14 آبان

چند روز پیش بود که فایل متنی را که سال 2013 برای فردی فرستاده بودم در اکانت مدیا فایرم که بارها از طریق ایمیل مرا به حذف اکانت به دلیل عدم فعالیتم تهدید کرده بود ، پیدا کردم .

تقریبا 6 سال از تاریخ فرستاده شدن آن فایل متنی گذشته است و چیزی که با دیدن آن نوشته به ذهنم خطور میکند این است که انسان در طی نیم دهه چقدر میتواند تغییر کند (واقع گرایانه تر بگویم : انسان در طی نیم دهه چقدر مجبور به تغییر برای حفظ رضایت و خوشحالی اش از وضعیت موجود است) ، چه موضوعاتی که روزی برای انسان مهم هستند و روزی دیگر برای آنها تره هم خورد نمیکند ، چه افرادی که با جدیت تمام پای حرفشان مینشیند و بعدا که تو زرد از آب درآمدند با نیشخندی معنی دار از کنارشان عبور میکند ، چه فرصت هایی که انسان آنها را به شتر بخت تعبیر میکند و پس از گذشتن سالها میفهمد که بسیاری از آن فرصت ها در حقیقت تله مرگ و بیراهه بوده اند .

و چه شرمساری ها و افتخار هایی که انسان نسبت به گذشته خود احساس میکند ، وقتی که به اهمیت دادنش به موضوعات و افرادی که به اشتباه مهم پنداشته فکر میکند ، از خود شرمسار میشود ، و وقتی به تلاش و نا امید نشدنش فارغ از وضعیت موجود در گذشته فکر میکند ، چقدر میتواند پیش خود افتخار کند ، که در بدترین شرایط توانسته بهترین نتایج ممکن را رقم بزند .

خواندن آن فایل متنی در روزی  که برای من مهم است (و آخرین سالی است که 14 آبان روزی مهم برای من خواهد بود) ، به من این احساس را داد که آرزو کنم : که  روزی با خواندن این مطالب ساختار نیافته ای که با خستگی و با کلماتی که در لحظه به ذهنم خطور میکنند مینویسم ، بتوانم بیشتر از امروز نسبت به گذشته افتخار و کمتر شرمسار باشم .

دوستی میگفت : مرور خاطرات مثل کلاس درسه ، من فکر میکنم مرور خاطرات و گذشته کلاس درسیست که تاریخ انقضایش گذشته و اگر درسی را میخواستیم از آن فرا بگیریم ، در همان لحظات سپری شده ، با تصمیمات و اعمالمان آن درس را برای خود رقم میزدیم .

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید