در مورد صبر ، پیش داوری و انرژی

چند هفته پیش فیلمی می دیدم که در آن  این جمله را رئیس پلیس می گفت :

” دو نوع پلیس در دنیا وجود دارد ، انسان هایی که پلیس هستند ، و زمان . “

این جمله در ذهن من باقی ماند و چند وقتی به آن فکر کردم و به یاد صبر و پیش داوری افتادم . به یاد اینکه چقدر خوب است که در مواجه با بسیاری شرایط صبر داشته باشیم ، پیش داوری نکنیم و اجازه بدهیم زمان به ما درست را از غلط نشان بدهد .

با صبر داشتن علاوه بر اینکه انرژی زیادی حفظ میکنیم ، از پیش داوری و حدس و گمان دور می شویم .

مرزها ، مقدمه و ترجمه

چند وقتی هست که با مرز بندی از طریق دوست روانشناسم دنیس آشنا شده ام ، مطالعه در این حوزه و تلاش برای آشنایی بیشتر با آن مرا به این فکر انداخته که آیا تعارف کردن ، تلاش برای محترمانه رفتار کردن و … که در فرهنگ ما جایگاه بالایی دارد به توانایی ما در مرز بندی و دفاع در مرز هایمان در زندگی لطمه نمیزند ؟

وقتی که دو کودک دعوا میکنند چرا والدین هر طرف سعی میکند به رسم ادب کودک خود را مقصر بداند و از کودک دیگران دلجویی نماید ؟

امروز صبح سوار بر سرویس دانشگاه به سوی امتحان بودم که تصمیم گرفتم چند صفحه ای کتاب بخوانم ، به لیست کتاب های موجود در قفسه برنامه کتابخوانم نگاه کردم و کتاب مرز بندی : جایی که تو تمام می شوی و من شروع می شوم را انتخاب کردم.

در چند صفحه اول کتاب داستان کودکی خانمی نقل می شد که در ۶ ماهگی با جدایی والدین و ترک شدن از سوی آنها روبرو شده بود ، این کودک از ابتدای تولد تا ۱۰ سالگی که دوباره به زندگی با مادرش (که حالا همسر جدیدی داشت) را تجربه کرده بود ، در خود احساس تعلق نکرده بود .

ادامه ی مطلب

تقسیم زمان و زندگی

دیروز با خودم فکر می کردم که زندگی ما به چه چیزی می گذرد ؟
از روز ، ماه ، سال ، تا دهه و عمر .

تعجبم گرفت وقتی متوجه شدم که مقدار زیادی از عمرم را صرف فعالیت هایی کرده ام که نه بهره وری ام را افزایش می داده اند ، نه موجب خوشحالی و ایجاد احساس خوب در من می شده اند .

کمی دلگیر شدم ، چرا که عمر محدود است ، ساعت های روز محدود هستند ، ساعت هایی که در اختیار خودمان هستیم هم با افزایش سنمان مرتبا کمتر می شوند .

فکر کردم که چه خوب است اگر روز و هفته و ماه و سال را قسمت بندی کنیم ، چنانکه می گویند انسان فلان درصد از عمرش را می خوابد ، ببینیم که هر کاری که در روز انجام می دهیم چند درصد از زمان مارا می گیرد و چه خروچی ای دارد . اینگونه شاید بتوانیم برنامه ریزی داشته باشیم که در حداقل شرایط ممکن در جهت شادی و تفریح باشد .

چرا زندگی امیر ادامه پیدا نکرد؟

چند روز پیش با سینا رضانواز ، همکارم در مجموعه تپسل صحبت می کردم و از صحبت سابقه خود در تولید محتوا (به هر شکل) به میان آمد .

سینا تعریف کرد که حساب اینستاگرامی داشته که با قدرت و علاقه آن را راه اندازی کرده بوده و هر روز مطابق با برنامه هفتگی و روزانه مطلب جدیدی پست می کرده . این حساب در زمانی که من و سینا صحبت می کردیم فعالیت آنچنانی نداشت و عملا غیر فعال بود . یک دلیل سینا برای اینکه چرا فعالیت این حساب ادامه پیدا نکرده بود این بود که مقید کردن خود به ایجاد محتوا به صورت روزانه تحت شرایط خاصی امکان پذیر است و آن شرایط برای سینا مهیا نبود .

صحبت های سینا مرا به یاد کتاب زندگی امیر که چند وقتی مشغول نوشتنش بودم انداخت . زندگی امیر حاصل چند ایده از ابتدای سال 97 تا مرداد 97 بود ، در خلوت و نوشته های خصوصیم این ایده ها را مقداری پر و بال داده بوده و قصد داشتم به صورت یک کتاب در بیاروم ، چرا که فکر می کردم و فکر می کنم حداقل نوشتن یک داستان در طول عمرم چیزیست که میتوانم بعدها از تجربه و دست آوردش خوشحال باشم .

ادامه ی مطلب

برنامه ریزی بلند مدت و یک مشکل

دیشب با خودم فکر میکردم که در شرایط ناپایدار (تقریبا همانند شرایطی که در حال حاضر در آن هستیم) ، مدام به آینده فکر کردن و تلاش برای برنامه ریزی کردن برای آینده ممکن است درست نباشد .

دلیل آن هم ساده است ، فرض کنید شما ابتدای این هفته تصمیم میگیرید وارد بیزینس تخم مرغ بشوید ، دو روز را در پی پیدا کردن تامین کننده خوب هستید و روز سوم ، دقیقا زمانی که تامین کننده مناسبی پیدا شده با خبر می شوید که به سبب بالا رفتن نرخ ارز قرار است لاستیک خودرو گران شود و تصمیم میگیرید منابع مالی خود را در بیزینس لاستیک سرمایه گذاری کنید ، باز هم سه روز در پی یافتن راه و چاهی برای وارد شدن به آن کسب و کار میگردید و در آخر متوجه می شوید که اول تا آخر این کسب و کار در گروی یک گروه خاص است که به واسطه رانت تسلط کاملی بر بازار لاستیک دارند و در این بازار شانسی برای کسب سود نخواهید داشت .

فکر کنید در چنین شرایطی برآورد کردن روزانه شرایط و تصمیم گیری مطابق اطلاعات روزانه و تغییر برنامه ای که داریم چقدر سخت است . سخت تر از آن خودداری از برآورد روزانه شرایط است ، در شرایطی که هر روز اتفاق جدیدی رخ می دهد و اقتصاد بالا و پایین می شود و به تعداد ریسک های بقا و موفقیتت اضافه می شود ، خودداری از برآورد شرایط به صورت روزانه سخت است .

اما اگر قرار است برای رسیدن به هدفی برنامه ریزی کنیم ، نیاز است که برآورد خود را به صورت دوره ای انجام بدهیم و در میان این دوره ها فقط به رسیدن به هدف و تلاش برای آن تمرکز کنیم .

در غیر این صورت حکم کسی را خواهیم داشت که از صبح تا شب را به دنبال شرایط جدید به وجود آمده می دود و در پایان روز با دستان خالی به آغوش خانواده اش بر میگردد .

از فیلم Green book

فیلم کتاب سبز یا Green book یکی از زیباترین فیلم هاییست که در چند سال گذشته و به صورت کلی در عمرم دیده ام.

یک دیالوگ از فیلم را همیشه برای خودم و با خطاب قرار دادن خودم مرور میکنم ، آن دیالوگ، دیالوگ زیر است :

Dr. Don Shirley: I’ve been looking for you.
Tony Lip: Yeah, sorry. The guys were having a little game.
Dr. Don Shirley: Next time you need extra money, just ask me.
Tony Lip: It’s more fun winning it.
Dr. Don Shirley: And what if you lost?
Tony Lip: Craps and cards. I don’t lose, Doc. I don’t lose.
Dr. Don Shirley: So stooping down in the gravel pitching dice for pocket change makes you a winner?
Tony Lip: What are you giving me shit for? Everybody was doing it.
Dr. Don Shirley: They didn’t have a choice whether to be inside or out. You did

فاصله کوتاه شدن تا نشدن

فاصله کوتاهیست ، میان رسیدن به آرزو ها و نرسیدن به آرزو ها .

زمانی که داشتم به کوتاهی این فاصله فکر میکردم تصویر فردی در ذهنم مجسم شد که در شرف سقوط از یک صخره است و تنها دلیل نیفتادنش دستش است که به دست کسی گره خورده .

کافیست آن شخص دیگر لحظه ای از خود ضعف نشان دهد ، لحظه ای خسته شود ، لحظه ای چشمانش را ببندد تا برای همیشه خاطره سقوط یک نفر را در ذهن با خود داشته باشد .

وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم که اغلب آرزوها و رویاها در یک ثانیه ، یک دقیقه ، یک ساعت ، یک روز ، یک هفته یا نهایتا یک ماه دست نیافتنی شده اند و به ندرت آرزویی پیدا می کنم که دست نیافتنی شدنش حاصل فرآیندی طولانی مدت تر باشد . به این معنا که به لغزشی کوچک برای همیشه از بین می روند .

سهیل رضایی می گفت : ایمان در پیچ آخر مسیر مشخص می شود ، در این پیچ است که مشخص می شود میرسی یا نه .

آن لحظه ، دقیقه ، ساعت و روز از جنس همین پیچ آخر است ، ساعتی که وقت داری تا در مورد پیشنهاد کاری فکر کنی و در آن یک ساعت است که میتوانی امنیت و حقوق ثابت را انتخاب کنی و یا به جای امنیت و حقوق ثابت رویاهایت را ، هرچند که تورا وارد اقیانوس ناشناخته ای کنند و زندگیت را به خطر بیندازند .

اما

اما نکته ای که مهم تر از حرف های بالا است این است که ، ما اغلب بسیار دیر متوجه می شویم که دیر شده ، بسیار دیر متوجه می شویم که با شرایطی که از آینده ای که تبدیل به امروز شده انتظار داشتیم بسیار فاصله داریم .

احساسی که دیر متوجه شدن به انسان القا می کند از نظر من بسیار بدتر از احساسات منفی مربوط به ناامیدی و بی هدفی و غیره است . به امروز و این ماه و این سال زندگی خود فکر کنید ، در گذشته چه انتظاری از خود برای این بازه زمانی داشته اید ؟ در سال های آینده چطور ؟

تا پایان دنیا (از توپاک)

کم پیش می آید که در روزنوشته ها تِرَک های موسیقی به اشتراک بگذارم ، و مواقعی هم که تَرِکی در روزنوشته ها قرار می دهم دو معنی می تواند داشته باشد :

میخواسته ام یک روز از نوشتن در روزنوشته ها فاصله بگیرم یا اینکه آن تَرِک آنقدر زیبا و با مفهوم بوده که ارزش به اشتراک گذاری آن بیشتر از ارزش افکار آن روز من بوده .

تِرَک زیر مصداق حالت دوم است .

مزیت دوره های مختلف زندگی

هر دوره ای در زندگی ویژگی های مثبت خود را دارد ، درس های مثبت خود ، خاطرات مثبت خود و احساسات مثبت خود را .

دوره ای که یک ورزش را به صورت حرفه ای دنبال می کردیم ، دوره ای که به صورت حرفه ای ساز می زدیم ، دوره ای که مشغول تحصیل در دانشگاه بودیم و…

تا امروز به آن صورت متوجه درس ها و خاطرات و احساسات خوب دوره های گذشته زندگی نبودم تا اینکه امروز کلیپی از جمعی که در گذشته به آن تعلق داشتم را دیدم و تمامی احساسات و خاطرات و درس های خوب در ذهنم زنده شد .

چه خوب می شود اگر دوره کنونی زندگی را بهتر بشناسیم و از مزیت ها و احساسات مثبت و درس های مثبتی که می توانیم در این دوره یاد بگیریم ، نهایت استفاده را ببریم .