به بهانه ورود به سال جدید

تقریبا تمام حرف هایی که در ذهنم است و میخواستم بنویسم را فرهاد در این تِرَکِ زیبا در زیباترین و کوتاه ترین و موثرترین حالت ممکن گفته ، اما یک جمله از این تِرَک از نظر من ارزش اشاره و تاکید بیشتری دارد .

” ما به اندازه ما می روئیم ” 

 

 

کوتاه ترین نامه دنیا

نامه نوشتن را دوست دارم و گاهی نامه مینویسم ، برای خودم و برای دیگران ، چند صد نامه نوشته شده و ارسال نشده دارم ،  نامه هایی که ارزش من و ارزش دیگران را به من نشان می دهند .

در کنار نامه نوشتن ساحل را هم دوست دارم . ساحل برای من از آن دسته مکان هاییست که دل کندن از آن سخت است .

امروز در محوطه دانشکده حقوق نشسته بودم و با پشت دست گوش ها و گردن بچه گربه ای زیبا را نوازش میکردم . نسیم خنک مرا به یاد دریا انداخت و با خود فکر کردم که اگر روزی بخواهم کوتاه ترین نامه زندگی ام را بنویسم ، خواهم نوشت :

” به ساحل رفتم، اما تو آنجا نبودی .”

کوتاه ترین نامه دنیا

چند خط درباره روزنوشته ها

امروز صبح چند دقیقه ای زمان خالی داشتم و تصمیم گرفتم برگه درباره من روزنوشته ها را سر و سامانی بدهم ، مطلب زیر حاصل تلاشم برای سامان بخشیدن به برگه درباره من بود که دوست داشتم آن را در قالب یک مطلب داشته باشم ، تا اگر روزی برگه درباره من تغییر کرد ، این چند کلمه در جایی ثبت شده باشند .

اینجا ، جایی برای شکستن خود سانسوری است ، جایی برای خودافشایی  .

خود سانسوری که هرچه بزرگتر میشویم ، در ما قوی تر میشود و از طرف دیگر نعمت وجود شبکه های اجتماعی که زمینه را برای دامن زدن به این خود سانسوری فراهم می کند ، یا آن را تا بالاترین حد تقویت می کند ، یا آن را می شکند . من اما فکر می کنم در شبکه های اجتماعی خود سانسوری ها شکسته نمی شوند ، بلکه تقویت می شوند . در شبکه های اجتماعی است که می توانیم هرآنکه هیچوقت نبوده ایم باشیم ، در هر نقابی جای بگیریم و با زبانش سخن بگوییم .

هدف روزنوشته های من اما این نیست ، هدف روزنوشته ها شکستن هرآنچه به اشتباه ساخته شده است ، نقاب های دروغین . راه شکستن این نقاب های دروغین ، خودشناسی است ، اما آیا خودشناسی کار آسانی است ؟ من فکر نمیکنم که آسان باشد ، چرا که افرادی که به مراتب از من بهتر بوده اند بارها گفته اند که میترسند بمیرند و خود را به درستی نشناخته باشند . ابزارهای زیادی برای خود شناسی وجود دارند ، اما هیچکدام از آنها همانند نوشتن از افکار خود به شما در شناخت خودتان کمک نمیکند ، پس باید نوشت ، تا خود را شناخت ، بدون سانسور ، بدون نقاب ، بدون پرده .

ادامه ی مطلب

سکوت من

دوست دارم که بدانی ، زمانی که مرا ناراحت کرده ای و من چیزی نمی گویم ، زمانی که در خود فرو میروم ، زمانی که چندین دقیقه به تو خیره میشوم ، بدون آنکه حرفی بزنم ، سکوت و تلاش برای فراموشی دلخوریم را به ابراز آن و خراب کردن کوه انتظاراتی که تو از من برای بخشش و محبتم داری ترجیح میدهم .

این چند کلمه را نوشتم ، نه برای اینکه بدانی . اگر فهماندن چیزی برای انسان مهم باشد ، مطمئنم در میان حرف های فهماندی مهمش ، فهماندن دلخوری و ناراحتی اش از دیگری مهم ترین است . من اما این چند کلمه را نوشتم ، تا اگر روزی کسی این حرف ها را خواند ، انتظارات دیگران را پیش از نیازهای خود بسنجد و مطابق با آن ها ، تصمیمی که درست است را به تصمیمی که در کوتاه مدت حس بهتری دارد ترجیح دهد .

 

پی نوشت : هفته گذشته بود که از دوستی با یکی از دوستان جدیدم صرف نظر کردم ، آن هم وقتی بود که ناراحتی قلبی اش را بدون تامل ، با استفاده از روشی بد به من انتقال داد ، در چند دقیقه پس از این انتقال ، تنها چیزی که در ذهنم در مورد آن موضوع میگذشت این بود که : گرفتن حس تعلق به چیزی از کسی ، یکی از بدترین روش های آزار احساسی (چه به قصد و چه بی قصد) دیگران است . نوشته امشب هم تا حدودی از آن تجربه بد می آید ، که دیگران به ما احساس تعلق دارند ، از ما انتظاراتی دارند ، چه خوب است که در مواقعی که بیشترین نیاز را به درک این تعلق و انتظارات داریم ، آن را درک کنیم و مطابق آن تصمیم بگیریم و عمل کنیم و سخن بگوییم .

 

بالاخره بزرگ میشوی

پیش مقدمه : این مطلب حدودا 1800 کلمه است و بدون ویرایش نوشته شده است ، در این مطلب حرف خاصی زده نمی شود و صرفا اشاره به یک موضوع شخصی است ، اگر حوصله خواندن 1800 کلمه را ندارید ، می توانید از خواندن آن صرف نظر کنید و مطالب دیگر را که عموما از این مطلب کوتاه تر هستند را مطالعه کنید .

مقدمه اول : نوشتن این مطلب برایم سخت است ، سخت تر از نوشتن زندگی امیر ، برای زندگی امیر برنامه خاصی ندارم و هر هفته هر آنچه به ذهنم می آید را به داستان اضافه میکنم و اینگونه داستان را پیش می برم . برای نوشتن این مطلب هم برنامه خاصی ندارم ، اما مقدار اطلاعاتی که در ذهنم دارم و میخواهم در این مطلب بگنجانم مرا وادار به ساختار دهی می کنند ، اما این بار هم به رسم همیشه بدون ساختار می نویسم و هر آنچه در ذهنم است را در این قاب سفید ، در قالب کلمات ، سیاه می کنم .

مقدمه دوم و شروع صحبت : امروز صبح ملیس پیام داده بود و احوالم را پرسیده بود ، در جوابش گفتم خوبم ، از آنجایی که کمتر پیش می آید بگویم خوبم و عموما میگویم بد نیستم دلیل خوب بودن را پرسید . در جواب ملیس گفتم : خوبم چون هرچه بزرگتر می شوم بیشتر شبیه خودم می شوم . نه چیزی برای پنهان کردن دارم و نه چیزی برای تظاهر ، تنها خودم هستم .

جوابم برایش جالب بود و توضیح بیشتر خواست ، توضیحاتی که به ملیس دادم را برای شما با زبان خودم می نویسم ، این توضیحات پایه و اساس مطلب امشب را شکل می دهند .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت پنجم

آذر 91

– سلام، امیر چرا آنلاین نمیشی؟ بازی داریم ها

– سلام چند دقیقه وایسید بابام بره میام

-ای بابا ، خیلی داره دیر میشه امیر ، بچه ها میگن اگر نمیای ما بازی کنیم بدون تو

چند لحظه سکوت کردم و تایید کردم که بدون من بازی کنن .

گوشی رو گذاشتم و روی صندلی کامپیوتر خیره به صفحه نمایش نشستم. مثل چند ده بار گذشته حالم بد شده بود .

احساس بیهودگی و پوچی میکردم . وقتی که کسی بهم محل نمیزاشت یا توی جمع دیده نمیشدم این احساس بهم دست میداد .

از دستش کلافه شده ام ، خوب منتظرم وانستادن که وانستادن ، چرا باید اینجور حس بدی پیدا کنم ؟ ما هم خیلی وقت ها منتظر دیگران وا نمی ایستیم ، یعنی اونا هم ناراحت میشن؟

ادامه ی مطلب

تهران ، آنقدر ها بزرگ نیست

تهران ، آنقدر ها که میگفتند بزرگ نیست

بزرگ ، صفت دریاست ، صفتی که نشان از مهربانی دارد ، نشان از آرامش و آسایش خاطر دارد ، نشان از بخشش دارد

تهران اما ، بزرگ نیست ، تهران اما ، فقط اسم بزرگ را با خود به یدک میکشد

تهران اما ، زیبا نیست ، فقط اسم زیبا را با خود یدک میکشد

تهران اما ، شلوغ نیست ، فقط ترافیک ماشین ها را از غرب به شرق و از شرق به غرب یدک میکشد

تهران خلوت است ، خلوت ترین شهر دنیا

خلوتی که روزی به اشتباه شلوغی و پیدا شدن پنداشتمش

ادامه ی مطلب