خوشبختی گم شده

سوار بر تاکسی هستم ، حدودا یک ربع پیش از شرکت بیرون زدم و در مسیر با چند کودک که فال حافظ و دستمال کاغذی می فروشند روبرو شدم . این کودکان همان هایی هستند که هر روز در مسیر برگشتم از محل کار می بینمشان ، امروز اما آنقدر خوش شانس بودم که لبخند آنها را هم ببینم .

یکی از این کودکان به دیگری از بطری خودش آب داد و دیگری هم به او لبخندی زد و آرام چند کلمه در گوشش گفت .

دیدن این صحنه من را به یاد سال های زیبای کودکیم انداخت ، سال هایی که با پدر و پادرم با موتور سوزوکی بیرون می رفتیم. بهار و تابستان ، پاییز و زمستان به صحرا می رفتیم و از زندگی در آرامش و آسودگی لذت می بردیم.

با خودم فکر کردم که چقدر این کودکان بد شانس هستند که از نعمت استفاده از سال های اول زندگی و کودکی هم محروم اند.

بعد به خودم گفتم ، تو داری خوشحالی و رضایت را اشتباه اندازه میگیری ، تو داری کودکی آنها را با کودکی خودت مقایسه میکنی ، در حالی که خوب میدانی که انسان ها خوشحالی و رضایت خود را با مقایسه خود با محیط و اطرافیانشان تعیین میکنند .

ادامه ی مطلب

فصلی در جهنم

بعضی کتاب ها ، فیلم ها ، تِرَک های موسیقی ، نه با محتوایشان ، بلکه با نامشان برای تو یک عمر میتوانند داستان تعریف کنند .

مثل ، صد سال تنهایی ، در جستجوی زمان از دست رفته ، شرق بهشت و …

و اما ، این تِرَک ، مدت هاست که در حال داستان تعریف کردن است ، برای من .. فصلی در جهنم .

من در آرزوی او شدنم ، دکتر عباس فایضی

اشک در چشمانم حلقه زد ، وقتی که صفحه نتایج جستجوی “دکتر عباس فایضی” در گوگل را دیدم .

آدرس مطب او ، موقعیت آن به روی نقشه ، تلفن و تصویر و …

دکتر عباس فایضی

دکتر فایضی در بدترین برهه در زندگی ام از بُعد تنفس و آلرژی دکتر من بود . هنوز به یاد دارم سال های اول دبستانم را که به همراه مادرم ماهانه با دکتر فایضی ملاقات میکردیم و وضعیت آسم و آلرژی من را بررسی می کرد . آن سال ها تازه یک رنو 5 خریده بود . ماشین لوکسی نبود و برای فردی در سن و سال او مناسب بود . یکی دو سالی میشد که در طبقه بالای یک ساختمان مطب دایر کرده بود و با جان و دل تلاش می کرد تا گره از مشکلات تنفسی مردم باز کند .

ادامه ی مطلب

به بهانه ورود به سال جدید

تقریبا تمام حرف هایی که در ذهنم است و میخواستم بنویسم را فرهاد در این تِرَکِ زیبا در زیباترین و کوتاه ترین و موثرترین حالت ممکن گفته ، اما یک جمله از این تِرَک از نظر من ارزش اشاره و تاکید بیشتری دارد .

” ما به اندازه ما می روئیم ” 

 

 

کوتاه ترین نامه دنیا

نامه نوشتن را دوست دارم و گاهی نامه مینویسم ، برای خودم و برای دیگران ، چند صد نامه نوشته شده و ارسال نشده دارم ،  نامه هایی که ارزش من و ارزش دیگران را به من نشان می دهند .

در کنار نامه نوشتن ساحل را هم دوست دارم . ساحل برای من از آن دسته مکان هاییست که دل کندن از آن سخت است .

امروز در محوطه دانشکده حقوق نشسته بودم و با پشت دست گوش ها و گردن بچه گربه ای زیبا را نوازش میکردم . نسیم خنک مرا به یاد دریا انداخت و با خود فکر کردم که اگر روزی بخواهم کوتاه ترین نامه زندگی ام را بنویسم ، خواهم نوشت :

” به ساحل رفتم، اما تو آنجا نبودی .”

کوتاه ترین نامه دنیا

چند خط درباره روزنوشته ها

امروز صبح چند دقیقه ای زمان خالی داشتم و تصمیم گرفتم برگه درباره من روزنوشته ها را سر و سامانی بدهم ، مطلب زیر حاصل تلاشم برای سامان بخشیدن به برگه درباره من بود که دوست داشتم آن را در قالب یک مطلب داشته باشم ، تا اگر روزی برگه درباره من تغییر کرد ، این چند کلمه در جایی ثبت شده باشند .

اینجا ، جایی برای شکستن خود سانسوری است ، جایی برای خودافشایی  .

خود سانسوری که هرچه بزرگتر میشویم ، در ما قوی تر میشود و از طرف دیگر نعمت وجود شبکه های اجتماعی که زمینه را برای دامن زدن به این خود سانسوری فراهم می کند ، یا آن را تا بالاترین حد تقویت می کند ، یا آن را می شکند . من اما فکر می کنم در شبکه های اجتماعی خود سانسوری ها شکسته نمی شوند ، بلکه تقویت می شوند . در شبکه های اجتماعی است که می توانیم هرآنکه هیچوقت نبوده ایم باشیم ، در هر نقابی جای بگیریم و با زبانش سخن بگوییم .

هدف روزنوشته های من اما این نیست ، هدف روزنوشته ها شکستن هرآنچه به اشتباه ساخته شده است ، نقاب های دروغین . راه شکستن این نقاب های دروغین ، خودشناسی است ، اما آیا خودشناسی کار آسانی است ؟ من فکر نمیکنم که آسان باشد ، چرا که افرادی که به مراتب از من بهتر بوده اند بارها گفته اند که میترسند بمیرند و خود را به درستی نشناخته باشند . ابزارهای زیادی برای خود شناسی وجود دارند ، اما هیچکدام از آنها همانند نوشتن از افکار خود به شما در شناخت خودتان کمک نمیکند ، پس باید نوشت ، تا خود را شناخت ، بدون سانسور ، بدون نقاب ، بدون پرده .

ادامه ی مطلب