کتاب زندگی امیر – قسمت دهم

درخواست دوستیش رو قبول کردم و توی لیست دوستام دنبالش گشتم ، دیدم آفلاینه و نیستش ، براش پیام گذاشتم :

-سلام ، کاری داشتید ؟

چت رو بستم و بازی رو اجرا کردم ، وارد سرور شدم و اولین اسمی که نظرم رو جلب کرد اسم میلاد بود ، عقاب – میلاد …

به اسم میلاد خیره وایسادم و به فکر فرو رفتم ، باید سلام میکردم ؟ نباید سلام میکردم ؟ خشکم زده بود و دستام تکون نمیخورد ، فقط به دنبال تصمیمی بودم که بعدا ازش پشیمون نشم . بازی شروع شد و من هنوز بی حرکت بودم . یک دقیقه به همین منوال گذشت تا تصمیممو گرفتم . تصمیم گرفتم مودم اینترنت رو خاموش کنم تا از بازی بیرون انداخته بشم ، اینجوری اگر میلاد متوجه حضور من شده باشه فکر میکنه که اینترنتم مشکل داشته و نتونستم متوجه حضورش بشم و سلام کنم .

با بی میلی دکمه پشت مودم رو زدم و منتظر موندم تا از بازی بیرون انداخته بشم . 30 ثانیه طول کشید تا پیام بیاد : اتصال به سرور بازی به دلیل مشکلات ارتباطی امکان پذیر نیست .

نفس راحتی کشیدم و بازی رو بستم و دوباره مودم رو روشن کردم . نمیدونستم چکار کنم ، بی حوصلگی شدیدی سراغم اومده بود که نمیدونستم چطوری باید از دستش خلاص بشم .

رفتم توی هال و دیدم بابا طبق معمول داره کتاب میخونه . روی مبل نشستم و بهش زل زدم ، چند ثانیه طول کشید تا سر بیاره بالا و متوجه حضورم بشه . با تعجب نگام کرد و گفت :

-امیر خوبی بابا ؟

-بله بابا

-درس ها چطور پیش میره ؟

-ای بد نیست ، برنامه ای که واسه درس ها دارم برای امتحانات آماده ام میکنه اگر مشکلی پیش نیاد .

-خوبه بابا ، خوب درس بخون که موفقیتت تو درسه .

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و بازم بهش زل زدم . بعد از چند ثانیه برای اینکه این احساس عجیب من رو بشکنه گفت :

-امشب فوتباله ، تو نگاه نمیکنی ؟

-نه بابا ، به فوتبال علاقه ندارم .

-عجیبه امیر ، بچه که بودی فوتبال خیلی دوست داشتی ، هر وقت بیرون میرفتیم مجبورم میکردی دو ساعت بدوم و تا یه هفته پا درد رو تحمل کنم .

لبخندی زد و پا شد رفت سمت آشپزخونه .

چند ثانیه ساکت موندم و گفتم :

-آره یادمه ، چقدر اونموقع خوب بود ، همیشه یه کاری واسه انجام دادن داشتم ، بازی ، نقاشی ، کارتون دیدن و کتاب داستان خوندن .

همینطور که داشت چای میریخت گفت :

-خب الانم میتونی همیشه کاری واسه انجام دادن داشته باشی .

سرمو تکون دادم و گفتم :

-شاید ، نمیدونم ، ممکنه کارهایی که الان میتونم انجام بدم تکراری و خسته کننده ان .

-خب الان چه کارهایی انجام میدی ؟

کمی فکر کردم و گفتم :

-کار خاصی انجام نمیدم ، بازی میکنم و درس میخونم .

-خب مشکل همینه ، بازی تکراری میشه ، درس هم که محتواش گیرا نیست و آدم اصلا رغبتی به خوندنش نداره . چرا کار دیگه ای انجام نمیدی ؟ ورزشی مطالعه ای چیزی که بهش علاقه داشته باشی .

-نمیدونم ، ورزش که به اون صورت علاقه ندارم ، مطالعه هم درس های مدرسه حوصله امو از هرچی کتابه سر بردن .

-میتونی با رمان شروع کنی ، یا اصلا میتونی با رمان هایی شروع کنی که فیلمشون رو هم درست کردن ، اول فیلم رو ببینی و اگر خوشت اومد کتاب رو بخونی .

-اینم فکر بدی نیست .

همینطوری که داشت چاییشو روی میز میزاشت ، تصمیم گرفتم سوالی که خیلی وقت بود توی ذهنم بود رو ازش بپرسم :

-بابا تو چه کتابی میخونی ؟ همیشه مشغول خوندنی .

لبخندی زد و گفت :

-همیشه نیست امیر ، سالهای زیادی درگیر زندگی بودم و فرصت نداشتم بخونم ، اینها همه به جبران اونموقع هست . من بیشتر رمان میخونم ، رمان دوای بی حوصلگیه . خونه که ساکته و کسی نمیاد و بره حوصله ام سر میره . رمان آدم رو به درون دنیای خودش میکشونه و مشغول خودش میکنه . سرت رو که میکنی توی کتاب متوجه گذران وقت نمیشی ، هرچه بیشتر میخونی دوست داری جلوتر بری و از خوندن دست نکشی .

-جالبه ، پس رمان خوندن بی حوصلگی رو از بین میبره ؟

-آره و این تنها مزیتش نیست امیر ، رمان تورو با زندگی های دیگه آشنا میکنه ، به زمانی که میگذرونی عمق میده . دو ساعتی که مشغول خوندن رمان هستی برای تو مثل 2 ساله ، چون داری زندگی چند آدم دیگه رو توی یه بازه زمانی گسترده تر از اینی که توش هستی دنبال میکنی . 2 ساعت خوندن حدودا 50 صفحه میشه و 50 صفحه یعنی بازه بزرگی توی هر رمان . ممکنه توی این 50 صفحه کلی اتفاق بیفته که توی زندگی واقعی اتفاق افتادنش سالها زمان لازم بوده .

بلند شد و کتاب هایی که روی مبل بود رو آورد و نشست کنارم ، گفت :

-ببین امیر ، هر کدوم از اینا ممکنه به چشم تو قطور بیاد و خوندنش سخت ، اما آنچنان در اونها غرق میشی که نمیفهمی کی تموم میشه . میخوای برات چند تا که مناسب سنت هست بگیرم ؟

کتاب هاشو برداشتم و به جلد هاشون نگاه کردم ، به نظرم به امتحانش می ارزید که کتاب بخونم ، شاید کتاب بتونه از این بی حوصلگی که هیچ وقت دست از سرم بر نمیداره نجاتم بده . در جوابش گفتم :

-فکر بدی نیست ، یکی دوتا بگیر تا ببینم چطوره و چه تاثیری روی من داره .

همینطور که چاییشو توی زیر استکان میریخت گفت :

-باشه فردا بعد از کار میرم کتابفروشی برات چند تا میگیرم ، موضوع خاصی مد نظر خودت نیست ؟ جنایی باشه ، عاشقی باشه ، تاریخی باشه ؟ یا اینکه از کدوم کشور دوست داری بخونی ؟ ایرانی باشه ، آمریکایی باشه ، اروپایی باشه یا جاهایی دیگه ؟

کمی فکر کردم و گفتم :

-هرچی که خودت مناسب میبینی بگیر ، برای شروع انتخاب تو باشه ، بعدا که خوندم بهتر میتونم بفهمم از چی خوشم میاد .

لبخندی زد و گفت :

-باشه پس فردا خودتو آماده خوندن کن ، قراره بشینی کنار من و اونقدر بخونی تا چشمات ضعیف بشن .

لبخند زدم و آروم گفتم :

-مرسی بابا

سرشو تکون داد و گفت :

-خب دیگه امیر خان وقتشه من برگردم سر وقت کتابم

پا شدم و گفتم :

-باشه منم برم سراغ کارهای خودم ، شب بخیر

سرشو آورد بالا و با تبسمی خاص گفت :

-شب بخیر امیرِ کتابخوان

لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم ، پای کامپیوترم نشستم و بازی رو اجرا کردم . زیر لب گفتم :

-این بی حوصلگی فقط امشب هست ، این افکار بیخودی فقط امشب هستن ، این بیهودگی فقط امشب هست .

از اعتراف به بیهوده بودن زندگیم شرمسار شدم . هدفون رو روی سرم گذاشتم و مثل همیشه برای فرار از فکر و واقعیت به مانیتور کامپیوترم خیره شدم .

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید