تبصره ای بر قانون 90/10

هفته پیش مشغول مطالعه متنی بودم که در آن نویسنده ادعا میکرد که باید مشکلات و دلخوری ها را بیان کرد و آن ها به هیچ وجه در دل نگه نداشت .

استدلال او هم اینگونه بود که میگفت : عموما مشکلات قابل حل ما و افراد 10 درصد ارتباطمان با افراد را تشکیل می دهند و 90 درصد باقی مانده ، تفاهم ها و وجوه مشترک است . اگر این 10 درصد ناگفته بمانند و به آنها توجهی نشود ، آهسته آهسته آن 90 درصد دیگر را هم آلوده می کنند .

به گمانم نویسنده راست می گفت ، همه ما تجربه این را داشته ایم که دلخوریمان از کسی را به سمع او نرسانده ایم و در نتیجه آن دلخوری تبدیل به گفنگوی درونی طولانی مدت و در نهایت آلوده کردن 90 درصد تفاهم و صمیمیت بین ما شده است . این تجربه بارها اتفاق افتاده و باز هم اتفاق می افتد ، شاید پس از خواندن مطلب امشب تصمیم بگیرید این 10 درصد ها را رفع کنید ، اما باید به نکته ای توجه کرد که در طی هفته گذشته متوجه آن شدم .

چند نفر از افرادی که میشناختم در هفته گذشته در موقعیت های مختلفی بدون اطلاع خودآگاه از این قانون 90/10 ، تصمیم داشتند این 10 درصد ها را رفع کنند ، نتیجه اما برعکس شد ، کاری که آنها در عمل کردند نابود کردن آن 90 درصد بود .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت هفتم

برای اولین بود که خودآگاه اینقدر ساکت شده بودم ، برای اولین بار بود که از تنها قدم زدن لذت میبردم و برای اولین بار بود که به دوستیم با میلاد شک کرده بودم . نمیدونستم چه احساسی داشته باشم ، نمیدونستم این احساسات رو چطوری تفسیر کنم ، اما میترسیدم ، از سکوت میترسیدم ، از سکوت می ترسیدم چرا که 11 ماه گذشته تنها چیزی که به خوبی تجربه اش کرده ام سکوت بوده ، سکوتِ بی پایان خونه …

وقتی رسیدم خونه تقریبا شب شده بود ، معمولا مسیر گیم نت تا خونه با دوچرخه 20 دقیقه هست ، اما از اونجایی که من آهسته آهسته قدم میزدم و فکر میکردم حدود 2 ساعت طول کشیده بود .

ماشین بابا رو دم در دیدم ، میدونستم باز هم مثل همیشه میخواد بگه بچه نباید بعد اذان مغرب بیرون باشه ، درو باز کردم و دوچرخه رو توی حیاط گذاشتم و رفتم تو .

بابا روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود ، سلام کردم سرشو بالا آورد و گفت :

-سلام امیر ، کجا بودی بابا ؟

-گیم نت بودم بابا ، حوصله دوچرخه سواری نداشتم و پیاده اومدم ، برای همین دیر رسیدم .

ادامه ی مطلب

دیجیتال مارکتینگ ، پویاست

هفته گذشته در دوره دیجیتال مارکتینگ تعدادی از ابزارهای مورد استفاده ام برای رصد داده های مربوط به روزنوشته ها را خدمت هم دوره ای های محترم توضیح دادم .

یکی از انتقادهایی که وارد شد مربوط به Google Search Console روزنوشته ها بود که در آن Avg Positioning (که در آن میانگین موقعیت مطالب من در صفحه نتایج جستجوی گوگل نشان داده میشود) روزنوشته 14.2 بود ، لازم به ذکر نیست که این عدد ، برای یک سایت مطلوب نیست و بهتر است به دنبال راه حلی برای کاهش آن بود . اما نکته ای که دیشب توجه ام را جلب کرد و اینجا مطرح است این است که ، دیجیتال مارکتینگ پویاست و مربوط به تنها زمان حال نیست .

ادامه ی مطلب

احساس کردن ، کمی هوشمندانه تر

چند داستانِ کوتاه :

داستانِ اول :

هم اتاقی من مدام بیمار است و باید یا زیر پتو یا در معرض شوفاژ ِروشن باشد ، این مریض بودن او که ماه هاست طول کشیده ، من و هم اتاقی های دیگر را آزرده خاطر کرده ، چرا که تمام روز شوفاژ اتاق روشن است و ما مجبوریم گرمای زیاد و غیر ضروری را به دلیل اینکه او حاضر نیست لباس گرم تری بپوشد یا از پتویش بیشتر استفاده کند یا راه بهتر ، خود را درمان کند ، تحمل کنیم .

تا امروز صبح از این موضوع سخت دلخور بودم ، حق هم داشتم ، صبح که از خواب بلند میشدی تو گویی تازه از استخر بیرون آمده ای ، از شدت گرمای اتاق لباس تنت خیس و به تنت چسبیده بود . اما امروز صبح ایده شکل دهنده مطلب امشب در ذهنم شکل گرفت که پس از نقل داستان بعد آن را بیان می کنم .

ادامه ی مطلب

سکوت من

دوست دارم که بدانی ، زمانی که مرا ناراحت کرده ای و من چیزی نمی گویم ، زمانی که در خود فرو میروم ، زمانی که چندین دقیقه به تو خیره میشوم ، بدون آنکه حرفی بزنم ، سکوت و تلاش برای فراموشی دلخوریم را به ابراز آن و خراب کردن کوه انتظاراتی که تو از من برای بخشش و محبتم داری ترجیح میدهم .

این چند کلمه را نوشتم ، نه برای اینکه بدانی . اگر فهماندن چیزی برای انسان مهم باشد ، مطمئنم در میان حرف های فهماندی مهمش ، فهماندن دلخوری و ناراحتی اش از دیگری مهم ترین است . من اما این چند کلمه را نوشتم ، تا اگر روزی کسی این حرف ها را خواند ، انتظارات دیگران را پیش از نیازهای خود بسنجد و مطابق با آن ها ، تصمیمی که درست است را به تصمیمی که در کوتاه مدت حس بهتری دارد ترجیح دهد .

 

پی نوشت : هفته گذشته بود که از دوستی با یکی از دوستان جدیدم صرف نظر کردم ، آن هم وقتی بود که ناراحتی قلبی اش را بدون تامل ، با استفاده از روشی بد به من انتقال داد ، در چند دقیقه پس از این انتقال ، تنها چیزی که در ذهنم در مورد آن موضوع میگذشت این بود که : گرفتن حس تعلق به چیزی از کسی ، یکی از بدترین روش های آزار احساسی (چه به قصد و چه بی قصد) دیگران است . نوشته امشب هم تا حدودی از آن تجربه بد می آید ، که دیگران به ما احساس تعلق دارند ، از ما انتظاراتی دارند ، چه خوب است که در مواقعی که بیشترین نیاز را به درک این تعلق و انتظارات داریم ، آن را درک کنیم و مطابق آن تصمیم بگیریم و عمل کنیم و سخن بگوییم .

 

رسیدهای ناخواسته

آیا تا به حال فکر کرده اید که اگر چاپ برگه های رسید تراکنش پس از خرید اختیاری بود چقدر در حفظ محیط زیست و هزینه هایی که فروشنده برای خرید کاغذ رسید تراکنش پرداخت می کند صرفه جویی میشد ؟

به چند جمله زیر توجه کنید :

یک کاغذ رسید تراکنش معمولی 9 سانتی متر در 5 و نیم سانتی متر کاغذ مصرف می کند .

طبق آمار رسمی بانک مرکزی ماهانه حدودا 430 میلیون (430،000،000) ترکنش کاغذی انجام می شود ( آمار دقیق تر آن را از اینجا ببینید )

در نظر بگیرید که بعضی از این تراکنش ها دو کاغذ رسید چاپ می کنند ( یکی برای خریدار و یکی برای فروشنده )

ادامه ی مطلب

تیتر های خاطره انگیز

 

همه ما تیترهای خاطره انگیزی را در زندگی داریم ، تیتر هایی که پس از گسترش معنایی برای ما به چیزی فراتر از یک تیتر معمولی تبدیل شده اند ، تیترهایی که با شنیدن آن ها میتوانیم ساعت ها بی وقفه در موردشان فکر کنیم ، بنویسیم و حرف بزنیم .

چند تیتری که در حال حاضر در ذهن من است تیتر های زیر می باشند ، تیترهای خاطره انگیز زندگی شما کدامند ؟

نبرد من ، هفته ای که جهان در سکوت فرو رفت ، صد سال تنهایی ، بهشت گمشده ، در جستجوی زمان از دست رفته ، شرق بهشت .

پی نوشت : تمایل دارم بعدا یا لیست تیترهایی که برایم خاطره انگیزند را کامل کنم ، یا در مورد برخی از آن ها چند خطی بنویسم .

بالاخره بزرگ میشوی

پیش مقدمه : این مطلب حدودا 1800 کلمه است و بدون ویرایش نوشته شده است ، در این مطلب حرف خاصی زده نمی شود و صرفا اشاره به یک موضوع شخصی است ، اگر حوصله خواندن 1800 کلمه را ندارید ، می توانید از خواندن آن صرف نظر کنید و مطالب دیگر را که عموما از این مطلب کوتاه تر هستند را مطالعه کنید .

مقدمه اول : نوشتن این مطلب برایم سخت است ، سخت تر از نوشتن زندگی امیر ، برای زندگی امیر برنامه خاصی ندارم و هر هفته هر آنچه به ذهنم می آید را به داستان اضافه میکنم و اینگونه داستان را پیش می برم . برای نوشتن این مطلب هم برنامه خاصی ندارم ، اما مقدار اطلاعاتی که در ذهنم دارم و میخواهم در این مطلب بگنجانم مرا وادار به ساختار دهی می کنند ، اما این بار هم به رسم همیشه بدون ساختار می نویسم و هر آنچه در ذهنم است را در این قاب سفید ، در قالب کلمات ، سیاه می کنم .

مقدمه دوم و شروع صحبت : امروز صبح ملیس پیام داده بود و احوالم را پرسیده بود ، در جوابش گفتم خوبم ، از آنجایی که کمتر پیش می آید بگویم خوبم و عموما میگویم بد نیستم دلیل خوب بودن را پرسید . در جواب ملیس گفتم : خوبم چون هرچه بزرگتر می شوم بیشتر شبیه خودم می شوم . نه چیزی برای پنهان کردن دارم و نه چیزی برای تظاهر ، تنها خودم هستم .

جوابم برایش جالب بود و توضیح بیشتر خواست ، توضیحاتی که به ملیس دادم را برای شما با زبان خودم می نویسم ، این توضیحات پایه و اساس مطلب امشب را شکل می دهند .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت ششم

وقتی هر جا بروم تو باشی و خاطرات تو و جای قدم های تو ، شهر دیگر جای دیدن ندارد ، شهر فقظ جای رفتن دارد .

و من ، رفتم .

-چطور بود امیر ؟ فکر میکنم باید روی آخرش بیشتر کار کنم ، نظر تو چیه؟

صدای عرفان نتونست صدای درون ذهنم رو قطع کنه ، صدایی که فریاد میزد :

-چرا نگفتی وقتی بچه ات شب تا صبح و صبح تا شب منتظرته تا بیایی و خونه دوباره رنگ و بوی تورو بگیره نگفتی تو نمیتونی بری ؟…

چند ثانیه به عرفان خیره وایسادم و عرفان تکرار کرد :

-چطور بود امیر ؟ خوشت اومد ؟

-اوهوم

ادامه ی مطلب

ساعت های هوشیاری

زمان هوشیاری روزانه ما چقدر است ؟

زمانی که در آن وسایل الکترونیکی را کنار می گذاریم و بدون اینکه اجازه بدهیم چیزی حواسمان را پرت کند ، در مورد خودمان و هرآنچه برایمان مهم است فکر میکنیم .

باید اعتراف کنم که برای من بسیار کم است و احتمالا اگر میانگین زمان هوشیاری ام را برای یک ماه بسنجند ، حدودا یک ساعت در روز زمان هوشیاری خواهم داشت .

اما این زمان هوشیاری چرا باید مهم باشد؟ چند جواب برای این سوال در ذهن من موجود است که از آنها میتوانم به این اشاره کنم که بدون آن زمان های هوشیاری ، روزنوشته ها در میانه راه ناکام می‌ماند ، جواب های خودتان را در ذهنتان پیدا کنید .

ادامه ی مطلب