وقتی که میتوانی به خوشحالیت شک کنی

امروز در محوطه دانشکده مدیریت نشسته بودم و لب تاپ به روی پا مشغول آماده کردن اسلایدهای ارائه درس مدیریت استراتژیک بودم ، از آنجایی که در محوطه سر و صدا بود و از آنجایی که سالهاست عادت دارم برای فرار از نویز های ناخواسته به نویز خود خواسته که نامش در زبان عامیانه موسیقی است پناه ببرم ، موسیقی را از موبایلم پخش و با هندزفری شروع به گوش دادن کردم.

هر یک دقیقه سرم را از مانیتور بیرون می اوردم تا علاوه بر اینکه از خستگی که از خیره شدن به مانیتور نصیبم میشد رهایی یابم ، مقداری از طعم موسیقی ای که پخش میشد را بچشم .

یکی از این یک دقایق بود که متوجه شدم حراست کنارم ایستاده است و سیگارِ روشنِ دو نفری که روی نیمکت کناریم نشسته بودند را گرفته و در حال موعظه کردن آن هاست .

چقدر خوشحال شدم ، چقدر احساس قدرت کردم .

همیشه یکی از مشکلاتم با در اجتماع بودن همین سیگار کشیدن دیگران در جاییست که ممکن است دیگران هم حضور داشته باشد (یا بدتر از آن جاییست که دیگران حتما حضور خواهند داشت )

من آسم دارم و بوی دود یک کام ِ سیگار کافیست تا برای ۲۴ ساعت نفس کشیدنِ مرا مشکل کند .

خلاصه که آن دو نفر که از چشم های خیره حاضرین در محوطه خجالت می‌کشیدند ، بلند شدند و رفتند و من ماندم و شک به خوشحالیم.

میدانستم آنها خجالت کشیده اند و حال خوبی از این حرکت مامور حراست به آنها دست نداده است.

ناخودآگاه یاد قبل هایم افتادم ، فکر کردم که روزی به همجنسگرایان میخندیدم و اگر کسی آنها را ناراحت و آزرده میکرد و باعث احساس حقارتشان میشد چقدر خوشحال میشدم.

به یادم افتاد که چگونه این طرز فکر را تغییر دادم  نه تنها دیگر برای آنها تبعیضی قائل نشدم ، بلکه آنها را دقیقا همانند انسان های عادی پنداشتم.

نمیدانم خوشحالی از نکشیدن سیگار چه ربطی به تغییر افکارم در مورد همجنسگرایان داشت که ناخودآگاه آن را به یاد آوردم، اما میدانم که تصمیمِ عادی پنداشتنِ همجنسگرایان و احترام گذاشتن به آن ها و احساساتشان انتخاب منطقی ام بوده ، نه انتخابی احساسی و برآمده از باور ها و اعتقادات سنتی .

شاید این یادآوری تلنگری بوده بر اینکه مقدار زیادی از خوشحالی های ناخودآگاه من (یا ما) از اموری که در آن ها تامل نکرده ایم ناشی میشود .

 

پی نوشت اول : اگر هنوز فکر میکنید یک همجنسگرا و یک همجنس باز با یکدیگر برابراند ، باید بگویم تفاوتشان همانند تفاوت یک انسان عادی و یک انسان منحرف اخلاقی است .

پی نوشت دوم : نمیدانم رنج کدام بدتر است ؟ اینکه تا فردا ظهر تنفسم مشکل داشت، یا اینکه تا هفته ها در فکر به پاسخ به سوالم فرو بروم ؟

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید