کتاب زندگی امیر – قسمت یازدهم

لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم ، پای کامپیوترم نشستم و بازی رو اجرا کردم . زیر لب گفتم :

-این بی حوصلگی فقط امشب هست ، این افکار بیخودی فقط امشب هستن ، این بیهودگی فقط امشب هست .

از اعتراف به بیهوده بودن زندگیم شرمسار شدم . هدفون رو روی سرم گذاشتم و مثل همیشه برای فرار از فکر و واقعیت به مانیتور کامپیوترم خیره شدم …

به محض اینکه بازی رو اجرا کردم از طرف هم تیمی ام توی مسابقات پیام اومد .

-سلام ، شما همونی که قراره هم تیمی ما باشی ؟

جواب دادم :

-سلام ، آره

-اسمت چیه ؟

-امیر

-امیر چند ساله بازی میکنی و بازیت چقدر خوبه ؟

-تقریبا یک ساله که بازی میکنم ، بازیم بد نیست ، معمولیه

-خونتون نزدیک گیم نت مسابقاته ؟

-آره

-میتونی قبل از مسابقات برای تمرین چند بار بیای گیم نت ؟

-سعی ام رو میکنم ، شما قرارش رو بزارید ، وقت کنم میام

-باشه ، فردا بعد ظهر وقتت خالیه ؟

-تقریبا ، تا ساعت 2 مدرسه هستم ، بعدش میام خونه

-خب ببین ما ساعت 5 تا 7 میخوایم تمرین کنیم ، اونموقع میتونی گیم نت باشی دیگه ؟

-آره ، تلاش میکنم .

-باشه پس فردا میبینیمت

-باشه ، اسمت چی بود ؟

-نیکزاد ، اسمم نیکزاده

-باشه ، فردا میبینمت نیکزاد

-شب خوش

چت رو بستم و قبل از اینکه دوباره وارد بازی بشم به ساعت نگاهی انداختم ، ساعت 10 بود ، با خودم فکر کردم بهتره امشب زودتر بخوابم چون احتمالا فردا بعد مدرسه نتونتم بخوابم و مجبور شم بعد از ناهار و نوشتن تکلیف هام مستقیم برم گیم نت . کامپیوتر رو خاموش کردم و روی تختم دراز کشیدم . خوابم نمیومد ، اما خسته بودم .

فکر کردم که فردا قراره با 4 نفر آدم جدید آشنا بشم ، نمیدونم چند سالشونه و اخلاقشون چطوره ، امیدوارم بد اخلاق و نق نقو نباشن و وسط بازی یه ریز نق نزنن . چند لحظه به فکر مسابقات فرو رفتم و به خودم گفتم چه خوب میشه اگر ما تیم اول بشیم ، اونموقع احتمالا میلاد برای بازی هم که شده دوباره میاد سراغم . اما اگر ما اول نشیم و تیم میلاد بشه چی ؟ اونموقع دیگه قطعا منو دوستش حساب نمیاره .

به این موضوع فکر نکرده بودم ، باید فکر میکردم قبل از اینکه تصمیم بگیرم توی مسابقات شرکت کنم ، مسابقاتی که عشق میلاد شدن . اگر ببریم عشق میلاد ازش سلب میشه و همین خودش یه دلیلی میشه برای اینکه هر چه بیشتر از من فاصله بگیره ، شاید نتیجه گیریم در مورد اینکه اگر ببریم میاد سراغم اشتباه بوده . به پهلو چرخیدم و به خودم گفتم از کجا میدونی نتیجه گیری دومت درسته ، شاید اولی درست باشه ، تا زمانی که مسابقات تموم نشه نمیتونی قضاوت کنی .

چشمامو بستم و با صدای بابا باز کردم .

-امیر ، پاشو نیم ساعت دیگه سرویست میاد دنبالت .

به سمتش چرخیدم و با چشمهای خواب آلود و پُف کرده بهش نگاه کردم و با صدای گرفته آروم گفتم :

-باشه بابا ، الان پا میشم .

-صبحونه آماده است ، بیا تا با هم بخوریم .

صبحونه خوردیم و کلاس های مدرسه هم با فکر به تمرین بعد از ظهر گذشت ، اومدم خونه و ناهار خوردم ، خیلی خسته بودم و تصمیم گرفتم به جای ظهر ، شب تکلیف هامو انجام بدم و به جاش ظهر رو استراحت کنم تا بتونم با انرژی تمرین کنم .

ساعت رو روی 5 و نیم کوک کردم و خوابیدم . وقتی بیدار شدم دست صورتم رو شستم و بدون فوت وقت سوار دوچرخه شدم و رفتم گیم نت . وارد گیم نت که شدم عرفان متوجه نشد ، سرش توی مانیتور بود و داشت تایپ میکرد .

-سلام عرفان ، حالت خوبه ؟

-به به ، سلام امیر ، ممنون خوبم ، تو خوبی ؟

-مرسی منم خوبم ، کسی گیم نت نیست ؟

-نه ، نزدیک امتحاناته بچه ها بیشتر سرگرم مطالعه هستند .

-باشه ، اگر سرت شلوغه من مزاحمت نمیشم ، میشینم تا هم تیمی هام بیان .

-نه ، داشتم دلنوشته مینوشتم ، میخوای برات بخونم تا هم تیمی هات بیان ؟

-اگر برام بخونی خوشحال میشم .

-باشه ، بیا بشین اینجا ، کامل شده بود و داشتم تایپش میکردم .

-چرا تایپ میکنی ؟

-یه وبلاگ راه انداختم و دلنوشته هامو توش مینویسم ، اسمش نجواهای جنگله ، اگر توی اینترنت بزنی میاد و میتونی بخونی .

-چه جالب ، میشه ببینم ؟

-آره بیا ، هم میخونم هم ببین .

-اسم مطلب هست : روباه و گل

-داستانه ؟

-نه ، روباه و گل توی کتاب شازده کوچولو هستن ، خوندی ؟

-نه ، ولی اگر قشنگه بگو تا بخونم

-آره حتما بخون

-خب بزار برات بخونم :

” ای کاش بدانی ، با رفتن مسئولیت از دوش تو برداشته نمی شود ، اگر میشد ، روباه به جای تا ابد میگفت : تا وقتی که گلت هست نسبت به او مسئولی .

میخواهم بدانی ، وقتی که تو رفتی ، برای فرار از رنج درونم راهی جز نوشتن نداشتم ، نوشتن در مورد تو و نوشتن در مورد من . نوشتن تنها راهی بود که میشناختم تا از غم هایم فرار کنم و هر روز لبخندی مصنوعی به مادرم بزنم ، شاید که به یاد نیاورد قول هایی را که در مورد تو به او دادم .

هرگز به او نگفتم که رفتی ، او همانقدر که از داشتن من خوشحال بود ، از خیال داشتن تو هم خوشحال بود ، اما مادر است ، با یک نگاه میفهمد . همان روزهای اول رفتنت بود که عبادتش را به پشت درهای قفل شده منتقل کرد . میگفت حضور قلبش بیشتر می شود وقتی بداند کسی مزاحمش نمیشود ، من اما با هر سجود او شکستم ، از روزی که صدای حق حق گریه او را بر سر سجاده شنیدم .

بیا و تو هم چند خط بنویس ، برای شناختن خودت و شناختن منه گم شده ، شاید که فهمیدی گرچه رفتی و در رفتن موفق شدی ، اما مسئولیت لحظه لحظه تنهایی من و اشک های مادرم تا ابد بر عهده تو خواهد بود . اولین جمله ای که برایت نوشتم ، جمله روباه بود که میگفت :

تو تا ابد نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی .

نمیدانم تصادف است یا اینکه از روز اول میتوانستم امروز را ببینم ، اما این را میدانم که آخرین جمله ام به تو همان جمله اولم است ، اینگونه است که میتوانم بگویم حرف اول و آخر من یکی بود و حرف تو عوض شد .

مهم نیست ، فقط به حرمت عشق و مسئولیت ، همیشه به یاد داشته باش که : تو تا ابد نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی . ”

عرفان ساکت شد .

-تموم شد عرفان ؟

چند ثانیه جوابی نیومد تا سرم رو چرخوندم و متوجه شدم که گونه های عرفان خیسه .

 

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید