کتاب زندگی امیر – قسمت چهارم

احساس میکنم دیدن ناراحتی من ناراحتش کرده ، شاید هم فکر میکنه در قبال ناراحتی من مسووله ، شاید ناراحته چون فکر میکنه ممکنه نتونه منو خوشحال کنه ، نتونه مثل قبل منو بخندونه و صدای خندمون توی سالن مدرسه طنین انداز بشه ، ای کاش جواب این سوال هارو میدونستم ، اما من هنوز جواب سوال های خودم رو نمیدونستم ..

روزها سریع سپری میشدن ، مدرسه و میلاد و بازی و گیم نت تمام روزم رو پر کرده بود ، وقتی پتو رو روی خودم مینداختم هم از شدت خستگی فورا خوابم میبرد . سه ماه گذشته بود ، مشغول بودم اما حفره بزرگی توی وجودم و توی زندگیم به وجود آمده بود که نمیشد با هیچی پرش کرد ، هرکاری میکردم آخرش توی ذهنم بود ، در اوج حواس پرتی هام هم همراهم بود ، آخر هر لبخندم گرفتگی بود ، وقتی لبخند میزدم یادم میفتاد لبخندم واقعی نیست و دیگه نمیتونم از ته دل بخندم .

امتحانات که تموم شد هوا گرم بود و بابا نمیزاشت زیاد گیم نت برم ، گفت به جای گیم نت برات توی خونه کامپیوتر میگیرم همینجا بازی کن . گفتم نمیشه ، ما اینترنتی بازی میکنیم ، گفت اینترنت هم میگیرم . حرفی نداشتم بزنم .

توی محیط گیم نت بودن خیلی بهم کمک میکرد ، با بچه ها دوست شده بودم و همیشه مشغول بودم ، گاهی وقتها هم با سعید تنها مینشستم و صحبت میکردم ، حرف های خوبی میزد ، شرایط منو خیلی خوب درک میکرد . دوری از گیم نت و توی خونه موندن منو میترسوند ، به تنهایی عادت نداشتم ، اگر هم داشتم ، مطمئن بودم نمیتونستم توی این شرایط تنها باشم ، اما چاره ای جز قبول پیشنهاد بابا نداشتم .

کارنامه ام که اومد بابا جایزه قبولیم برام کامپیوتر گرفت ، با میلاد رفتیم پیش سعید تا ببینیم باید چه کار کنیم تا بتونیم از خونه اینترنتی بازی کنیم . سعید چند تا برنامه بهمون داد و راهنماییمون کرد .

برنامه ها رو بردیم خونه و چون هنوز من اینترنت نداشتم اول برای میلاد نصب کردیم ، چند روزی میرفتم خونه میلاد تا اینترنت منم وصل بشه و بتونم از توی خونه خودمون بازی کنم .

یکی از همین روزها بود که میلاد پرسید :

-امیر ، تنها بودن توی خونه اذیتت نمیکنه ؟

-مطمئن نیستم میلاد . اگر اذیتمم کنه چاره ای ندارم جز اینکه توی خونه باشم ، بابام رو که میشناسی ، اجازه نمیده برم بیرون خونه .

-آره ، اما اگر اذیت میشی من میتونم بیام پیشت .

به پایین نگاه کردم ، این چیزی بود که دلم میخواست ، اما خجالت میکشیدم ازش بخوام . شاید خجالتم به خاطر این بود که میلاد یکی از نزدیک ترین آدم ها به من توی زندگیم بود و من فکر میکردم نباید باشه ، نه اینکه این فکر من بود ، این فکر دیگران بود ، چه لزومی داره یه همکلاسی اینقدر به تو نزدیک باشه ؟ اگر باشه دیگران مسخره ام میکنن ، اما مسخره کردنشون برای اینه که خودشون دوست صمیمی ندارن .. اما نمیشه با این فکرها خودمو توجیه کنم و به حرف های دیگران بی توجه باشم ، بالاخره دارم بین این آدم ها زندگی میکنم و نیازه ..

-امیر ؟

-بله ؟

میلاد لبخندی زد و گفت :

-غرق فکر بودی ، داشتم میگفتم که میتونیم از طریق اینترنت هم با همدیگه در ارتباط باشیم و اینجوری تو تنها نیستی .

دستامو به هم گره کردم ، پیشنهاد میلاد بد نبود ، اما من به اینکه کنار میلاد باشم نیاز داشتم ، احساس عجیبی بهم دست داده بود ، هم راضی بودم که تنها نیستم ، هم احساس میکردم که نمیتونم به چیزی که میخوام که بودن میلاد کنارمه برسم و این ناراحتم میکرد .

به میلاد نگاه کردم و گفتم :

-فکر خوبیه میلاد .

لبخند کوچیکی زد و بعد قیافه جدی به خودش گرفت :

-میشه ازت یه چیزو بپرسم ؟

-اوهوم

-دلت برای مامانت تنگ میشه ؟

چند ثانیه نگاهش کردم و سرم رو پایین انداختم ، نمیخواستم اشکی که توی چشمام جمع شده بود رو ببینه . میلاد چند ثانیه بهم خیره موند و بعدش از اینکه جوابی بدم نا امید شد و آروم گفت :

-میرم شربت درست کنم

چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم .

توی مدتی که میلاد نبود ، به این فکر میکردم که مامانم تنها کسی بود که هر موقع بهش نیاز داشتم کنارم بود ، حتی اگر نمیگفتم خودش میفهمید و میومد و آروم کنارم مینشست . موهامو ناز میکرد و حرف های قشنگ میزد :

-زندگی مامان کیه ؟ نفس مامان کیه ؟ همه کس و کار مامان کیه ؟

منم خجالت میکشیدم و سرخ میشدم ، یهو با لبخند میگفت :

-مدیونی فکر کنی امیر نیست .

بعد هم میخندید و چشماشو میبست و دستاشو دورم حلقه میکرد .

قبلا که بود فکر میکردم این کار رو میکنه تا خودشو خوشحال کنه ، بیاد بشینه کنار پسرش ، نازش کنه و قربون صدقه اش بره تا خوشحال بشه ، آخه بابا همیشه میگه ، زندگی آدم بعد بچه دار شدن هزاران برابر قشنگ و رنگی میشه ، منم اونموقع فکر میکردم این منم که دارم زندگیشو رنگی میکنم و این کارا به خاطر خودشه .

اما حالا که نیست میفهمم این کارها به خاطر من بوده ، این من بودم که همیشه نیاز به بودنش و مراقبتش داشتم ، اما هیچوقت نفهمیدم ، چون هیچوقت آنقدر از من دور نشد که کمبودشو احساس کنم .

آه که بابا راست میگه ، همیشه میگه تا پدر و مادر نشید نمیفهمید چقدر بچه عزیزه ، چقدر آدم از خودش میزنه تا بچه اش خوشحال باشه ، چقدر نفسش به نفس بچه اش بنده .

حالا میفهمم اینکه دور نبود به خاطر این بود که نمیتونست از من دور باشه ، چون همه چیزش من بودم . وقتی به ..

-امیر ، بیا شربت درست کردم .

با حالت غمناکی لیوان رو گرفتم و زیر لب گفتم :

-ممنون .

-خب تا تو شربتتو بخوری منم میبینم این برنامه ها که سعید برامون ریخته چطورن .

چند دقیقه ای مشغول شد و هیچی نمیگفت ، مثل اینکه فهمیده بود حالم خوب نیست و نمیخواست به روم بیاره .

-خب این یکی رو باید حساب داشته باشی ، باید بریم پیش سعید برای هر دوتامون درست کنه.

-حساب چی ؟

-حساب اینکه باید اسم نویسی کنی و با یه توی وارد برنامه بشی ، اینجوری میشناسنت و میتونی با دیگران بازی کنی و علاوه بر بازی صحبت کنی و دوستم بشی .

-جالبه ، کی بریم پیش سعید ؟

-الان که نزدیک غروبه و باید بری خونتون ، بزار فردا بریم .

-باشه پس من فردا ساعت ۹ صبح میام دنبالت تا باهم بریم ، پول نیازه برای حساب ساختن ؟

-نه امیر سعید همینجوری درست میکنه برامون تو فکر نباش

سرمو به علامت تایید تکون دادم و میلاد چشمشو از لیوان شربت برداشت و به من نگاه کرد و با لبخند گفت :

-نمیخوای شربتتو بخوری امیر‌؟

-ببخشید حواسم به شربت نبود.

لبخندش عمیق تر شد و نگاهشو به کامپیوتر دوخت .

 

 

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید