به آنجا می رسیم

قدم به قدم ، روز به روز ، کتاب به کتاب ، تجربه به تجربه، پادکست به پادکست ، ارتباط به ارتباط ، تا دیر وقت بیدار ماندن تا زود بیدار شدن ، زمان و مکان نشناختن تا پای لب تاپ و کتاب خوابیدن.

به آنجا می رسیم، اگر به مسیر اعتماد کنیم و بهایی که باید برای رسیدن پرداخت کنیم را پرداخت کنیم .

گفتگویی در مورد کار

دو روز پیش با یکی از دوستانم از تجربه کار کردن در محیط سازمانی صحبت می کردم و به نکته ای که در طی 3 ماهی که در تپسل کار کرده ام متوجه اش شده ام اشاره کردم .

به او گفتم : روابط سازمانی از آن دسته روابط هستند که تو نمیتوانی به سادگی به خطرشان بیندازی ، نمیتوانی به دلیل یک سو تفاهم کوچک ناراحتی و دلخوری پیش بیاری و نمی توانی در روابط سازمانیت خوب نباشی ، خوب بودن در روابط سازمانی یک الزام است .

سپس در بین صحبت هایی که رد و بدل شد ، او به نکته چالبی اشاره کرد ، دوست من گفت : یک راه برای تحقق هدف خوب بودن این است که قضایای مختلف را با هم قاطی نکنی ، وقتی بر سر یک مشتری و حفظ یا از دست دادنش بین تو و همکارت دلخوری پیش آمده ، باید بتوانی آن دلخوری را از موارد دیگری که بین تو و همکارت میگذرد جدا کنی .

با خودم فکر میکردم که در زندگی چند صد بار دچار این اشتباه شده ام که دلخوری ام را بر سر یک موضوع به موضوع های دیگری بسط داده ام . به این موضوع فکر کردم که چقدر بین افرادی که میشناسم این مشکل و اشتباه وجود دارد ، با خودم فکر کردم که چه رابطه ها و دوستی ها و ازدواج هایی که بر سر همین قاطی کردن قضایا با هم خراب نشده .

این مورد را در چک لیست تغییراتم گذاشتم ، تا هر روز به آن نگاه کنم و یاد بگیرم چگونه قضایا را از هم جدا کنم .

خوشبختی گم شده

سوار بر تاکسی هستم ، حدودا یک ربع پیش از شرکت بیرون زدم و در مسیر با چند کودک که فال حافظ و دستمال کاغذی می فروشند روبرو شدم . این کودکان همان هایی هستند که هر روز در مسیر برگشتم از محل کار می بینمشان ، امروز اما آنقدر خوش شانس بودم که لبخند آنها را هم ببینم .

یکی از این کودکان به دیگری از بطری خودش آب داد و دیگری هم به او لبخندی زد و آرام چند کلمه در گوشش گفت .

دیدن این صحنه من را به یاد سال های زیبای کودکیم انداخت ، سال هایی که با پدر و پادرم با موتور سوزوکی بیرون می رفتیم. بهار و تابستان ، پاییز و زمستان به صحرا می رفتیم و از زندگی در آرامش و آسودگی لذت می بردیم.

با خودم فکر کردم که چقدر این کودکان بد شانس هستند که از نعمت استفاده از سال های اول زندگی و کودکی هم محروم اند.

بعد به خودم گفتم ، تو داری خوشحالی و رضایت را اشتباه اندازه میگیری ، تو داری کودکی آنها را با کودکی خودت مقایسه میکنی ، در حالی که خوب میدانی که انسان ها خوشحالی و رضایت خود را با مقایسه خود با محیط و اطرافیانشان تعیین میکنند .

ادامه ی مطلب

سختی تغییرات سخت

رندی پاش در سخنرانی اش که “آخرین سخرانی” نام دارد گفت :

” یکی از باحال ترین کار های دنیا این است که به لیست کارهای خود نگاه کنید و روی یک کار که باید انجام شود خط بکشید و با خود بگویید : انجامش نمیدم !” ، و اگر بخواهم بگویم نه یکی از باحال ترین ، بلکه یکی از سخت ترین کارهای دنیا چیست ؟ میگویم نگاه به لیست کارهایی که باید بکنی ، تغییراتی که باید انجام بدهی و نتوانی به روی یک تغییر ، هرچند سخت و طاقت فرسا خط بکشی ، چرا که میدانی ، خط کشیدن و کنار گذاشتنش غیر ممکن است .

سختی تغییرات سخت عنوانی نیست که تنها با مقداری تغییر در عنوان کتاب “سختی کارهای سخت” نوشته بن هاروویتز به دست آمده باشد ، این عنوان به سختی تغییراتی اشاره دارد که سخت هستند و الزامی .

دیشب در جمعی بودم و یکی از حاضرین در حال تعریف تجربه خود از تغییر بود ، در میان حرف هایی که در مورد گذشته و تغییراتش می زد گفت :

“بعضی چیزها باید تغییر کنند ، نمی توان بدون تغییر دادن آن ها زندگی خوبی داشت ، خوشحال بود ، موفق بود ، امروز تغییر کنی یا 10 سال دیگر فرقی ندارد ، باید تغییر کنی . اما وای به روزی که 10 سال هزینه بدهی و بعد از دادن اینهمه هزینه و از دست دادن بسیاری مواهب زندگی تازه بخواهی از نو شروع کنی (آن هم با فرض اینکه اصلا دل و رمقی برای از نو شروع کردن در تو باقی مانده باشد) ” 

برخی تغییرات سخت هستند ، فرآیندشان را می گویم ، آما آنچه که آن ها را چندین برابر سخت می کند ، الزام به انجام آن تغییرات است . شخصا فکر می کنم بسیاری از انسان ها حداقل یکی دو تغییر سخت در دست و بال خود دارند ، برای من لیست این تغییرات سخت طولانیست ، برای شما چطور ؟ تغییرات سخت زندگی شما چه هستند ؟

ما داستان های خودمان را داریم

تجربه من جمله بالا را تایید و بر آن تاکید می کند .

از پدر و مادرم گرفته تا غریبه هایی که در اتوبوس و مترو میبینم . هر کدام دغدغه های خود را دارد ، نگرانی ها ، مرزها و باید و نباید ها .

درک این مساله بسیار سخت است ، حداقل برای من . بسیار پیش آمده که از رفتار یک فرد دلخور شده ام ، از نحوه تفکرش انتقاد کرده ام و آن را اشتباه شمارده ام ، بدون آنکه متوجه شوم یکی از منابع تشکیل آن تفکرات و رفتارها داستان و دغدغه های آن شخص بوده است  .

یک هنر برای بازاریاب ها خلق داستان است ، داستان ها هستند که انسان ها را به هم وصل می کنند . داستان یادگیری و کسب علم من را به هم کلاسی ها ، داستان کسب درآمد و رشد حرفه ای مرا به همکارانم و داستان مبارزه با مشکلات زندگی مرا به گروه هایی که در آنها فعالیت می کنم وصل می کند .

داستان ها ما را به هم گره می زنند و هنر یک بازاریاب خلق داستانی است که در داستان روزمره زندگی انسان ها نقشی داشته باشد ، با شرایطی که مناسب وضعیت آنها باشد .

ادامه ی مطلب

فصلی در جهنم

بعضی کتاب ها ، فیلم ها ، تِرَک های موسیقی ، نه با محتوایشان ، بلکه با نامشان برای تو یک عمر میتوانند داستان تعریف کنند .

مثل ، صد سال تنهایی ، در جستجوی زمان از دست رفته ، شرق بهشت و …

و اما ، این تِرَک ، مدت هاست که در حال داستان تعریف کردن است ، برای من .. فصلی در جهنم .

چیزی برای از دست دادن هست

مقدمه مربوط : این روزها برای چهارمین بار مشغول خواندن کتاب انسان در جستجوی معنی دکتر ویکتور فرانکل هستم ، این کتاب به خوبی تقلای روح انسان رو در مواجه با سختی و شرایط سخت به تصویر میکشه .

اصل حرف :
امشب در جلسه اسکایپ معتادان گمنام بودم و یک جمله از یکی از افرادی که در جلسه شرکت کرده بود من رو به فکر فرو برد . فکر به اینکه چقدر حرف هایی که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنی زده به اون چه بسیاری از افراد به صورت روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنن نزدیکه .
این فرد حدودا ۳ ماه بود که پاک بود و تعریف کرد که آخرین باری که مصرف کرده احساس تهی بودن بهش دست داده و نمیخواسته دیگه زنده بمونه.
و بعد از ارائه این داستان این جمله ماندگار رو گفت :
احساس کردم روحم از بدنم جدا شده و روح من آخرین چیزی بود که بعد از آغاز اعتیاد برام باقی مونده بود و تنها چیزی بود که برای از دست دادن داشتم .

پی نوشت اول : عنوان مطلب رو با توجه به تجربه های دکتر ویکتور فرانکل و صحبت های امشب این عزیز انتخاب کردم. دکتر ویکتور فرانکل بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم اشاره کرده بود که حتی وقتی انسان همه چیزش رو از دست میده هنوز یک چیز درون او باقی میمونه ، گاهی وقت ها اون رو عشق می نامید و گاهی وقت ها معنا. امشب هم این دوست عزیز من رو به یاد این موضوع انداخت که حتی وقتی آدم احساس میکنه هیچ چیزی برای از دست دادن نداره ، چیز های زیادی برای از دست دادن داره .

پی نوشت دوم : آخرین خط پی نوشت اول رو که نوشتم به یاد قسمتی از یکی از تِرَک های توپاک افتادم که میگفت :

You gotta find a way to survive, cause they win when your soul dies .

یک تغییر کوچک

داشتم به جمله ” ماهی را هر وقت که از آب بگیری تازه است ” فکر می کردم .

بار انگیزشی این جمله برایم تقریبا صفر بود . به محل اشکال این جمله فکر کردم و با اعمال تغییراتی کوچک و فکر به آنچه امروز به آن نیاز دارم جمله زیر را به جای جمله بالا نوشتم :
برای ناامید شدن ، تقریبا همیشه زود است ” .

 

یادآوری تونی رابینز

امروز اخباری به گوشم رسید که دلخورم کرد ، از اینکه چرا آنجایی که میتوانستم و میتوانم باشم نیستم و دیگرانی که شاید در ذهن من لیاقت آن جایگاه را نداشته باشند در آن جایگاه ایستاده و به من لبخندی به نشانه تمسخر می زنند .

به خودم یک قول دادم ، زمانی که به آن قول فکر کردم به یاد جمله تونی رابینز در ابتدای کتاب قدرت شگرف درونش افتادم ، او در ابتدای آن کتاب میگفت که روزی زندگی اش تغییر کرده که به خود قول داده هیچگاه از آنچه که میتواند باشد ، کمتر نباشد .

قولی که من به خودم دادم ربطی به آنچه بودم و هستم از لحاظ موقعیت کسب و کاری ندارد ، اما نتیجه آن مطمئنا موقعیت کسب و کاری بهتر است .