کتاب زندگی امیر – قسمت ششم

وقتی هر جا بروم تو باشی و خاطرات تو و جای قدم های تو ، شهر دیگر جای دیدن ندارد ، شهر فقظ جای رفتن دارد .

و من ، رفتم .

-چطور بود امیر ؟ فکر میکنم باید روی آخرش بیشتر کار کنم ، نظر تو چیه؟

صدای عرفان نتونست صدای درون ذهنم رو قطع کنه ، صدایی که فریاد میزد :

-چرا نگفتی وقتی بچه ات شب تا صبح و صبح تا شب منتظرته تا بیایی و خونه دوباره رنگ و بوی تورو بگیره نگفتی تو نمیتونی بری ؟…

چند ثانیه به عرفان خیره وایسادم و عرفان تکرار کرد :

-چطور بود امیر ؟ خوشت اومد ؟

-اوهوم

-عرفان من داره دیرم میشه باید برم خونه

-باشه ، توی مسابقات شرکت نمی کنی ؟

-مطمئن نیستم بابام اجازه بده صبح تا شب گیم نت باشم برای مسابقات

-نه اینجوری نیست ، ساعت هارو مشخص می کنیم و بهتون میگیم سر ساعت خودتون میاید و بعدشم میرید

-آهان ، خوب بزار برم خونه و در موردش فکر کنم ، بهت روی اینترنت خبر میدم

-باشه امیر هرجور راحتی

-ممنون عرفان ، فعلا خداحافظ

-خدا پشت و پناهت

با احساس بی حالی بیرون زدم و قفل دوچرخه رو باز کردم ، سوار شدم تا راه بیفتم اما حوصله دوچرخه سواری نداشتم ، دوچرخه رو گرفتم و شروع کردم پیاده برگشتن .

فکر میلاد و مسابقات و بابا و مامان و عرفان باهم ریخته بودن روی سرم ، ذهنم پر سر و صدا بود و میدونستم از کجا میاد اما نمی دونستم چطوری ساکتشون کنم ، تصمیم گرفتم بهشون فکر نکنم و آروم برگردم خونه و بشینم پای بازی .

چند قدمی برنداشته بودم که نتونستم جلوی فکر کردن به میلاد رو بگیرم ، چرا میلاد با دیگران تیم داده بود ؟ چرا اصلا به من نگفته بود ؟ مگر منو اون دوست نیستیم ؟

عصبی شدم ، از وقتی پای بازی وسط آمده بود میلاد همینطور بود و من بهش فکر نمی کردم ، اما امروز توانایی مقاومت جلوی افکارم رو ندارم ، باید قبول می کردم که میلاد یه چیزیش هست ، اما میلاد چه چیزیش بود ؟

من که اشتباهی نکرده بودم ، دعوا هم که نکرده بودیم ، یهو وسط دوستی و رفاقت برداشته بود رفته بود و بیخیال من شده بود . اگر من رو تنها میزاشت و خودش تنها بود نمی تونستم بهش خرده بگیرم ، شاید یه مدتی نیاز داشت تنها باشه ، اما میلاد دوستای جدید پیدا کرده بود .

نمیفهمم ، کاملا گیج شدم از کار و بارش ، باید ببینمش و باهاش صحبت کنم ، صحبت کردن با خودم منو به جایی نمیرسونه .

فکر میلاد رو با این وعده که باهاش صحبت می کنم فعلا دنبال نخود سیاه فرستادم ، اما ایندفعه فکر بابا بود که سراغم اومد .

11 ماه پیش بود که مامان رفته بود و بابا از اونموقع هیچوقت بابای قبل نبود ، شاید توی دید دیگران بود و مثل قدیم میتونست معاشرت کنه ، اما هیچکس نمی دونست بابا چقدر توی خودش فرو رفته ، چقدر ساکت شده و چقدر به تنهایی هاش اضافه شده . از سر کار که میومد خونه ، شام درست میکرد و مستقیم مینشست پای کتاب هاش ، همه کتابی میخوند ، از رمان تا علمی و اقتصادی .

نگرانش بودم ، شاید به خاطر اینکه کسی نگرانش نبود ، نه عمویی نه عمه ای ، همه دنبال کار خودشون بودن و بابا هیچکس رو برای معاشرت نداشت ، یه بار ازش پرسیدم چرا با کسی معاشرت نمی کنه ؟ با لبخندی طعنه آمیز جواب داد :

-آدم تا وقتی این همه نویسنده بزرگ رو برای معاشرت داره چرا باید وقت خودشو صرف صحبت های بیهوده و روزمره با دیگران کنه ؟ وقتی تو میتونی حاصل یک عمر تلاش و تجربه یه آدم بزرگ رو توی چند صد هزار کلمه بخونی و باهاش هم صحبت بشی ، کار اشتباهی هست که دورش بندازی و بشینی در مورد آب و هوا و گرونی و اینکه کی مُرد و کی بُرد صحبت کنی .

الان که فکر می کنم ، میبینم هرچند درست گفته ، اما از سر ناچاری این حرف رو زده . هیچ آدمی به خودی خود دور بودن از اجتماع رو دوست نداره ، تنهایی رو دوست نداره ، اما وقتی دنیا آدم رو مجبور به تنهایی کنه ، آدم مطابق طبع و غرور انسانیش که همیشه دوست داره شرایط رو تحت کنترل خودش نشون بده ، به همه میگه همه چیز تحت کنترله و خودش این سبک زندگی رو انتخاب کرده .

باید با بابا هم صحبت کنم ، یه ماه دیگه سالگرد مامانه ، بعد از سالگرد میتونه وقت خوبی باشه تا بهش نزدیک تر بشم ، شاید بتونیم مسافرت بریم چون بعد امتحانات نوبت اول میفته و میتونم خستگی درس رو بهونه کنم و ازش بخوام چند روزی از شهر بیرون ببرتم تا خستگیم رفع بشه .

فکر بابا رو هم با وعده صحبت کردن کنار گذاشتم ، بین فکر مامان و فکر مسابقات باید یکی رو انتخاب می کردم ، من مسابقات رو انتخاب کردم .

جدا از رابطه شخصیم با میلاد باید توی مسابقات شرکت کنم ، بالاخره یه تیم برام پیدا میشه و میتونم ثابت کنم که اگر میلاد نباشه من تنها نیستم و میتونم دوست های جدید پیدا کنم .

چند لحظه مکث کردم و احساس بد درونم خودش رو بهم نشون داد .

فکرمو دوباره توی ذهنم مرور کردم ، من میخواستم به میلاد ثابت کنم که بدون اونم میتونم تنها نباشم و دوست پیدا کنم . ذهنم ساکت شد ، فقط قدم میزدم و به مغازه ها نگاه میکردم .

برای اولین بود که خودآگاه اینقدر ساکت شده بودم ، برای اولین بار بود که از تنها قدم زدن لذت میبردم و برای اولین بار بود که به دوستیم با میلاد شک کرده بودم . نمیدونستم چه احساسی داشته باشم ، نمیدونستم این احساسات رو چطوری تفسیر کنم ، اما میترسیدم ، از سکوت میترسیدم ، از سکوت می ترسیدم چرا که 11 ماه گذشته تنها چیزی که به خوبی تجربه اش کرده ام سکوت بوده ، سکوتِ بی پایان خونه .

 

 

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید