کوچکترین مزیتِ هر روز نوشتن

چند روزیست که تصمیم گرفته بودم و گرفته ام که هر روز بنویسم ، گاهی این هر روز نوشتن ملال آور میشود ، چرا که میبینی ایده دیگری برای نوشتن در موردش نداری ، اما با این حال مینویسی ، از هرآنچه در ذهنت می گذرد ، چنانکه من مینویسم ، از هرآنچه در ذهنم می گذرد .

و پس از مدتی وقتی به دست آورد های نوشتنت فکر میکنی ، میبینی در این جهانی که اینقدر نویز زیاد است که به ندرت و تنها در زمان حمام و سرویس رفتن اندکی وقت برای تفکر داریم ، تو آرشیوی از حرف های خودت به صورت روزانه داری ، آرشیوی که فرقش با دفتر خاطرات این است که به جای تجربیات تو ، برداشت تو از آن تجربیات را منعکس میکند .

 

روزگار نویز در نویز

آمدم که از بحران هویت در شبکه های اجتماعی بنویسم ، در میانه کار به حرفی که امروز صبح در حالی که برای فرار از صدای بلند اتوبوس خوابگاه و اخباری که پخش میکرد ، از تفلن همراهم برای پخش موسیقی در هدفن استفاده کردم ، به خود زدم افتادم . همه نوشته ها را پاک کردم و به جای آن مینویسم :

عجیب است که امروزه ، برای فرار از نویز ، به نویزی دیگر پناه میبریم !

اتفاق دیگری هم که امروز در مورد نویز افتاد این بود که :

امروز سر کلاس بودیم که اذان پخش شد و صدای آن کلاس را به حالت نیمه تعطیل فرو برد ، منتظر ماندیم تا اذان تمام شود ، اذان که تمام شد برای حدودا 15 دقیقه شدیدا صدای آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس پخش میشد ، استادمان که در آن طرف دنیا تحصیلات عالیه خود را گذرانیده گفت : جایی که من درس میخواندم اینقدر نویز کم بود که اگر در کلاس تکان میخوردی ، همه متوجه تکان خوردنت از طریق صدایی که صندلی ات ایجاد میکردند میشدند ، اینجا اما اینقدر سر و صدا هست که آدم نمیداند چگونه قرار است کیفیت آموزش را در این شرایط حفظ کند .

سوال های زیادی در ذهنم در باره نویزهای موجود در زندگی روزمره ما هست که هنوز جواب داده نشده اند ، بزرگترین سوال ، سوال مطرح شده در این مطلب است که چرا برای فرار از نویز ، به نویزی دیگر پناه میبریم ؟ اگر موفق به یافتن پاسخی از نظر خودم معقولانه شدم ، در مورد آن مفصل تر خواهم نوشت .

ثبات شخصیت ، نکته ای کوچک از یک دوست

امشب پس از پایان کلاس مدیریت استراتژیک ، به همراه دوستی ، در فاصله ای که منتظر سرویس خوابگاه بودیم ، فرصتی شد تا در مورد شناختی که در دو ماه گذشته نسبت به یکدیگر و دیگر دوستان هم رشته ای پیدا کرده ایم صحبت کنیم .

در میان صحبت ها که اغلب از دیدگاه روانشناسی تجربی مطرح میشد ، گفتگوی جالبی مطرح شد :

به دوستم گفتم که : چند وقتیست که دارم روی نحوه برخوردم با افراد مختلف با توجه به شناختی که از شخصیت آنها دارم کار میکنم و فکر میکنم راه حل مشکلات ارتباطی ای که در محیط دانشگاه و کار با آن روبرو هستم همین برخورد متفاوت با شخصیت های متفاوت است .

دوستم گفت : اصولا ثبات شخصیت دیگر آن چیزی که در درون داری نیست ، به این معنی که اینکه تو همه جا یک طور رفتار کنی دیگر ثبات شخصیت حساب نمیشود و ثبات شخصیت امروزه یعنی اینکه بدانی با هر کس به اقتضای موقعیت و شخصیت خودش رفتار کنی ، به شکلی که شخصیتی که برای خود در ذهنت در نظر داری و قصد تحقق آن را داری ، حفظ شود .

فکر میکنم که دوستم نکته ظریفی را گفت ، مدت ها با این مشکل روبرو بوده و هستم ، که پس از برخورد و هم نشینی با فردی خوب و خوش سیرت ، آنچه که هستم و در دل دارم را افشا میکنم و پس از آن دچار این خطا میشوم که فکر میکنم دیگران هم همانند آن فرد هستند ، پس از برخورد با افراد بد طینت هم آن خود بودنم را پنهان میکنم و گمان میکنم که دیگران هم بد طینت هستند ، اینگونه است که گاهی اوقات با افراد درست اشتباه برخورد و با افراد اشتباه درست برخورد میکنم ، اما نکته ای که امشب از دوستم شنیدم ، دید مرا به این موضوع بازتر کرده و به من این فرصت را میدهد تا به روابط و شخصیت اجتماعی خود با دید جدید و بهتری بنگرم .

بازاریابی ایمیلی و نکته ای در مورد درج قیمت ها – قسمت اول

آیا نمایش قیمت در بازاریابی ایمیل فروشگاه های اینترنتی اشتباه است ؟

قبل از اینکه با قیف فروش ( یا Sales Funnel) و به طور گسترده تر با بازاریابی ایمیلی آشنا شوم ، فکر میکردم کار جالبی نیست که قیمت اقلام تبلیغ شده در ایمیل های تبلیغاتی را درج کنیم ، چرا که مشتری ، آنها محصولات و قیمت ها را همانند یک Showcase از محصولات و قیمت های ما خواهد پنداشت و در صورتی که تصمیم اختصاص منابعی به آنها را نداشته باشد ، از کلیک بر روی ایمیل ما و ورود به صفحه فروشگاهی که به جای 10 قلم معرفی شده در فروشگاه 500 هزار محصول دارد (500 هزار محصول آماده فروش در بامیلو ، آماری که در ایمیل تبلیغاتی بامیلو که چند روز گذشته دریافت کردم) ، خودداری خواهد کرد .

حالا که آشنا شده ام ، میپرسم : به جای درج مستقیم قیمت چند قلم کالا در ایمیل تبلیغاتی ، چه کار کنیم ؟ من فکر میکنم ، یکی از راه ها میتواند این باشد که قیمت ها را به صورت رِنجی (Range) بیان کنیم ، مثلا : فروش انواع چتر ، از 10 هزار تومان تا 500 هزار تومان ، حتی میتوانیم یک قدم جلوتر برویم و تعداد محصولات موجود در آن دسته را هم بیان کنیم ، هزار طرح مختلف چتر زمستانه ، از 10 هزار تومان تا 500 هزار تومان ، اینگونه مشتری تمایل بیشتری به بررسی محصولات ما خواهد داشت .

ادامه ی مطلب

فرصت های یادگیری

فرصت برای یادگیری در تمامی لحظات است ، اگر طالب آن باشیم .

همیشه میگویم : ” خودِ امر تجربه داشتن مهم نیست ، نحوه استفاده از آن است که مهم است ”

افرادی را میشناسم و میشناسیم که به قول معروف (و به قول خودشان وقتی که میخواهند بگویند از ما بیشتر میفهمند) ، ده ها پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند . اما زمان تصمیم گیری که میرسد ، تصمیماتشان یکی از یکی اشتباه تر است ، چرا که ابعادی را که باید در مورد آنها در تصمیمات گذشته چیزی یاد میگرفته اند را نادیده گرفته اند .

بعضی از این افراد ، آن افرادی هستند که همه چیز را به پای قسمت و سرنوشت می اندازند ، دوستی داشتیم که 3 سال پشت سر هم کنکور داد و موفق نشد و هم اکنون هم مشغول مطالعه برای سال چهارمش است ، وقتی از او میپرسی چرا موفق نشدی سال های گذشته در رشته ای که میخواهی قبول شوی ؟ با اعتماد به نفس و قاطعیت خاصی میگوید : قسمت نبود .

ادامه ی مطلب

دفتر کاری شما ، بیرون از دفتر کاری شما

عنوان بالا ، عنوان تبلیغات محیطی ای است که شرکت proximity که یک شرکت تبلیغاتی کلمبیایی است ، برای StarBucks انجام داده .

پیامی که این تبلیغ میرساند این است که : استارباکس تنها جایی برای نوشیدن قهوه و صحبت با دوستان نیست ، بلکه استارباکس به محلی خاص برای گردهمایی های بیزینسی تبدیل شده که در آن کارآفرینان میتوانند در مورد بیزینس خود با همکارانشان ملاقات و گفتگو کنند .

ُYour office outside your office , Starbucks ads

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت اول

سلام ، زندگی امیر کتاب داستانی هست که در اوقات فراغتم ( در حال حاضر تنها پنجشنبه شب ها) مینویسم ، از اونجایی که نوشتن کتاب رو به صورت جدی دنبال نمیکنم و قرار نیست چاپ کنم ، تصمیم داشتم نوشته های مربوط به کتاب رو روی وبلاگم داشته باشم تا بازدید کننده ها در صورت علاقمندی بتونن بخونن ، هر پنجشنبه شب قسمت جدیدی از کتاب رو توی بلاگ انتشار میدم که میتونید از صفحه اصلی یا از طریق فهرست بالای صفحه به تکه های انتشار یافته کتاب دسترسی داشته باشید . ( به دلیل اینکه نمیخوام خواننده ها از خوندن کتاب که اغلب روی تلفن همراه انجام میشه خسته بشن ، هر قسمت رو حدودا هزار کلمه در نظر میگیرم .)

 

شروع داستان

اسفند 90

هوا بارونی بود ، بوی نم بارون همراه با بوی نم درخت ها ترکیب شده بود ، میلاد ناراحت بود ، هرچقدر میپرسیدم چرا ناراحتی نمیگفت ، هیچی نمیگفت ، فقط به چمن های خیس پارک خیره شده بود ، رد نگاهش رو دنبال کردم و به قورباغه کوچیکی رسیدم که داشت خودش رو میون چمن ها جا میکرد تا قطرات بارون کمتری بهش بخوره . مسیر قطرات بارون رو به بالا دنبال کردم ، چند قطره بارون توی صورتم خورد و آسمون روشن و خاموش شد و صدای رعد و برق آرامش بارون و سکوت لب های میلاد رو شکست ، به آسمون خیره بودم که احساس کردم آسمون حرف میزنه ، امیر…امیر…بیدار شو عمه…بابات.. خوابم تاریک شد ، احساس کردم یه نفر تکونم داد ، چشمام رو باز کردم دیدم عمه بالای سرم هست و داره صدام میکنه.

ادامه ی مطلب

به طرز غیر اخلاقی درست ، یا به طرز اخلاقی غلط ؟

بارها شده که در موقعیت هایی قرار گرفته ایم که باید تصمیمی غیر اخلاقی و در عین حال صحیح را بر تصمیم اخلاقی و در عین حال غلط ترجیح میداده ایم .

بگذارید با یک مثال برای شما بگویم :

دوست من مواد مخدر مصرف میکند (تاکید میکنم مثال) ، من میدانم و او هم شاید بویی از اینکه من میدانم برده باشد ، اما هیچگاه نشده به روی او بیاورم ، یک بار در مورد مواد مخدر و افراد معتاد به آن صحبت میکنیم ، با چنان قاطعیتی افراد معتاد را مواخذه میکند که هرکسی ممکن است فکر کند دوست من در اصل دکتر ترک اعتیاد است (یا شاید هم یک روحانی) ، اینجاست که در درونم تضادی شکل میگیرد : آیا باید خودم را به ندانستن بزنم و حرف های اورا تایید کنم و او را به خاطر زدن چنین حرف هایی ستایش کنم ؟ یا به او صادقانه بگویم که از مصرف مواد مخدر توسط او خبر دارم و میتواند روی حضور و کمک من در صورت نیاز حساب کند . کدامیک اخلاقی است و کدامیک غیر اخلاقی ؟

ادامه ی مطلب

رویای رانندگی در کویر

یکی از رویاهایی که در جستجوی آن بوده ام و هستم ، رویای رانندگی در کویر است ، 24 ساعت رانندگی در خلوت ترین و خشک ترین جاده ای که میتوانی بیابی .
چند ثانیه مکث کردم تا دلیلی برای این رویا بیاورم و بگویم به این دلیل است که این کار را دوست دارم ،.

پس از چند ثانیه فکر کردن چند بُعد آن در ذهنم جلوه کرد : کویر ، تنهایی ، حس رفتن ، سکوت و .. به یاد آوردم که دو سال است که مرتبا شب ها بیرون میروم و تنها در خلوت ترین جاهای ممکن قدم برای ساعت ها قدم میزنم .
گاهی اوقات میپرسند چرا این کار را میکنی ؟ ساده میگویم : چون دوست دارم . اما وقتی اصرار میکنند که حقیقت را بشنوند ، میگویم که ساعت ها تنها قدم زدن ، بار سنگینی که همیشه روی دوشم با خود حمل میکنم ، را از روی دوشم بر میدارد .

ادامه ی مطلب

14 آبان

چند روز پیش بود که فایل متنی را که سال 2013 برای فردی فرستاده بودم در اکانت مدیا فایرم که بارها از طریق ایمیل مرا به حذف اکانت به دلیل عدم فعالیتم تهدید کرده بود ، پیدا کردم .

تقریبا 6 سال از تاریخ فرستاده شدن آن فایل متنی گذشته است و چیزی که با دیدن آن نوشته به ذهنم خطور میکند این است که انسان در طی نیم دهه چقدر میتواند تغییر کند (واقع گرایانه تر بگویم : انسان در طی نیم دهه چقدر مجبور به تغییر برای حفظ رضایت و خوشحالی اش از وضعیت موجود است) ، چه موضوعاتی که روزی برای انسان مهم هستند و روزی دیگر برای آنها تره هم خورد نمیکند ، چه افرادی که با جدیت تمام پای حرفشان مینشیند و بعدا که تو زرد از آب درآمدند با نیشخندی معنی دار از کنارشان عبور میکند ، چه فرصت هایی که انسان آنها را به شتر بخت تعبیر میکند و پس از گذشتن سالها میفهمد که بسیاری از آن فرصت ها در حقیقت تله مرگ و بیراهه بوده اند .

ادامه ی مطلب