تصمیم گیری ، قضاوت و خطا

چند روز پیش با آشنایی صحبت می کردم ، از کارم پرسید و چند جمله ابتدایی در مورد کارم به او گفتم .

در پس هر جمله من دو جمله جواب می داد ، جملاتی که محتوایشان قضاوت محض بود . من اگر به جای تو بودم.. تو این کار را بکن.. تو این کار را نکن…. تو چرا این کار را میکنی…. تو چرا این کار را نمی کنی…..

هرچه صحبت جلوتر می رفت و جملات بیشتری می گفتم و اطلاعاتش از وضعیت من و کارم و همکارانم بیشتر می شد مسیر قضاوتش تغییر می کرد و به سمت واقعیت می آمد .

پس از صحبت با او با خودم فکر کردم که در عالم واقعیت اتفاقی که برای ما و برخی از تصمیم هایمان می افتد آنچنان تفاوتی با آنچه از تجربه با این آشنا فهمیدم ندارد .

تصمیم های حساب نشده و بر پایه اطلاعات کم و بعضا ناقصی که میگیریم در طول زمان تعدیل می شوند ، جهتشان عوض می شود و در نهایت تا آنجایی که اطلاعات در دسترس است و درک ما از اطلاعات درست است و تصمیممان در جهت کار درست است به واقعیت و آنچه درست است و باید انجام شود نزدیک می شویم .

و توجه به این نکته ضروری است که :

آنچه در پی این فرآیند باقی می ماند هزینه ای است که در طول این مسیر پرداخته ایم ، هزینه اینهمه قضاوت آشنای من خراب شدن وجه اش در نزد من است ، هزینه های تصمیم های اشتباه ما چقدر بوده و است ؟

سختی تغییر

امروز با خودم فکر میکردم که تا آنجایی که تجربه گرده ام و دیده ام ، برخی از تغییرات کلیدی و بنیادی زندگی هر انسانی از تحت فشار بودن و به زمین خوردن حاصل شده است .

منظورم این است که در پس هر سختی و فشاری تغییری وجود داشته و دارد و در سختی و فشار و با تلاش بیشتر است که ما رشد می کنیم .

 

پی نوشت : از اریک تامس پرسیدند که برای اینکه بتوانیم شرایط را برای تغییری بنیادی در زندگیمان آماده کنیم چه چیزی نیاز است ؟ اریک تامس پاسخ داد : به زمین بخورید ، در شرایطی باشید که چیزی برای از دست دادن نداشته باشید .

تفاوت جنگ و درگیری

جنگ کلی تر است ، بلند مدت تر است و توانایی رقم زدن سرنوشت یک فرد/کشور/قاره/کره را دارد .

درگیری اما موردی جزئی است ، اغلب به دلیل سو تفاهم یا عدم توافق بین طرفین رخ می دهد .

هدف صحبت امروزم توضیح تفاوت بین جنگ و درگیری نیست ، هدف امروزم داشتن تفکر سیستمی نسبت به تعارض ها و مدیریت آن هاست .

به اطرافیانم گفته ام ، میگویم و خواهم گفت که : به خاطر پیروزی در یک درگیری کوچک جنگ بزرگتر را نبازید .

اگر بخواهم مثالی بزنم به قاتل هایی اشاره می کنم که به خاطر یک لحظه غرور و اظهار وجود و نیرومندی برای همیشه خود را اسیر میله های زندان کرده اند . بردن یک درگیری کوتاه مدت باعث شده که جنگ بزرگ تر نادیده گرفته شده و فراموش شود و در نهایت دستیابی به برد کوتاه مدت ، منجر به شکست بلند مدت شده .

ادامه ی مطلب

کوتاه در مورد فشار و ناامیدی

هیچ ستاره و انسان موفقی را نمیتوان یافت که با بیخیال شدن و نا امید بودن در شرایط سخت به موفقیت رسیده باشد.

شرایط سخت ، موانع و شکست نه تنها انسان های موفق آینده را نا امید نمی کند ، بلکه انگیزه و عزم آنها را برای رسیدن به اهدافشان چند برابر می کند . چرا که در پس هر شکست و مانعی دلیلی وجود دارد و در پس هر دلیل ، راه حلی که انسان های موفق را مصمم به یافتن آن راه حل و گذشتن از مانع می کند .

تفاوت سرمایه و منبع

یک خودکار ارزشی ندارد ، مگر اینکه برای نوشتن چیزی که مفید و سودآور است استفاده شود .

آنچه که با خودکار نوشته میشود و خروجی خودکار محسوب میشود است که مشخص میکند خودکار ما چقدر ارزش افزوده ایجاد کرده . آیا یک برگه را سیاه و خط خطی کرده ، یا اینکه برای خوش نویسی استفاده شده و برای ما کسب درآمد کرده است ؟

تفاوت منبع و سرمایه هم در همین است، منابع به صورت میانگین حداقل بازدهی مورد انتظار را از هر انسانی/چیزی مشخص میکنند و سرمایه ، ارزش افزوده ای که به واسطه کار کردن با آن انسان یا چیز ایجاد می شود را .

ادامه ی مطلب

صبر

صبر نیاز است ، زمانی که اهداف بلند و مسیر طولانی و سرعت حرکت آهسته است .

 

پی نوشت اول : دنزل واشینگتن میگفت : بدون تعهد ، هیچگاه راهی را شروع نمیکنید و بدون تداوم هیچگاه به پایان نمی رسانید .

 

پی نوشت دوم : امروز که داشتم برای دوستم از دوران پر تلاشم در سالهای گیمینگ و سال پشت کنکور ارشد میگفتم به یاد جمله بالا از دنزل واشینگتن افتادم. این تداوم بود که باعث شده بود من به نقطه پایان برسم.

تناقض گاهی اوقات زیباست

تناقض گاهی اوقات زیباست، وقتی که انسانی در عمل و ظاهر جدی است اما در قلب و درون لطیف و مهربان . این تناقض موجب شگفتی دیگران می شود ، و تلفیق جدیت و مسئولیت پذیری با انسان دوستی و مهربانی ، یکی از زیباترین تلفیق هایی است که میشناسم .

این تناقض زیبا شاید که ضروری باشد ، شاید نیاز باشد که انسان در کنار جدی بودن همواره انسان بودن خودش و احساسات لطیف انسانی را به خاطر بسپارد و در زمان و مکان و شرایط مناسب از آنها استفاده کند .

 

در مورد تعارض سازمانی

در مورد تعارض سازمانی دو نکته به نظرم می رسند که ارزش بیان کردن و ثبت کردن (حداقل برای یادآوری به خودم در آینده) را دارند .

نکته اول این است که ادراکات ما از مسائل مختلف ممکن است با یکدیگر بسیار متفاوت باشد . اولین قدم در حل تعارض های سازمانی نشستن پای صحبت های طرف مقابل و گوش دادن به صحبت هایش و تلاش برای دیدن آنچه اتفاق افتاده از دید اوست .

ادامه ی مطلب

انتخاب دیگران

هر وقت که از پدرم تشکر کرده ام و تشکر میکنم که به من در زندگی و در رسیدن به اهداف و چیزهایی که فکر میکرده ام و فکر میکنم مهم هستند کمک کرده و پدر خوبی بوده در جوابم میگوید : خوبی از خودتان (من و برادر و خواهرم) بوده ، خودتان اتتخاب کرده اید خوب باشید ، راه درست را بروید و به نتایج درست برسید .

فکر میکنم که برای موفقیت در زندگی ، در هر بُعدی که فکرش را می کنید نیاز است که درک کنیم دیگران خودشان اتتخاب کرده اند که خوب باشند ، خودشان اتتخاب کرده‌اند که به ما احترام بگذارند، خودشان انتخاب کرده اند به ما کمک کنند و خوبی های دیگران بیشتر در نتیجه انتخاب خودشان مبنی بر خوب بودن است تا دِینی که گردنشان داریم .

امیدوارم یادمان نرود که همواره یک انتخاب وجود دارد ، و این انتخاب از هیچ کسی قابل سلب نیست ، یادمان نرود که دیگران در هر لحظه ای که اراده کنند میتوانند تصمیم بگیرند که خوبی هایشان را از ما سلب یا به ما ارائه کنند .

کمی تفکر

امروز مسیر برگشتم از محل کارم به خوابگاه را با ون آمدم.

فردی که در انتهای ون نشسته بود میان راه بلند صدا زد سر شانزدهم بایستید .

برای بار کردن راه و پیاده شدن آن فرد ، ۴ نفر دیگر پیاده شدند و دوباره سوار شدند، همه دلخور و ناراحت از اینکه چرا فردی که میخواسته در میانه راه پیاده شود صندلی های اول را برای خود انتخاب نکرده و در تضاد با این انتخاب به صندلی آخر ون پناه برده .

به یاد حرف همیشگی ام افتادم که بیشتر بین صحبت هایم با خانواده ام مطرح میشود و آن این است که بسیاری از رفتار های کوچک و بد ما حاصل فکر نکردن است.

چنانکه اگر این مسافر قبل از سوار شدن ده ثانیه راجب به محل پیاده شدنش فکر میکرد مطمینا مناسب تر میدید که صندلی های اول ون را برگزیند .

مثال بعدی هم که در این مورد به ذهنم می آید رد شدن از چراغ قرمز برای عابر پیاده است .

اگر چند دقیقه ای با خودمان خلوت کنیم و در مورد این چراغ فکر کنیم احتمالا به نتایج زیر برسیم :

-برای اغلب ما انسان ها ، میان ۸ ساعت و ۹ ساعت خوابیدن تفاوتی نیست و آیا قرار است با یک دقیقه زمانی که با زیر پا گذاشتن قانون و چندین چیز دیگر و رد شدن از چراغ قرمز عابر پیاده به دست می آوریم زندگیمان نجات پیدا کند ؟ اگر واقعا زمان برایمان آنقدر اهمیت ندارد چرا نباید حاضر باشیم یک دقیقه زمان را با هدف بهبود زندگی دیگران به صبر بگذرانیم

-استدلال اشتباهی است که اگر چراغ قرمز است ولی ماشین نیست باید عبور کرد. این استدلال چندان فرقی با استدلال راننده ای که چهار راه را خالی میبیند و از چراغ قرمز رد می شود ندارد .

-راننده حق دارد که زمانی که چراغ سبز است با آرامش خاطر و آسودگی از چهارراه عبور کند ، رد شدن از میان ماشین های عبوری و وادار کردن آنها به واکنش تجاوز مستقیم به حقوق آن هاست .

-مورد آخر هم اینکه به هر حال ما انسان های متمدنی هستیم و اغلب نشانه های تمدنی (از جمله قوانین) که به دست خود ما ساخته شده اند با هدف بهبود کیفیت زندگی و افزایش جایگاه و شان انسان به وجود آمده اند . با حفظ و احترام به این قوانین نه تنها جهان را جای بهتری میکنیم بلکه به عنوان یک انسان احساس بهتری نسبت به خودمان خواهیم داشت .