کتاب زندگی امیر – قسمت اول

سلام ، زندگی امیر کتاب داستانی هست که در اوقات فراغتم ( در حال حاضر تنها پنجشنبه شب ها) مینویسم ، از اونجایی که نوشتن کتاب رو به صورت جدی دنبال نمیکنم و قرار نیست چاپ کنم ، تصمیم داشتم نوشته های مربوط به کتاب رو روی وبلاگم داشته باشم تا بازدید کننده ها در صورت علاقمندی بتونن بخونن ، هر پنجشنبه شب قسمت جدیدی از کتاب رو توی بلاگ انتشار میدم که میتونید از صفحه اصلی یا از طریق فهرست بالای صفحه به تکه های انتشار یافته کتاب دسترسی داشته باشید . ( به دلیل اینکه نمیخوام خواننده ها از خوندن کتاب که اغلب روی تلفن همراه انجام میشه خسته بشن ، هر قسمت رو حدودا هزار کلمه در نظر میگیرم .)

 

شروع داستان

اسفند 90

هوا بارونی بود ، بوی نم بارون همراه با بوی نم درخت ها ترکیب شده بود ، میلاد ناراحت بود ، هرچقدر میپرسیدم چرا ناراحتی نمیگفت ، هیچی نمیگفت ، فقط به چمن های خیس پارک خیره شده بود ، رد نگاهش رو دنبال کردم و به قورباغه کوچیکی رسیدم که داشت خودش رو میون چمن ها جا میکرد تا قطرات بارون کمتری بهش بخوره . مسیر قطرات بارون رو به بالا دنبال کردم ، چند قطره بارون توی صورتم خورد و آسمون روشن و خاموش شد و صدای رعد و برق آرامش بارون و سکوت لب های میلاد رو شکست ، به آسمون خیره بودم که احساس کردم آسمون حرف میزنه ، امیر…امیر…بیدار شو عمه…بابات.. خوابم تاریک شد ، احساس کردم یه نفر تکونم داد ، چشمام رو باز کردم دیدم عمه بالای سرم هست و داره صدام میکنه.

-امیر..امیر…بیدار شو عمه…بابات اومده دنبالت..امیر..

چشمامو مالوندم و آروم گفتم :

-عمه بزار بخوابم ، خستم

-عمه عزیزم یک هفته است مدرسه نرفتی ، مدیر مدرستون شاکی شده زنگ زده به بابات گفته باید حتما بری مدرسه و به درس هات برسی.

-بابات زنگ زد گفت نیم ساعت دیگه آماده باشی میاد دنبالت بری خونه کتاب هات رو برداری تا ببرتت مدرسه.

رومو اونور کردم و چشمام رو بستم ، نمیخواستم برم مدرسه ، نمیتونستم میون بچه ها باشم .

-صبحونه رو آماده میکنم تا بیای ، عمه فدات بشه

هرکاری کردم خوابم نگرفت ، میخواستم خواب رفتن رو بهونه کنم ونرم ، اما نتونستم ، پاشدم و سر و صورتم رو شستم .

نیم ساعت بعد بابا اومد دنبالم و رفتیم خونه . گل های باغچه دم در خونه خشک شده بودن ، حتما کسی نبوده که بهشون آب بده ، بابا خودش رو با کار مشغول کرده بود که وقت فکر کردن نداشته باشه ، منم خونه نبودم ، مامانم که خونه اش رو با خونه همیشگیش عوض کرده بود . انگار از وقتی رفت همه چیز با اون رفت ، گل ها خشکیدن ، خونه بی روح و گرفته شد و آدم ها بعد رفتنش دیگه آدم قبلی نبودن . بابا در هال رو باز کرد و  گفت : امیر برو لباس بپوش و کیف و کتابات رو بردار ، ناهار بیرون میخوریم و بعدش میرسونمت مدرسه .

چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود ، در کنار این دلتنگی چقدر از خونه متنفر شده بودم و نمیتونستم لحظه ای تو خونه تنها باشم ، همان چند لحظه تنهایی لباس عوض کردن و کتاب هارو آماده کردن داشت منو تو خودش فرو میبرد که صدای بوق ماشین آمد ، کیف رو برداشتم و بدون اینکه بند های کفشم رو ببندم نشستم تو ماشین .

پرسید : برنامه ات درسیت رو گزاشتی ؟

-آره ، امروز ریاضی داریم ، ازش متنفرم .

-سعی کن درس های جلسه هایی که غایب بودی رو از بچه ها بپرسی و کار کنی ، امسال سال مهمی هست برات و باید نمره های خوب بیاری که بتونی یه رشته خوب انتخاب کنی .

-باشه ، از میلاد میگیرم.

اسم میلاد که اومد از درون تکون خوردم ، به میلاد چی بگم ؟ اون چی میگه ؟ فهمیده ؟ بقیه بچه ها چی ؟ دلم برای میلاد تنگ شده بود ، قرار بود هفته قبل بریم گیم نت ، کلی تعریف کرده بود از بازی هایی که داشت ، دقیقا روزی که باید میرفتیم من غیبت کردم و نرسیدم بهش ، امیدوارم ناراحت نشده باشه . اگر بابا امروز نیومد دنبالم میتونم بهش بگم که امروز بریم ، برای من هم خوبه ، از خونه دور و مشغول بودن خوبه .

بابا کنار خیابون پارک کرد و گفت : رسیدیم امیر ، یه نهار بخوریم و بریم مدرسه .

نشستیم توی کبابی و بابا کوبیده سفارش داد ، بعدش اومد نشست کنارم و گفت : وقتی رسوندمت میام با مدیرتون صحبت میکنم که این غیبت هارو موجه در نظر بگیره برات و بهش میگم به معلم هات بگه که درس های هفته قبل رو دوره کنن برات . راستی ، بعد ظهر خودم میام دنبالت ، از فردا هم سعید میاد دنبالت مثل همیشه ، امروز خودم آوردمت چون خونه عمه بودی و باید ناهار میومدیم بیرون .

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و به متصدی کبابی که داشت سیخ هارو روی منقل جابجا میکرد خیره شدم .

بابا تبسمی کرد و گفت : دلم برای کوبیده اینجا تنگ شده بود ، این چند وقته اینقدر مشغولم که وقت نمیکنم به این کارهای کوچیک برسم ، خوب شد امروز اومدیم اینجا امیر .

نگاش کردم و لبخند مصنوعی زدم و گفتم : آره ، دل منم برای کوبیده اینجا تنگ شده بود .

ناهار رو که خوردیم راه افتادیم سمت مدرسه ، بابا ماشین رو کنار در مدرسه پارک کرد و همراهم اومد ، رفتیم اتاق مدیر ، آقای برومند هنوز نیومده بود ، فقط معاون توی دفتر بود ، آقای شوهانی ، نشستیم و آقای شوهانی برای بابا یه چایی ریخت و مشغول صحبت شدن .

ده دقیقه بعد آقای برومند از در وارد شد و منو بابا به احترامش پا شدیم ، تا بابا رو دید آمد جلو و با بابا روبوسی کرد و گفت : تسلیت میگم آقای احمدی ، انشالله که آخرین غمتون باشه و رحمت خدا شامل حالشون بشه ، بابا گفت : ممنونم آقای برومند ، خدا رفتگان همه رو بیامرزه .

آقای برومند رو به من کرد و گفت : امیر حالت خوبه ؟ دلمون برات تنگ شده بود .

آروم گفتم : ممنون خوبم .

بابا گفت : آقای برومند امیر یک  هفته ای غیبت داشته و نتونسته مدرسه بیاد همونطوری که مستحضر هستید ، لطف کنید اگر میشه موجه در نظر بگیرید براش و به معلم هاش بگید که درس های هفته قبل رو براش دوره کنن ، مخصوصا ریاضی که ریاضیش ضعیفه .

آقای برومند جواب داد : به روی چشم ، حتما این کار رو میکنم .

بابا با آقای برومند دست داد و گفت : اگر کاری امری ندارید از حضورتون مرخص بشم ، مرخصی ساعتی هستم .

آقای برومند گفت : خواهش میکنم ، خوشحال شدم به ما سر زدید ، باز هم بهتون تسلیت میگم .

بابا گفت : ممنونم آقای برومند ، از خدا برای شما و خانواده محترمتون عمر طولانی آرزومندم ، با اجازه .

آقای شوهانی و آقای برومند باهم گفتن : به سلامت و من همراه بابا از دفتر اومدم بیرون . تا در مدرسه همراهش رفتم و منتظرش موندم تا حرکت کنه و بره ، نشست توی ماشین و آروم آروم راه افتاد ، دستی از توی ماشین تکون داد و دور شد ، همینطور که رد ماشینش رو به چشمام دنبال میکردم چشمم از دور به میلاد افتاد .

بابا همینطوری که از کنار میلاد میگذشت براش بوق زد و میلاد هم دستش رو به نشونه سلام بلند کرد . بعدش روشو برگردوند به من و لبخند زد .

 

 

اشتراک گذاری :

1 نظر / نظر خود را در زیر وارد کنید

دیدگاهتان را بنویسید