چرا زندگی امیر ادامه پیدا نکرد؟

چند روز پیش با سینا رضانواز ، همکارم در مجموعه تپسل صحبت می کردم و از صحبت سابقه خود در تولید محتوا (به هر شکل) به میان آمد .

سینا تعریف کرد که حساب اینستاگرامی داشته که با قدرت و علاقه آن را راه اندازی کرده بوده و هر روز مطابق با برنامه هفتگی و روزانه مطلب جدیدی پست می کرده . این حساب در زمانی که من و سینا صحبت می کردیم فعالیت آنچنانی نداشت و عملا غیر فعال بود . یک دلیل سینا برای اینکه چرا فعالیت این حساب ادامه پیدا نکرده بود این بود که مقید کردن خود به ایجاد محتوا به صورت روزانه تحت شرایط خاصی امکان پذیر است و آن شرایط برای سینا مهیا نبود .

صحبت های سینا مرا به یاد کتاب زندگی امیر که چند وقتی مشغول نوشتنش بودم انداخت . زندگی امیر حاصل چند ایده از ابتدای سال 97 تا مرداد 97 بود ، در خلوت و نوشته های خصوصیم این ایده ها را مقداری پر و بال داده بوده و قصد داشتم به صورت یک کتاب در بیاروم ، چرا که فکر می کردم و فکر می کنم حداقل نوشتن یک داستان در طول عمرم چیزیست که میتوانم بعدها از تجربه و دست آوردش خوشحال باشم .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت یازدهم

لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم ، پای کامپیوترم نشستم و بازی رو اجرا کردم . زیر لب گفتم :

-این بی حوصلگی فقط امشب هست ، این افکار بیخودی فقط امشب هستن ، این بیهودگی فقط امشب هست .

از اعتراف به بیهوده بودن زندگیم شرمسار شدم . هدفون رو روی سرم گذاشتم و مثل همیشه برای فرار از فکر و واقعیت به مانیتور کامپیوترم خیره شدم …

به محض اینکه بازی رو اجرا کردم از طرف هم تیمی ام توی مسابقات پیام اومد .

-سلام ، شما همونی که قراره هم تیمی ما باشی ؟

جواب دادم :

-سلام ، آره

-اسمت چیه ؟

-امیر

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت دهم

درخواست دوستیش رو قبول کردم و توی لیست دوستام دنبالش گشتم ، دیدم آفلاینه و نیستش ، براش پیام گذاشتم :

-سلام ، کاری داشتید ؟

چت رو بستم و بازی رو اجرا کردم ، وارد سرور شدم و اولین اسمی که نظرم رو جلب کرد اسم میلاد بود ، عقاب – میلاد …

به اسم میلاد خیره وایسادم و به فکر فرو رفتم ، باید سلام میکردم ؟ نباید سلام میکردم ؟ خشکم زده بود و دستام تکون نمیخورد ، فقط به دنبال تصمیمی بودم که بعدا ازش پشیمون نشم . بازی شروع شد و من هنوز بی حرکت بودم . یک دقیقه به همین منوال گذشت تا تصمیممو گرفتم . تصمیم گرفتم مودم اینترنت رو خاموش کنم تا از بازی بیرون انداخته بشم ، اینجوری اگر میلاد متوجه حضور من شده باشه فکر میکنه که اینترنتم مشکل داشته و نتونستم متوجه حضورش بشم و سلام کنم .

با بی میلی دکمه پشت مودم رو زدم و منتظر موندم تا از بازی بیرون انداخته بشم . 30 ثانیه طول کشید تا پیام بیاد : اتصال به سرور بازی به دلیل مشکلات ارتباطی امکان پذیر نیست .

نفس راحتی کشیدم و بازی رو بستم و دوباره مودم رو روشن کردم . نمیدونستم چکار کنم ، بی حوصلگی شدیدی سراغم اومده بود که نمیدونستم چطوری باید از دستش خلاص بشم .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت نهم

درو پشت سرم بستم و سوار دوچرخه شدم ، تا سر خیابون رفتم و وایسادم .

با دودلی به پشت سرم نگاه کردم ، کمی به خیابون خیره شدم و بعد تصمیم گرفتم از طرف خونه میلاد برم و یه نگاهی به خونشون بندازم . سر دوچرخه رو کج کردم و شروع کردم پایدون زدن …

توی مسیر فکرم مشغول به فکر کردن به میلاد بود و قلبم درگیر احساس دلهره و دلتنگی ، دلهره روبرو شدن با میلاد توی مسابقات ، دلهره اینکه اگر میلاد قدم مثبتی برای درست کردن رابطه بینمون برنداره ممکنه غرورم اجازه نده من قدمی بردارم و همین میتونه دوستیمونو واسه همیشه خراب کنه .

پایدون میزدم و پایدون میزدم و بالاخره رسیدم ، خیابونشون مثل همیشه خلوت بود . آروم رفتم در خونه همسایه کناریشون وایسادم و به پنجره اتاق میلاد که باز بود خیره شدم . چند دقیقه بی حرکت و بی تفکر خاصی همونجا وایساده بودم ، شاید میخواستم فقط دلتنگیم رو برطرف کنم ، با نزدیک بودن به جایی که میلاد هست .

بعد از سپری شدن چند دقیقه دوباره شروع به پایدون زدن کردم ، این بار به سمت خونه خودمون . با خودم فکر کردم اینطور دوستی ارزش نداره ، اینکه دل من تنگ باشه و بیام در خونه اش و اون متوجه نشه و توی دنیای خودش غرق باشه . احساس خنده داری نسبت به رابطه ام با میلاد داشتم ، به اینکه چقدر من موضوع رو پیچیده میکنم و میلاد چقدر ساده باهاش برخورد میکنه و کنار میاد . تصمیم گرفتم تا مسابقات به این موضوع فکر نکنم و توی مسابقات حتما توی گیم نت ببینمش و رفتارشو از نزدیک با خودم ببینم .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت هشتم

-یعنی تو میخوای 2 – 3 روز قبل از امتحاناتت بری بشینی توی گیم نت به خاطر مسابقات ؟

-نه ، ما نهایتا روزی 4 ساعت بازی داریم که از قبل بهمون میگن چه ساعتی هست

با تعجب نگام کرد و گفت :

-که اینطور..

شام که تموم شد برگشتم تو اتاقم و جلوی آینه وایسادم . چانه ام کمی دراز تر شده بود ، لپ هام آب شده بود و توی چشمام شیطنت خاصی به چشم میخورد . ابروهام پرپشت تر شده بود و ترکیب همه اینها شده بود یه پسر شونزده ساله . نشستم روی تخت و به فکر فرو رفتم . داشتم بزرگ میشدم ، از بزرگ شدن میترسیدم . از جدی شدن زندگی میترسیدم ، هیچوقت از جدی بودن زندگی لذت نبرده بودم ، بهترین مثالش رفتن مامان بود .

نگاهم به کوله پشتیم افتاد و دفتر و خودکارم رو بیرون آوردم ، تصمیم گرفتم کمی از خودم بنویسم ، نمیدونستم چطوری شروع کنم ، چند ثانیه ای به صفحه خالی خیره شدم تا بالاخره نوشتم : سلام امیر .

چند ثانیه دیگه مکث کردم و فکر کردم میتونم یه نامه بنویسم ، یه نامه ای که نوشتن ساده باشه و بتونه فکرهای توی مغزم رو روی کاغذ بیاره . ادامه دادم :

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت هفتم

برای اولین بود که خودآگاه اینقدر ساکت شده بودم ، برای اولین بار بود که از تنها قدم زدن لذت میبردم و برای اولین بار بود که به دوستیم با میلاد شک کرده بودم . نمیدونستم چه احساسی داشته باشم ، نمیدونستم این احساسات رو چطوری تفسیر کنم ، اما میترسیدم ، از سکوت میترسیدم ، از سکوت می ترسیدم چرا که 11 ماه گذشته تنها چیزی که به خوبی تجربه اش کرده ام سکوت بوده ، سکوتِ بی پایان خونه …

وقتی رسیدم خونه تقریبا شب شده بود ، معمولا مسیر گیم نت تا خونه با دوچرخه 20 دقیقه هست ، اما از اونجایی که من آهسته آهسته قدم میزدم و فکر میکردم حدود 2 ساعت طول کشیده بود .

ماشین بابا رو دم در دیدم ، میدونستم باز هم مثل همیشه میخواد بگه بچه نباید بعد اذان مغرب بیرون باشه ، درو باز کردم و دوچرخه رو توی حیاط گذاشتم و رفتم تو .

بابا روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود ، سلام کردم سرشو بالا آورد و گفت :

-سلام امیر ، کجا بودی بابا ؟

-گیم نت بودم بابا ، حوصله دوچرخه سواری نداشتم و پیاده اومدم ، برای همین دیر رسیدم .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت ششم

وقتی هر جا بروم تو باشی و خاطرات تو و جای قدم های تو ، شهر دیگر جای دیدن ندارد ، شهر فقظ جای رفتن دارد .

و من ، رفتم .

-چطور بود امیر ؟ فکر میکنم باید روی آخرش بیشتر کار کنم ، نظر تو چیه؟

صدای عرفان نتونست صدای درون ذهنم رو قطع کنه ، صدایی که فریاد میزد :

-چرا نگفتی وقتی بچه ات شب تا صبح و صبح تا شب منتظرته تا بیایی و خونه دوباره رنگ و بوی تورو بگیره نگفتی تو نمیتونی بری ؟…

چند ثانیه به عرفان خیره وایسادم و عرفان تکرار کرد :

-چطور بود امیر ؟ خوشت اومد ؟

-اوهوم

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت پنجم

آذر 91

– سلام، امیر چرا آنلاین نمیشی؟ بازی داریم ها

– سلام چند دقیقه وایسید بابام بره میام

-ای بابا ، خیلی داره دیر میشه امیر ، بچه ها میگن اگر نمیای ما بازی کنیم بدون تو

چند لحظه سکوت کردم و تایید کردم که بدون من بازی کنن .

گوشی رو گذاشتم و روی صندلی کامپیوتر خیره به صفحه نمایش نشستم. مثل چند ده بار گذشته حالم بد شده بود .

احساس بیهودگی و پوچی میکردم . وقتی که کسی بهم محل نمیزاشت یا توی جمع دیده نمیشدم این احساس بهم دست میداد .

از دستش کلافه شده ام ، خوب منتظرم وانستادن که وانستادن ، چرا باید اینجور حس بدی پیدا کنم ؟ ما هم خیلی وقت ها منتظر دیگران وا نمی ایستیم ، یعنی اونا هم ناراحت میشن؟

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت چهارم

احساس میکنم دیدن ناراحتی من ناراحتش کرده ، شاید هم فکر میکنه در قبال ناراحتی من مسووله ، شاید ناراحته چون فکر میکنه ممکنه نتونه منو خوشحال کنه ، نتونه مثل قبل منو بخندونه و صدای خندمون توی سالن مدرسه طنین انداز بشه ، ای کاش جواب این سوال هارو میدونستم ، اما من هنوز جواب سوال های خودم رو نمیدونستم ..

روزها سریع سپری میشدن ، مدرسه و میلاد و بازی و گیم نت تمام روزم رو پر کرده بود ، وقتی پتو رو روی خودم مینداختم هم از شدت خستگی فورا خوابم میبرد . سه ماه گذشته بود ، مشغول بودم اما حفره بزرگی توی وجودم و توی زندگیم به وجود آمده بود که نمیشد با هیچی پرش کرد ، هرکاری میکردم آخرش توی ذهنم بود ، در اوج حواس پرتی هام هم همراهم بود ، آخر هر لبخندم گرفتگی بود ، وقتی لبخند میزدم یادم میفتاد لبخندم واقعی نیست و دیگه نمیتونم از ته دل بخندم .

امتحانات که تموم شد هوا گرم بود و بابا نمیزاشت زیاد گیم نت برم ، گفت به جای گیم نت برات توی خونه کامپیوتر میگیرم همینجا بازی کن . گفتم نمیشه ، ما اینترنتی بازی میکنیم ، گفت اینترنت هم میگیرم . حرفی نداشتم بزنم .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت سوم

 

-سلام .

-سلام امیر ، خوش اومدی عزیزم ، چند دقیقه بشینید الان سیستم براتون خالی میشه .

نشستیم و در گوش میلاد گفتم : به نظر که آدم خوش اخلاقی میاد .

-آره آدم خوبیه ولی گاهی وقت ها بچه هایی که میان اینجا دعوا و سر و صدا میکنن و اونم ناراحت و عصبی میشه و روشون داد میزنه ، ولی در کل خیلی آدم خوبیه ، اصلا احساس نمیکنی صاحب گیم نت هست و چند سال باهات فاصله سنی داره ، یه جوری مثل دوست آدم میمونه .

-خودش هم بازی میکنه یا فقط صاحب اینجاست ؟

-خیلی کم بازی میکنه ، بیشتر وقت ها فیلم میبینه یا کتاب میخونه یا مینویسه .

-چی مینویسه ؟

-حرف های خودش رو ، بیشتر دردودل رو مینویسه ، قشنگ مینویسه ، بعدا میگم کسی نبود برامون بخونه ، برای من گاهی وقت ها میخونه .

ادامه ی مطلب