آدام درست گفت که

تا زمانی که اراده نکنی ، کمک به سراغت نمی آید .

آدام (Adam) در مستند The Recovery Boys 

adam-the-recovery-boys

دوست داشتم این گفته را در زبان انگلیسی هم در اینجا داشته باشم تا اگر اشتباه ترجمه کرده بودم ، بتوانید منظور اصلی جمله را دریافت کنید .

Adam : You can’t get help until you want .

پی نوشت : آدام ، این حرف را پس از بازگشتن به مواد مخدر پس از رها کردن گروه و کمپ ترک اعتیاد گفت . که در نظر من در شرایطی که آدام پس از بازگشت به اعتیاد داشت ، گفتن این جمله به وضوح شرایطش و دلیل بازگشتش به مواد مخدر را تشریح می کرد .

چند نکته از مستند Recovery Boys

پس از دیدن نیمی از مستند The Recovery Boys ، مشتاق بودم ادامه آن را ببینم و از پایان فیلم و داستان هرکدام از افراد حاضر در فیلم مطلع باشم .

امشب پس از صرف شام نشستم و چند دقیقه پایانی را دیدم و در نهایت تصمیم گرفتم چند نکته کوچک را که از ترکیب تجربه شخصی ام و دیدن این مستند در ذهن داشتم اینجا بنویسم .

اولین و مهم ترین نکته که در نظرم آمد این بود که اعتیاد یک سبک زندگی است و یک انسانِ معتاد همیشه یک معتاد باقی خواهد ماند ، با تفاوت اینکه برخی از این انسان ها تصمیم میگیرند سبک زندگی خود را تغییر دهند ، پس به نظرم وقتی که در جلسات درمان افراد معتاد ، خود را یک معتاد به مواد مخدر ، به الکل ، به بازی های رایانه ای و … می خوانند ، در واقع در حال روبرو شدن با حقیقت و آماده سازی خود برای آینده هستند . چرا که برای یک انسان که قبلا در دام اعتیاد بوده است ، هیچ چیزی خطرناک تر از باور داشتن به اینکه اعتیاد را پشت سر گذاشته و دیگر قرار نیست به آن برگردد نیست .

در مقام کسی که سال ها به بازی های کامپیوتری وابستگی شدید داشتم (نمیگویم معتاد بودم ، چرا که میتوانستم آن را هرگاه که میخواهم کنار بگذارم) ، میدانم که اقرار به معتاد بودن اشتباه نیست و درست است ، چرا که به قول مربی حاضر در مستند : فاصله شما با برگشتن به اعتیاد ، یک لحظه تفکر در مورد آن است .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت نهم

درو پشت سرم بستم و سوار دوچرخه شدم ، تا سر خیابون رفتم و وایسادم .

با دودلی به پشت سرم نگاه کردم ، کمی به خیابون خیره شدم و بعد تصمیم گرفتم از طرف خونه میلاد برم و یه نگاهی به خونشون بندازم . سر دوچرخه رو کج کردم و شروع کردم پایدون زدن …

توی مسیر فکرم مشغول به فکر کردن به میلاد بود و قلبم درگیر احساس دلهره و دلتنگی ، دلهره روبرو شدن با میلاد توی مسابقات ، دلهره اینکه اگر میلاد قدم مثبتی برای درست کردن رابطه بینمون برنداره ممکنه غرورم اجازه نده من قدمی بردارم و همین میتونه دوستیمونو واسه همیشه خراب کنه .

پایدون میزدم و پایدون میزدم و بالاخره رسیدم ، خیابونشون مثل همیشه خلوت بود . آروم رفتم در خونه همسایه کناریشون وایسادم و به پنجره اتاق میلاد که باز بود خیره شدم . چند دقیقه بی حرکت و بی تفکر خاصی همونجا وایساده بودم ، شاید میخواستم فقط دلتنگیم رو برطرف کنم ، با نزدیک بودن به جایی که میلاد هست .

بعد از سپری شدن چند دقیقه دوباره شروع به پایدون زدن کردم ، این بار به سمت خونه خودمون . با خودم فکر کردم اینطور دوستی ارزش نداره ، اینکه دل من تنگ باشه و بیام در خونه اش و اون متوجه نشه و توی دنیای خودش غرق باشه . احساس خنده داری نسبت به رابطه ام با میلاد داشتم ، به اینکه چقدر من موضوع رو پیچیده میکنم و میلاد چقدر ساده باهاش برخورد میکنه و کنار میاد . تصمیم گرفتم تا مسابقات به این موضوع فکر نکنم و توی مسابقات حتما توی گیم نت ببینمش و رفتارشو از نزدیک با خودم ببینم .

ادامه ی مطلب

ارتباط خلاصه نویسی و فیلم دیدن

امروز یک ساعتی از وقتم را خالی کردم تا به دیدن مستند Recovery Boys بنشینم ، دلیل انتخاب این مستند هم آن بود که از دیدن تلاش افراد معتاد برای بازگشت به زندگی لذت می برم و میتوان از آنهایی که توانسته اند به زندگی برگردند درس های زیادی در مورد زندگی و تلاش و عشق و غرور و احترام فرا گرفت .

طبق عادتی که از خلاصه نویسی هایم از کتاب هایی که خوانده ام و میخوانم کسب کرده ام ، هنگام دیدن این فیلم چند جمله را به عنوان خلاصه آنچه از فیلم فهمیده بودم و در نظرم مهم آمد ، نوشتم . بسیاری از ما عادت خلاصه نویسی را در مورد کتاب ها داریم ، برخی از ما در مورد صحبت ها در یک سمینار یا کلاس درس ، و تعداد اندکی از ما این عادت را در مورد فیلم ها داریم .

ادامه ی مطلب

مدیریت توجه

این روزها به شهرستان و خانه برگشته ام تا بتوانم از سکوت طبقه دوم خانه برای مطالعه استفاده کنم ، در میان مطالعات زمانی را به استراحت اختصاص میدهم ، چای میخورم و موسیقی دلنشینی گوش میدهم .

در میان این جرعه های چای و نُت های موسیقی ، به روابطم با افراد دیگر فکر میکنم ، روابط خوب و روابط بدم ، نکته ای که در نظرم جالب و برای تفکر ارزشمند می آید ، مدیریت توجه است .

بگذارید با دادن تعریفی و چند مثال کوتاه ، مدیریت توجه را از نظر خودم برای شما تشریح کنم :

پیش نیاز تعریف مدیریت توجه تعریف توجه است ، هر انسانی نیاز به توجه دارد ، توجه چیزیست که از آن به عنوان نوازش در کتاب وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر تامس هریس یاد شده . هر انسانی نیاز دارد که از نظر دیگران ارزشمند به نظر بیاید ، حرفش موثر واقع شود و حضورش مورد استقبال دیگران قرار گیرد . تا اینجای کار ، این تنها نیاز طبیعی انسان هاست و انتظار دریافت توجه ، انتظار بی جایی نیست . اما مشکل از آنجایی شروع میشود که ما متوجه نیازمان به توجه نباشیم و سعی کنیم از راه های ناخودآگاهِ اشتباهی توجه را به خود جلب کنیم .

ادامه ی مطلب

اسرارآمیز ترین آفریده

یکی از آفریدگانی (اگر بشود اسمش را آفریده گذاشت) که انسان ها روزانه با آن مواجه می شوند ، آسمان است . از نظر من آسمان اسرارآمیز ترین آفریده است ، اسرار آمیز ، همانند چهره انسان . یکی از ویژگی های چهره انسان ، توانایی نشان دادن احساسات مختلف با تغییر حالتش است . انسان میتواند با استفاده از چهره اش ، عشق ، تنفر ، شادی ، غم ، ترس و دیگر احساسات درونی را بدون گفتن کلمه ای ، نشان دهد .

فکر میکنم که آسمان چند برابر انسان توانایی ابراز احساساتش با تغییر حالت خود را دارد ، چنانکه آسمان نارنجی در زمان غروب ما را به یاد عشق می اندازد ، طوفان و آسمان بارانی ما را به یاد خشم می اندازد ، آسمان ابری ما را به یاد غم می اندازد و دیگر حالات و احساسات .

من شخصا علاقه زیادی به آسمان دارم و هرگاه احساس جدیدی در حالت آسمان می بینم ، آن را ثبت میکنم تا به آرشیو تصاویرم از حالات آسمان اضافه کنم .

mysterious-sky-ehsanamiri.ir

آسمانِ اسرارآمیز

قدم زدن یا راه رفتن ؟

یکی از عادت های خوبی که در سال های گذشته در خود پرورش داده ام ، قدم زدن شبانه است .

در دو سال گذشته شب های زیادی را ساعت ها به قدم زدن اختصاص داده ام ، به نظرم قدم زدن شبانه تاثیر فشار های ناشی از سختی ها و مشکلات را کم میکند ، یه به قولی ، آن ها را از دوش انسان برمی دارد .

امشب در مورد قدم زدن شبانه نمی نویسم ، چرا که در آن مورد باید نشست و کامل و با جزئیات ، طوری که در خورش باشد نوشت . امشب در مورد تفاوتی کوچک که در قدم زدن شبانه با دوستان متوجه آن شده ام مینویسم .

برخی شب ها که با دوستانم بیرون میروم و تلاش میکنیم برای دقایقی در آرامش و سکوت قدم بزنیم و در مورد مواردی که در زندگی واقعا اهمیت دارند صحبت کنیم ، توجه ام به نکته ای جلب می شود .

به اینکه میان قدم زدن و راه رفتن تفاوتی وجود دارد ، بهترین معیار تشخیص تفاوت آنها ، تفاوت سرعتشان است . اما نباید اینقدر سطحی به این موضوع بنگریم و تنها تفاوت آنها را سرعتشان در رساندن ما به مقصد بدانیم . بگذارید آنگونه که برای دوستانم در حین قدم زدن تفاوت این دو را تشریح میکنم ، برای شما هم تشریح کنم .

ادامه ی مطلب

لیستی از ببخشید ها

تقاضای بخشش ، از پی بردن به اشتباهات ناشی می شود . و پی بردن به اشتباهات در نتیجه تلاش برای رفع مسائل شخصی به دست می آید .

لیستی از ببخشیدهایی که به دیگران بدهکارید تهیه کنید و بر دلیل آن ها تمرکز کنید . این بخشش ها میتوانند در آینده باشند ، مثلا پدری که امروز به یادگیری و دانش آموختن اهمیت نمیدهد ، در آینده شرمنده فرزندش خواهد بود ، که چرا آنقدر که می توانست نمیداند .

در آینده برای چه چیزهایی تقاضای بخشش خواهید کرد ؟ اگر شانس تغییر دادن آنها را دارید ، آیا تصمیم به تغییر آنها دارید ؟

 

از کوتهی ماست

دیشب برای اولین بار مهمان اتاق کناری در خوابگاه بودم ، دوستم که در آن اتاق زندگی میکند روانشناسی تربیتی میخواند . این نوشته او نظر مرا جلب کرد و با کسب اجازه از او عکسی یادگاری از آن گرفتم . این چند کلمه نوشته شده بر روی وایت برد ، سالها حرف برای گفتن دارند .

az-kotahi-mast

 

از کوتهی ماست ، که دیوار بلند است 

این نوشته در اصل مصراعی از صائب تبریزی می باشد ، غزل کامل آن را میتوانید در اینجا بخوانید .

کتاب زندگی امیر – قسمت هشتم

-یعنی تو میخوای 2 – 3 روز قبل از امتحاناتت بری بشینی توی گیم نت به خاطر مسابقات ؟

-نه ، ما نهایتا روزی 4 ساعت بازی داریم که از قبل بهمون میگن چه ساعتی هست

با تعجب نگام کرد و گفت :

-که اینطور..

شام که تموم شد برگشتم تو اتاقم و جلوی آینه وایسادم . چانه ام کمی دراز تر شده بود ، لپ هام آب شده بود و توی چشمام شیطنت خاصی به چشم میخورد . ابروهام پرپشت تر شده بود و ترکیب همه اینها شده بود یه پسر شونزده ساله . نشستم روی تخت و به فکر فرو رفتم . داشتم بزرگ میشدم ، از بزرگ شدن میترسیدم . از جدی شدن زندگی میترسیدم ، هیچوقت از جدی بودن زندگی لذت نبرده بودم ، بهترین مثالش رفتن مامان بود .

نگاهم به کوله پشتیم افتاد و دفتر و خودکارم رو بیرون آوردم ، تصمیم گرفتم کمی از خودم بنویسم ، نمیدونستم چطوری شروع کنم ، چند ثانیه ای به صفحه خالی خیره شدم تا بالاخره نوشتم : سلام امیر .

چند ثانیه دیگه مکث کردم و فکر کردم میتونم یه نامه بنویسم ، یه نامه ای که نوشتن ساده باشه و بتونه فکرهای توی مغزم رو روی کاغذ بیاره . ادامه دادم :

ادامه ی مطلب