سختی تغییر

امروز با خودم فکر میکردم که تا آنجایی که تجربه گرده ام و دیده ام ، برخی از تغییرات کلیدی و بنیادی زندگی هر انسانی از تحت فشار بودن و به زمین خوردن حاصل شده است .

منظورم این است که در پس هر سختی و فشاری تغییری وجود داشته و دارد و در سختی و فشار و با تلاش بیشتر است که ما رشد می کنیم .

 

پی نوشت : از اریک تامس پرسیدند که برای اینکه بتوانیم شرایط را برای تغییری بنیادی در زندگیمان آماده کنیم چه چیزی نیاز است ؟ اریک تامس پاسخ داد : به زمین بخورید ، در شرایطی باشید که چیزی برای از دست دادن نداشته باشید .

تفاوت جنگ و درگیری

جنگ کلی تر است ، بلند مدت تر است و توانایی رقم زدن سرنوشت یک فرد/کشور/قاره/کره را دارد .

درگیری اما موردی جزئی است ، اغلب به دلیل سو تفاهم یا عدم توافق بین طرفین رخ می دهد .

هدف صحبت امروزم توضیح تفاوت بین جنگ و درگیری نیست ، هدف امروزم داشتن تفکر سیستمی نسبت به تعارض ها و مدیریت آن هاست .

به اطرافیانم گفته ام ، میگویم و خواهم گفت که : به خاطر پیروزی در یک درگیری کوچک جنگ بزرگتر را نبازید .

اگر بخواهم مثالی بزنم به قاتل هایی اشاره می کنم که به خاطر یک لحظه غرور و اظهار وجود و نیرومندی برای همیشه خود را اسیر میله های زندان کرده اند . بردن یک درگیری کوتاه مدت باعث شده که جنگ بزرگ تر نادیده گرفته شده و فراموش شود و در نهایت دستیابی به برد کوتاه مدت ، منجر به شکست بلند مدت شده .

ادامه ی مطلب

کوتاه در مورد فشار و ناامیدی

هیچ ستاره و انسان موفقی را نمیتوان یافت که با بیخیال شدن و نا امید بودن در شرایط سخت به موفقیت رسیده باشد.

شرایط سخت ، موانع و شکست نه تنها انسان های موفق آینده را نا امید نمی کند ، بلکه انگیزه و عزم آنها را برای رسیدن به اهدافشان چند برابر می کند . چرا که در پس هر شکست و مانعی دلیلی وجود دارد و در پس هر دلیل ، راه حلی که انسان های موفق را مصمم به یافتن آن راه حل و گذشتن از مانع می کند .

صبر

صبر نیاز است ، زمانی که اهداف بلند و مسیر طولانی و سرعت حرکت آهسته است .

 

پی نوشت اول : دنزل واشینگتن میگفت : بدون تعهد ، هیچگاه راهی را شروع نمیکنید و بدون تداوم هیچگاه به پایان نمی رسانید .

 

پی نوشت دوم : امروز که داشتم برای دوستم از دوران پر تلاشم در سالهای گیمینگ و سال پشت کنکور ارشد میگفتم به یاد جمله بالا از دنزل واشینگتن افتادم. این تداوم بود که باعث شده بود من به نقطه پایان برسم.

تناقض گاهی اوقات زیباست

تناقض گاهی اوقات زیباست، وقتی که انسانی در عمل و ظاهر جدی است اما در قلب و درون لطیف و مهربان . این تناقض موجب شگفتی دیگران می شود ، و تلفیق جدیت و مسئولیت پذیری با انسان دوستی و مهربانی ، یکی از زیباترین تلفیق هایی است که میشناسم .

این تناقض زیبا شاید که ضروری باشد ، شاید نیاز باشد که انسان در کنار جدی بودن همواره انسان بودن خودش و احساسات لطیف انسانی را به خاطر بسپارد و در زمان و مکان و شرایط مناسب از آنها استفاده کند .

 

در مورد تعارض سازمانی

در مورد تعارض سازمانی دو نکته به نظرم می رسند که ارزش بیان کردن و ثبت کردن (حداقل برای یادآوری به خودم در آینده) را دارند .

نکته اول این است که ادراکات ما از مسائل مختلف ممکن است با یکدیگر بسیار متفاوت باشد . اولین قدم در حل تعارض های سازمانی نشستن پای صحبت های طرف مقابل و گوش دادن به صحبت هایش و تلاش برای دیدن آنچه اتفاق افتاده از دید اوست .

ادامه ی مطلب

انتخاب دیگران

هر وقت که از پدرم تشکر کرده ام و تشکر میکنم که به من در زندگی و در رسیدن به اهداف و چیزهایی که فکر میکرده ام و فکر میکنم مهم هستند کمک کرده و پدر خوبی بوده در جوابم میگوید : خوبی از خودتان (من و برادر و خواهرم) بوده ، خودتان اتتخاب کرده اید خوب باشید ، راه درست را بروید و به نتایج درست برسید .

فکر میکنم که برای موفقیت در زندگی ، در هر بُعدی که فکرش را می کنید نیاز است که درک کنیم دیگران خودشان اتتخاب کرده اند که خوب باشند ، خودشان اتتخاب کرده‌اند که به ما احترام بگذارند، خودشان انتخاب کرده اند به ما کمک کنند و خوبی های دیگران بیشتر در نتیجه انتخاب خودشان مبنی بر خوب بودن است تا دِینی که گردنشان داریم .

امیدوارم یادمان نرود که همواره یک انتخاب وجود دارد ، و این انتخاب از هیچ کسی قابل سلب نیست ، یادمان نرود که دیگران در هر لحظه ای که اراده کنند میتوانند تصمیم بگیرند که خوبی هایشان را از ما سلب یا به ما ارائه کنند .

کمی تفکر

امروز مسیر برگشتم از محل کارم به خوابگاه را با ون آمدم.

فردی که در انتهای ون نشسته بود میان راه بلند صدا زد سر شانزدهم بایستید .

برای بار کردن راه و پیاده شدن آن فرد ، ۴ نفر دیگر پیاده شدند و دوباره سوار شدند، همه دلخور و ناراحت از اینکه چرا فردی که میخواسته در میانه راه پیاده شود صندلی های اول را برای خود انتخاب نکرده و در تضاد با این انتخاب به صندلی آخر ون پناه برده .

به یاد حرف همیشگی ام افتادم که بیشتر بین صحبت هایم با خانواده ام مطرح میشود و آن این است که بسیاری از رفتار های کوچک و بد ما حاصل فکر نکردن است.

چنانکه اگر این مسافر قبل از سوار شدن ده ثانیه راجب به محل پیاده شدنش فکر میکرد مطمینا مناسب تر میدید که صندلی های اول ون را برگزیند .

مثال بعدی هم که در این مورد به ذهنم می آید رد شدن از چراغ قرمز برای عابر پیاده است .

اگر چند دقیقه ای با خودمان خلوت کنیم و در مورد این چراغ فکر کنیم احتمالا به نتایج زیر برسیم :

-برای اغلب ما انسان ها ، میان ۸ ساعت و ۹ ساعت خوابیدن تفاوتی نیست و آیا قرار است با یک دقیقه زمانی که با زیر پا گذاشتن قانون و چندین چیز دیگر و رد شدن از چراغ قرمز عابر پیاده به دست می آوریم زندگیمان نجات پیدا کند ؟ اگر واقعا زمان برایمان آنقدر اهمیت ندارد چرا نباید حاضر باشیم یک دقیقه زمان را با هدف بهبود زندگی دیگران به صبر بگذرانیم

-استدلال اشتباهی است که اگر چراغ قرمز است ولی ماشین نیست باید عبور کرد. این استدلال چندان فرقی با استدلال راننده ای که چهار راه را خالی میبیند و از چراغ قرمز رد می شود ندارد .

-راننده حق دارد که زمانی که چراغ سبز است با آرامش خاطر و آسودگی از چهارراه عبور کند ، رد شدن از میان ماشین های عبوری و وادار کردن آنها به واکنش تجاوز مستقیم به حقوق آن هاست .

-مورد آخر هم اینکه به هر حال ما انسان های متمدنی هستیم و اغلب نشانه های تمدنی (از جمله قوانین) که به دست خود ما ساخته شده اند با هدف بهبود کیفیت زندگی و افزایش جایگاه و شان انسان به وجود آمده اند . با حفظ و احترام به این قوانین نه تنها جهان را جای بهتری میکنیم بلکه به عنوان یک انسان احساس بهتری نسبت به خودمان خواهیم داشت .

برادرم میگفت

زمانی که جوان تر یا به عبارتی نوجوان بودیم ، برادرم میگفت که احسان ، برای شناخت یک نفر کافیه به افرادی که آگاهانه انتخاب کرده و دور خودش داره توجه کنی . میدونی چرا ؟ چون معمولا آدم هایی با ویژگی های اخلاقی و شخصیتی مشابه یکجا جمع میشن، برای همینه که میبینی آدم خوبها دور همن ، آدم های حریص دور همن ، آدم های دل پاک دور همن و .. .

آخرین باری که این گفته اش رو به یاد آوردم یادم افتاد که چطوری دونستن این موضوع باعث میشه که کمتر از رفتار یک فرد تعجب کنیم ، چطوری برامون ویژگی های بد یا خوب یک فرد با توجه به اطرافیانی که آگاهانه انتخاب کرده مورد انتظار باشن و متعجبمون نکنن. چطوری با ویژگی های شخصیتی دیگران کنار بیایم و قبول کنیم که بعضی از آدم ها قبول کردن که همونطوری که هستند باشن و اینطور بودنشون اتفاقی نیست .

 

تجربه کاربری و محیط کار

قبل از اینکه وارد محل کار و سازمانی بشوم ، فکر می کردم که هر انسانی UX یا تجربه کاربری خاص خود را دارد . این تجربه کاربری آن انسان است که مشخص می کند چقدر رابطه مان می تواند با او عمیق شود ، در موقعیت های مختلف می توانیم چه انتظار رفتاری از او داشته باشیم و از کنار او بودن چه احساسی به ما دست می دهد .

تجربه تقریبا 4 ماهه ام در محیط کار و سازمان باعث شده به یک نکته برسم :

برای همکاری کوتاه مدت با کسی ، شاید مهارت هایش بیشتر در نظر باشند و به آنها ارزش و وزن بیشتری بدهیم تا شخصیت و نگرش و عادت ها و هر آنچه که تجربه کاربریش را می سازند ، اما برای تصمیم گیری در مورد همکاری دراز مدت ، وزنی که تجربه کاربری آن شخص دارد کمتر از وزن مهارت هایش نیست .