درسی که تنها میتوان از دیگران آموخت

حذف کردن آدم ها از زندگیتان امریست که از دیگران یاد می گیرید ، نه به صورت عملی و کامل ، بلکه تنها به صورت ضمنی .

و درس حذف کردن آدم ها از زندگیتان یکی از زیبا ترین درس هاییست که جنبه خود آموز و چنانکه من می پندارم خودپرور دارد .

زیبا از این دید که فکرتان را درگیر جنبه های زیادی میکند ، از جنبه های اقتصادی رابطه تان با شخص مورد نظر گرفته ، تا احساسی و اجتماعی.  نیاز است که برای تصمیم گیری در مورد حذف یک شخص تمامی این جنبه هارا ولو ناخودآگاه از ذهنتان بگذرانید و این تصمیم شما را برای شما زیبا میسازد ، چرا که ما تنها زمانی از تصمیممان رضایت کامل داریم و آن را زیبا می پنداریم که آنرا پس از ارزیابی دقیق تمامی جنبه هایش گرفته باشیم .

ادامه ی مطلب

RDFa چیست ؟

دیروز در دوره دیجیتال مارکتینگی که دانشگاه علامه طباطبائی برای دانشجویانش برگزار میکند ، بحث RDFa به صورت خلاصه و در قالب یک مثال کوچک مطرح شد .

امروز هم به طور اتفاقی ، وقتی که داشتم فصل Development از کتاب Return On Engagement نوشته Tim Frick را ورق میزدم ، چشمم به RDFa افتاد و طبق عادت نسل ما که وقتی چیزی را نمیداند (یا به اندازه ای که فکر میکند کافی است ، نمیداند) ، RDFa را گوگل کردم ، منابع ایرانی زیادی برای آن وجود نداشت و منابع خارجی هم بیشتر از دید توسعه دهنده های وب آن را معرفی کرده بودند ، که اگر بخواهم صادق باشم میگویم درک آن برای من که توسعه دهنده وب نیستم و تنها اندکی کدنویسی CSS و HTML بلدم ، سخت بود .

پس تصمیم گرفتم ، خودم در قالب چند مثال کوچک ، به معرفی کوتاه کاربرد RDFa بپردازم .

ابتدا بگذارید ببینیم RDFa یعنی چی ؟

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت دوم

 

بابا همینطوری که از کنار میلاد میگذشت براش بوق زد و میلاد هم دستش رو به نشونه سلام بلند کرد . بعدش روشو برگردوند به من و لبخند زد .

همینطور که کوله اش بالا و پایین میشد دوید و به سمت من آمد ، دوست داشتم بدوم و برم سمتش ، اما پاهام قفل شده بود ، همه اون سوال هایی که توی ذهنم از خودم پرسیده بودم منو سر جام نگه داشته بودن ، بعد از فوت مامان بابا کمتر میخوابید ، کمتر میخورد ، کمتر حرف میزد ، یه بار پرسیدم بابا چرا اینجوری شدی ؟ گفت امیر احساس ما یه نقطه شکستی داره ، وقتی اون نقطه بشکنه مجبوره شکستش رو یه جای دیگه خالی کنه ، تنها جایی هم که در دسترسش هست بدن آدمه ، همینه که وقتی استرس داری ممکنه حالت تهوع پیدا کنی و خوابت نگیره ، وقتی افسرده ای خیلی میخوابی و معده ات آسیب میبینه ، منم نقظه احساسیم شکسته امیر ، اینایی که میبینی سرریزش هستند که دارن توی بدنم خالی میشن ، اگر این توانایی سرریز احساسی نبود آدم ها هم مثل فیل ها بعد از مردن همدمشون از شدت غم میمردن .

ادامه ی مطلب

کوچکترین مزیتِ هر روز نوشتن

چند روزیست که تصمیم گرفته بودم و گرفته ام که هر روز بنویسم ، گاهی این هر روز نوشتن ملال آور میشود ، چرا که میبینی ایده دیگری برای نوشتن در موردش نداری ، اما با این حال مینویسی ، از هرآنچه در ذهنت می گذرد ، چنانکه من مینویسم ، از هرآنچه در ذهنم می گذرد .

و پس از مدتی وقتی به دست آورد های نوشتنت فکر میکنی ، میبینی در این جهانی که اینقدر نویز زیاد است که به ندرت و تنها در زمان حمام و سرویس رفتن اندکی وقت برای تفکر داریم ، تو آرشیوی از حرف های خودت به صورت روزانه داری ، آرشیوی که فرقش با دفتر خاطرات این است که به جای تجربیات تو ، برداشت تو از آن تجربیات را منعکس میکند .

 

روزگار نویز در نویز

آمدم که از بحران هویت در شبکه های اجتماعی بنویسم ، در میانه کار به حرفی که امروز صبح در حالی که برای فرار از صدای بلند اتوبوس خوابگاه و اخباری که پخش میکرد ، از تفلن همراهم برای پخش موسیقی در هدفن استفاده کردم ، به خود زدم افتادم . همه نوشته ها را پاک کردم و به جای آن مینویسم :

عجیب است که امروزه ، برای فرار از نویز ، به نویزی دیگر پناه میبریم !

اتفاق دیگری هم که امروز در مورد نویز افتاد این بود که :

امروز سر کلاس بودیم که اذان پخش شد و صدای آن کلاس را به حالت نیمه تعطیل فرو برد ، منتظر ماندیم تا اذان تمام شود ، اذان که تمام شد برای حدودا 15 دقیقه شدیدا صدای آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس پخش میشد ، استادمان که در آن طرف دنیا تحصیلات عالیه خود را گذرانیده گفت : جایی که من درس میخواندم اینقدر نویز کم بود که اگر در کلاس تکان میخوردی ، همه متوجه تکان خوردنت از طریق صدایی که صندلی ات ایجاد میکردند میشدند ، اینجا اما اینقدر سر و صدا هست که آدم نمیداند چگونه قرار است کیفیت آموزش را در این شرایط حفظ کند .

سوال های زیادی در ذهنم در باره نویزهای موجود در زندگی روزمره ما هست که هنوز جواب داده نشده اند ، بزرگترین سوال ، سوال مطرح شده در این مطلب است که چرا برای فرار از نویز ، به نویزی دیگر پناه میبریم ؟ اگر موفق به یافتن پاسخی از نظر خودم معقولانه شدم ، در مورد آن مفصل تر خواهم نوشت .

ثبات شخصیت ، نکته ای کوچک از یک دوست

امشب پس از پایان کلاس مدیریت استراتژیک ، به همراه دوستی ، در فاصله ای که منتظر سرویس خوابگاه بودیم ، فرصتی شد تا در مورد شناختی که در دو ماه گذشته نسبت به یکدیگر و دیگر دوستان هم رشته ای پیدا کرده ایم صحبت کنیم .

در میان صحبت ها که اغلب از دیدگاه روانشناسی تجربی مطرح میشد ، گفتگوی جالبی مطرح شد :

به دوستم گفتم که : چند وقتیست که دارم روی نحوه برخوردم با افراد مختلف با توجه به شناختی که از شخصیت آنها دارم کار میکنم و فکر میکنم راه حل مشکلات ارتباطی ای که در محیط دانشگاه و کار با آن روبرو هستم همین برخورد متفاوت با شخصیت های متفاوت است .

دوستم گفت : اصولا ثبات شخصیت دیگر آن چیزی که در درون داری نیست ، به این معنی که اینکه تو همه جا یک طور رفتار کنی دیگر ثبات شخصیت حساب نمیشود و ثبات شخصیت امروزه یعنی اینکه بدانی با هر کس به اقتضای موقعیت و شخصیت خودش رفتار کنی ، به شکلی که شخصیتی که برای خود در ذهنت در نظر داری و قصد تحقق آن را داری ، حفظ شود .

فکر میکنم که دوستم نکته ظریفی را گفت ، مدت ها با این مشکل روبرو بوده و هستم ، که پس از برخورد و هم نشینی با فردی خوب و خوش سیرت ، آنچه که هستم و در دل دارم را افشا میکنم و پس از آن دچار این خطا میشوم که فکر میکنم دیگران هم همانند آن فرد هستند ، پس از برخورد با افراد بد طینت هم آن خود بودنم را پنهان میکنم و گمان میکنم که دیگران هم بد طینت هستند ، اینگونه است که گاهی اوقات با افراد درست اشتباه برخورد و با افراد اشتباه درست برخورد میکنم ، اما نکته ای که امشب از دوستم شنیدم ، دید مرا به این موضوع بازتر کرده و به من این فرصت را میدهد تا به روابط و شخصیت اجتماعی خود با دید جدید و بهتری بنگرم .

بازاریابی ایمیلی و نکته ای در مورد درج قیمت ها – قسمت اول

آیا نمایش قیمت در بازاریابی ایمیل فروشگاه های اینترنتی اشتباه است ؟

قبل از اینکه با قیف فروش ( یا Sales Funnel) و به طور گسترده تر با بازاریابی ایمیلی آشنا شوم ، فکر میکردم کار جالبی نیست که قیمت اقلام تبلیغ شده در ایمیل های تبلیغاتی را درج کنیم ، چرا که مشتری ، آنها محصولات و قیمت ها را همانند یک Showcase از محصولات و قیمت های ما خواهد پنداشت و در صورتی که تصمیم اختصاص منابعی به آنها را نداشته باشد ، از کلیک بر روی ایمیل ما و ورود به صفحه فروشگاهی که به جای 10 قلم معرفی شده در فروشگاه 500 هزار محصول دارد (500 هزار محصول آماده فروش در بامیلو ، آماری که در ایمیل تبلیغاتی بامیلو که چند روز گذشته دریافت کردم) ، خودداری خواهد کرد .

حالا که آشنا شده ام ، میپرسم : به جای درج مستقیم قیمت چند قلم کالا در ایمیل تبلیغاتی ، چه کار کنیم ؟ من فکر میکنم ، یکی از راه ها میتواند این باشد که قیمت ها را به صورت رِنجی (Range) بیان کنیم ، مثلا : فروش انواع چتر ، از 10 هزار تومان تا 500 هزار تومان ، حتی میتوانیم یک قدم جلوتر برویم و تعداد محصولات موجود در آن دسته را هم بیان کنیم ، هزار طرح مختلف چتر زمستانه ، از 10 هزار تومان تا 500 هزار تومان ، اینگونه مشتری تمایل بیشتری به بررسی محصولات ما خواهد داشت .

ادامه ی مطلب

فرصت های یادگیری

فرصت برای یادگیری در تمامی لحظات است ، اگر طالب آن باشیم .

همیشه میگویم : ” خودِ امر تجربه داشتن مهم نیست ، نحوه استفاده از آن است که مهم است ”

افرادی را میشناسم و میشناسیم که به قول معروف (و به قول خودشان وقتی که میخواهند بگویند از ما بیشتر میفهمند) ، ده ها پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند . اما زمان تصمیم گیری که میرسد ، تصمیماتشان یکی از یکی اشتباه تر است ، چرا که ابعادی را که باید در مورد آنها در تصمیمات گذشته چیزی یاد میگرفته اند را نادیده گرفته اند .

بعضی از این افراد ، آن افرادی هستند که همه چیز را به پای قسمت و سرنوشت می اندازند ، دوستی داشتیم که 3 سال پشت سر هم کنکور داد و موفق نشد و هم اکنون هم مشغول مطالعه برای سال چهارمش است ، وقتی از او میپرسی چرا موفق نشدی سال های گذشته در رشته ای که میخواهی قبول شوی ؟ با اعتماد به نفس و قاطعیت خاصی میگوید : قسمت نبود .

ادامه ی مطلب

دفتر کاری شما ، بیرون از دفتر کاری شما

عنوان بالا ، عنوان تبلیغات محیطی ای است که شرکت proximity که یک شرکت تبلیغاتی کلمبیایی است ، برای StarBucks انجام داده .

پیامی که این تبلیغ میرساند این است که : استارباکس تنها جایی برای نوشیدن قهوه و صحبت با دوستان نیست ، بلکه استارباکس به محلی خاص برای گردهمایی های بیزینسی تبدیل شده که در آن کارآفرینان میتوانند در مورد بیزینس خود با همکارانشان ملاقات و گفتگو کنند .

ُYour office outside your office , Starbucks ads

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت اول

سلام ، زندگی امیر کتاب داستانی هست که در اوقات فراغتم ( در حال حاضر تنها پنجشنبه شب ها) مینویسم ، از اونجایی که نوشتن کتاب رو به صورت جدی دنبال نمیکنم و قرار نیست چاپ کنم ، تصمیم داشتم نوشته های مربوط به کتاب رو روی وبلاگم داشته باشم تا بازدید کننده ها در صورت علاقمندی بتونن بخونن ، هر پنجشنبه شب قسمت جدیدی از کتاب رو توی بلاگ انتشار میدم که میتونید از صفحه اصلی یا از طریق فهرست بالای صفحه به تکه های انتشار یافته کتاب دسترسی داشته باشید . ( به دلیل اینکه نمیخوام خواننده ها از خوندن کتاب که اغلب روی تلفن همراه انجام میشه خسته بشن ، هر قسمت رو حدودا هزار کلمه در نظر میگیرم .)

 

شروع داستان

اسفند 90

هوا بارونی بود ، بوی نم بارون همراه با بوی نم درخت ها ترکیب شده بود ، میلاد ناراحت بود ، هرچقدر میپرسیدم چرا ناراحتی نمیگفت ، هیچی نمیگفت ، فقط به چمن های خیس پارک خیره شده بود ، رد نگاهش رو دنبال کردم و به قورباغه کوچیکی رسیدم که داشت خودش رو میون چمن ها جا میکرد تا قطرات بارون کمتری بهش بخوره . مسیر قطرات بارون رو به بالا دنبال کردم ، چند قطره بارون توی صورتم خورد و آسمون روشن و خاموش شد و صدای رعد و برق آرامش بارون و سکوت لب های میلاد رو شکست ، به آسمون خیره بودم که احساس کردم آسمون حرف میزنه ، امیر…امیر…بیدار شو عمه…بابات.. خوابم تاریک شد ، احساس کردم یه نفر تکونم داد ، چشمام رو باز کردم دیدم عمه بالای سرم هست و داره صدام میکنه.

ادامه ی مطلب