از فیلم Green book

فیلم کتاب سبز یا Green book یکی از زیباترین فیلم هاییست که در چند سال گذشته و به صورت کلی در عمرم دیده ام.

یک دیالوگ از فیلم را همیشه برای خودم و با خطاب قرار دادن خودم مرور میکنم ، آن دیالوگ، دیالوگ زیر است :

Dr. Don Shirley: I’ve been looking for you.
Tony Lip: Yeah, sorry. The guys were having a little game.
Dr. Don Shirley: Next time you need extra money, just ask me.
Tony Lip: It’s more fun winning it.
Dr. Don Shirley: And what if you lost?
Tony Lip: Craps and cards. I don’t lose, Doc. I don’t lose.
Dr. Don Shirley: So stooping down in the gravel pitching dice for pocket change makes you a winner?
Tony Lip: What are you giving me shit for? Everybody was doing it.
Dr. Don Shirley: They didn’t have a choice whether to be inside or out. You did

فاصله کوتاه شدن تا نشدن

فاصله کوتاهیست ، میان رسیدن به آرزو ها و نرسیدن به آرزو ها .

زمانی که داشتم به کوتاهی این فاصله فکر میکردم تصویر فردی در ذهنم مجسم شد که در شرف سقوط از یک صخره است و تنها دلیل نیفتادنش دستش است که به دست کسی گره خورده .

کافیست آن شخص دیگر لحظه ای از خود ضعف نشان دهد ، لحظه ای خسته شود ، لحظه ای چشمانش را ببندد تا برای همیشه خاطره سقوط یک نفر را در ذهن با خود داشته باشد .

وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم که اغلب آرزوها و رویاها در یک ثانیه ، یک دقیقه ، یک ساعت ، یک روز ، یک هفته یا نهایتا یک ماه دست نیافتنی شده اند و به ندرت آرزویی پیدا می کنم که دست نیافتنی شدنش حاصل فرآیندی طولانی مدت تر باشد . به این معنا که به لغزشی کوچک برای همیشه از بین می روند .

سهیل رضایی می گفت : ایمان در پیچ آخر مسیر مشخص می شود ، در این پیچ است که مشخص می شود میرسی یا نه .

آن لحظه ، دقیقه ، ساعت و روز از جنس همین پیچ آخر است ، ساعتی که وقت داری تا در مورد پیشنهاد کاری فکر کنی و در آن یک ساعت است که میتوانی امنیت و حقوق ثابت را انتخاب کنی و یا به جای امنیت و حقوق ثابت رویاهایت را ، هرچند که تورا وارد اقیانوس ناشناخته ای کنند و زندگیت را به خطر بیندازند .

اما

اما نکته ای که مهم تر از حرف های بالا است این است که ، ما اغلب بسیار دیر متوجه می شویم که دیر شده ، بسیار دیر متوجه می شویم که با شرایطی که از آینده ای که تبدیل به امروز شده انتظار داشتیم بسیار فاصله داریم .

احساسی که دیر متوجه شدن به انسان القا می کند از نظر من بسیار بدتر از احساسات منفی مربوط به ناامیدی و بی هدفی و غیره است . به امروز و این ماه و این سال زندگی خود فکر کنید ، در گذشته چه انتظاری از خود برای این بازه زمانی داشته اید ؟ در سال های آینده چطور ؟

تا پایان دنیا (از توپاک)

کم پیش می آید که در روزنوشته ها تِرَک های موسیقی به اشتراک بگذارم ، و مواقعی هم که تَرِکی در روزنوشته ها قرار می دهم دو معنی می تواند داشته باشد :

میخواسته ام یک روز از نوشتن در روزنوشته ها فاصله بگیرم یا اینکه آن تَرِک آنقدر زیبا و با مفهوم بوده که ارزش به اشتراک گذاری آن بیشتر از ارزش افکار آن روز من بوده .

تِرَک زیر مصداق حالت دوم است .

مزیت دوره های مختلف زندگی

هر دوره ای در زندگی ویژگی های مثبت خود را دارد ، درس های مثبت خود ، خاطرات مثبت خود و احساسات مثبت خود را .

دوره ای که یک ورزش را به صورت حرفه ای دنبال می کردیم ، دوره ای که به صورت حرفه ای ساز می زدیم ، دوره ای که مشغول تحصیل در دانشگاه بودیم و…

تا امروز به آن صورت متوجه درس ها و خاطرات و احساسات خوب دوره های گذشته زندگی نبودم تا اینکه امروز کلیپی از جمعی که در گذشته به آن تعلق داشتم را دیدم و تمامی احساسات و خاطرات و درس های خوب در ذهنم زنده شد .

چه خوب می شود اگر دوره کنونی زندگی را بهتر بشناسیم و از مزیت ها و احساسات مثبت و درس های مثبتی که می توانیم در این دوره یاد بگیریم ، نهایت استفاده را ببریم .

عصر جمعه ، خوشحالی و رفتار سازمانی

چند هفته پیش در کلاس رفتار سازمانی در مورد عصر جمعه صحبت کردیم ، در کلاس نتیجه گرفته شد که چون ما در روزهای جمعه تعامل کمتری با دیگران داریم ، عصر جمعه دلگیری را تجربه می کنیم . هیچکس مخالف نبود ، به جز من .

من ادعا کردم عصر جمعه برای من ناراحت کننده نیست و بلکه خوشحال کننده هم هست . در توضیح چرایی این ادعا هم به این نکته اشاره کردم که در طول هفته روزهای سنگین کاری و درسی را سپری می کنم و روز جمعه تقریبا تنها روزی در هفته است که می توانم از تنهایی و انجام کارهایی که دوست دارم لذت ببرم .

امروز به صحبت و بحث های آن روز فکر می کردم ، از نظرم اندکی کوته بینانه آمد ، تک بُعدی نگریستن به یک موضوع . اینکه بگوییم چون ما در روزهای جمعه با افراد کمتری تعامل داریم عصر های جمعه دلگیر کننده است ، یا اینکه در روزهای جمعه زمانمان بیشتر در اختیار خودمان است تا دیگران ، خوشحالیم .

به نظرم آمد که خوشحالی و دلگیری به ابعاد بسیار بیشتری وابسته است .

ادامه ی مطلب

از پویا شفیعی

پویا شفیعی از معدود افرادی است که اکانت اینستاگرامش را عمیقا دوست دارم و از خواندن پست هایش سیر نمی شوم . یکی دو ماه هم است که حضورم در اینستاگرام را تقریبا به صفر رسانده ام . امروز ناتیفیکیشن برنامه اینستاگرام پیغام داد که پویا شفیعی بعد از مدتها پست جدیدی گذاشته ، به علاقه و هدف خواندن پست پویا اینستاگرام را باز کردم و پست پویا را خواندم .

از خواندن کلمه به کلمه پست لذت بردم ، اما یک تکه از پست نظر من را بیشتر از بقیه پست جلب کرد ، آن قسمتی را که برای من زیباتر از بقیه پست بود را برای شما در ادامه کپی می کنم ، امیدوارم که شما هم مثل من این تکه از پست را زیبا و مفید بدانید و از خواندنش لذت ببرید .

” یه مربی هلندی داشتم حدود ده سال پیش. میگفت واسه پریدن قورباغه دو تا #محدودیت هست اول اینکه نمیتونه از یه حدی بیشتر بپره ، دوم اینکه نمیتونه بیش از یک جهت بپره. زندگی ما پره از تصمیمهای متناقضیه که تو یه جهت نیستن. حواسمون باشه ” 
-از پویا شفیعی 

 

در مورد نوشتن در روزنوشته ها

دیشب نیم ساعتی با مشاور خوابگاه گپ زدم ، در این نیم ساعت در مورد مرز بندی و مرز قایل شدن هم صحبت کردیم .
چند دقیقه پیش ، زمانی که منتظر پر شدن صندلی های تاکسی و حرکت آن بودم روزنوشته ها را باز کردم و به این فکر کردم که در مورد چی بنویسم؟
با خودم فکر کردم که در مورد دیروز که در جهان روز خاصی بود بنویسم و آن را به همزاد پنداری ربط بدهم . اندکی فکر کردم و به خودم گفتم این موضوع مناسب نیست ، بعد از یکی دو دقیقه فکر دیگر به صحبت های امروزم با سینا و محمد ، همکارانم فکر کردم و تصمیم گرفتم در مورد آن صحبت ها بنویسم.
صفحه روزنوشته ها که بالا آمد نظرم به متن روزنوشته ها جلب شد :
نوشتن روزانه آنچه در ذهنم می گذرد
با خودم فکر کردم که در ذهن من ، حداقل برای امروز ، تعداد و قدرت ابهام ها بسیار بیشتر از قطعیت هاست.
به ابهام ها فکر کردم و یکی از ابتدایی ترین و در عین حال سخت ترین ابهام هایم را با خودم بررسی کردم : نوشتم روزانه در مورد آنچه که در ذهنم می گذرد در روز نوشته ها .
از خود پرسیدم چرا برخی روزها به سختی چیزی برای نوشتن وجود دارد ؟
چند ثانیه ای مکث کردم و پاسخ دادم، دلیل آن مطمئنا کمبود موضوع و حرف برای نوشتن نیست .
سوال بعدی در ذهنم نقش بست : پس چرا در مورد آن ها نمی نویسی؟
به یاد صحبت های دیشبم با مشاور افتادم و پاسخ دادم که چون همه حرف ها گفتنی نیست و همه حرف ها شنیدنی نیست .
با این دلیل فعلا قانع شده ام که وقتی نمیتوانم موضوعی مرتبط و مناسب برای نوشتن در روزنوشته ها پیدا کنم، احتمالا مشکل از آنچه برای گفتن دارم و آنچه برای نگه داشتن است و نه فقدان چیزی در ذهنم برای سخن گفتن از .

در مورد رشد و پیشرفت

با خودم فکر می کردم که گاهی طی کردن چند مسیر ، به صورت موازی ، در کنار یکدیگر کار سخت و غیر موثری است .

گاهی اوقات بهتر است بایستیم ، مسیر ها را ارزیابی کنیم و یک مسیر را که در شرایط حال بیشتر از دیگر مسیر ها به آن نیاز داریم انتخاب کنیم و آن را تمام و کمال با توجه به جزئیات طی کنیم .

یک تصویر از مسیر پشت سر

این روزها در محل کار به دنبال یادگیری هرچه بیشتر فوتوشاپ هستم و تلاش برای انجام کارهای گرافیکی مرا به یاد دورانی که با AE و Vegas و 3Ds Max کار میکردم می اندازد .

از قضا امروز بدون اینکه به گرافیک و نرم افزارهای مربوطش فکر کنم ، در تلاش بودم تا صندوق ورودی ایمیلم را خالی کنم ، تصمیم گرفتم برای اینکه انجام این کار جالب تر باشد از آخر به اول پاکسازی را انجام دهم .

صفحه یکی مانده به آخر شامل ایمیل های زیر بود :

youtube_2012

با دیدن تصویر ایمیل اشتراک هایی که دیگران در کانال یوتیوب من انجام داده بودند خاطره آن روزهایی که با نرم افزارهای گرافیکی شدیدا درگیر بودم و صبح تا شبم در میان ویدئو های آموزشی و تمپلت ها می گذشت برایم زنده شد . به یاد اهدافم در سال 2012 افتادم ،7 سال پیش .

ادامه ی مطلب

یادآوری و دوباره زیستن

دقیقا یادم نیست که در کدام کتاب خوانده بودم که ما در مواجه با عواملی که یک خاطره را به یاد ما می آورند ، آن خاطره را دوباره زندگی می کنیم .

اما امروز این موضوع در لحظه ای برایم اثبات شد ، لحظه ای که در کلاس درس نشسته بودم و صدای شیون دختری که در راهروی دانشکده بود من را به خودم آورد . چند لجظه ای به خانم های همکلاسی خیره شدم و تلاش کردم با نگاهم به آنها بگویم که بهتر است بیرون بروند و ببیند چه اتفاقی افتاده و تلاش کنند آن دخترک را آرام کنند .

بیرون رفتند و پس از دو ثانیه برگشتند و تایید کردند که دخترکی در راهرو در حال گریه و زاری است . با تعجب از اینکه چرا تلاش نکرده اند با او صحبت کنند و مشکلش را بپرسند و او را آرام کنند نگاهشان کردم تا صدای گریه ها پایان یافت .

چند دقیقه ای سکوت کردم و تلاش کردم آن موضوع را پشت سر بگذارم اما نتوانستم .

من ماندم و احساس بد ، احساس درماندگی و احساس ناتوانی .

اگر تا امروز شک داشتم ، امروز برایم اثبات شد که ما در مواجه با عواملی که به یک خاطره خوب یا بد گره خورده اند ، آن خاطره را نه تنها به یاد می آوریم ، بلکه دوباره زندگی می کنیم .

 

پی نوشت : گمان می کنم اسم آن کتاب Why We Make Mistakes از Joseph T. Hallinan بود .