کتاب زندگی امیر – قسمت پنجم

آذر 91

– سلام، امیر چرا آنلاین نمیشی؟ بازی داریم ها

– سلام چند دقیقه وایسید بابام بره میام

-ای بابا ، خیلی داره دیر میشه امیر ، بچه ها میگن اگر نمیای ما بازی کنیم بدون تو

چند لحظه سکوت کردم و تایید کردم که بدون من بازی کنن .

گوشی رو گذاشتم و روی صندلی کامپیوتر خیره به صفحه نمایش نشستم. مثل چند ده بار گذشته حالم بد شده بود .

احساس بیهودگی و پوچی میکردم . وقتی که کسی بهم محل نمیزاشت یا توی جمع دیده نمیشدم این احساس بهم دست میداد .

از دستش کلافه شده ام ، خوب منتظرم وانستادن که وانستادن ، چرا باید اینجور حس بدی پیدا کنم ؟ ما هم خیلی وقت ها منتظر دیگران وا نمی ایستیم ، یعنی اونا هم ناراحت میشن؟

ادامه ی مطلب

تهران ، آنقدر ها بزرگ نیست

تهران ، آنقدر ها که میگفتند بزرگ نیست

بزرگ ، صفت دریاست ، صفتی که نشان از مهربانی دارد ، نشان از آرامش و آسایش خاطر دارد ، نشان از بخشش دارد

تهران اما ، بزرگ نیست ، تهران اما ، فقط اسم بزرگ را با خود به یدک میکشد

تهران اما ، زیبا نیست ، فقط اسم زیبا را با خود یدک میکشد

تهران اما ، شلوغ نیست ، فقط ترافیک ماشین ها را از غرب به شرق و از شرق به غرب یدک میکشد

تهران خلوت است ، خلوت ترین شهر دنیا

خلوتی که روزی به اشتباه شلوغی و پیدا شدن پنداشتمش

ادامه ی مطلب