرامش را عمیقا دوست دارم و از خواندن پست هایش سیر نمی شوم . یکی دو ماه هم است که حضورم در اینستاگرام را تقریبا به صفر رسانده ام . امروز ناتیفیکیشن برنامه اینستاگرام پیغام داد که پویا شفیعی بعد از مدتها پست جدیدی گذاشته ، به علاقه و هدف خواندن پست پویا اینستاگرام را باز کردم و پست پویا را خواندم .

از خواندن کلمه به کلمه پست لذت بردم ، اما یک تکه از پست نظر من را بیشتر از بقیه پست جلب کرد ، آن قسمتی را که برای من زیباتر از بقیه پست بود را برای شما در ادامه کپی می کنم ، امیدوارم که شما هم مثل من این تکه از پست را زیبا و مفید بدانید و از خواندنش لذت ببرید .

” یه مربی هلندی داشتم حدود ده سال پیش. میگفت واسه پریدن قورباغه دو تا #محدودیت هست اول اینکه نمیتونه از یه حدی بیشتر بپره ، دوم اینکه نمیتونه بیش از یک جهت بپره. زندگی ما پره از تصمیمهای متناقضیه که تو یه جهت نیستن. حواسمون باشه ” 
-از پویا شفیعی 

 

در مورد نوشتن در روزنوشته ها

دیشب نیم ساعتی با مشاور خوابگاه گپ زدم ، در این نیم ساعت در مورد مرز بندی و مرز قایل شدن هم صحبت کردیم .
چند دقیقه پیش ، زمانی که منتظر پر شدن صندلی های تاکسی و حرکت آن بودم روزنوشته ها را باز کردم و به این فکر کردم که در مورد چی بنویسم؟
با خودم فکر کردم که در مورد دیروز که در جهان روز خاصی بود بنویسم و آن را به همزاد پنداری ربط بدهم . اندکی فکر کردم و به خودم گفتم این موضوع مناسب نیست ، بعد از یکی دو دقیقه فکر دیگر به صحبت های امروزم با سینا و محمد ، همکارانم فکر کردم و تصمیم گرفتم در مورد آن صحبت ها بنویسم.
صفحه روزنوشته ها که بالا آمد نظرم به متن روزنوشته ها جلب شد :
نوشتن روزانه آنچه در ذهنم می گذرد
با خودم فکر کردم که در ذهن من ، حداقل برای امروز ، تعداد و قدرت ابهام ها بسیار بیشتر از قطعیت هاست.
به ابهام ها فکر کردم و یکی از ابتدایی ترین و در عین حال سخت ترین ابهام هایم را با خودم بررسی کردم : نوشتم روزانه در مورد آنچه که در ذهنم می گذرد در روز نوشته ها .
از خود پرسیدم چرا برخی روزها به سختی چیزی برای نوشتن وجود دارد ؟
چند ثانیه ای مکث کردم و پاسخ دادم، دلیل آن مطمئنا کمبود موضوع و حرف برای نوشتن نیست .
سوال بعدی در ذهنم نقش بست : پس چرا در مورد آن ها نمی نویسی؟
به یاد صحبت های دیشبم با مشاور افتادم و پاسخ دادم که چون همه حرف ها گفتنی نیست و همه حرف ها شنیدنی نیست .
با این دلیل فعلا قانع شده ام که وقتی نمیتوانم موضوعی مرتبط و مناسب برای نوشتن در روزنوشته ها پیدا کنم، احتمالا مشکل از آنچه برای گفتن دارم و آنچه برای نگه داشتن است و نه فقدان چیزی در ذهنم برای سخن گفتن از .