نکته کوچکی در باب تمایز انسان ها

دو روز گذشته را به شنیدن چند سخنرانی در حوزه برندینگ شخصی و صحبت با دوستانم در مورد تصویری که در ذهن آنها دارم و افزایش خودآگاهی ام نسبت به خودم ، گذراندم .

نکته ای که بسیار توجه ام را جلب کرد و ما را همیشه به اشتباه می اندازد فهمیدن وجه تمایز هاست ، اینگونه که برای اینکه به خودمان اثبات کنیم تمایز داریم خود را در گروهی که به آن تعلق نداریم قرار داده و سعی میکنیم با مقایسه خودمان با این گروه به خودمان و اطرافیان اثبات کنیم که ما متمایز هستیم .

علاوه بر این فکر میکنم این موضوع یکی از راه های فریب خودمان است ، فریبی سخت که در لباس همیشگی توجیه به خود میپوشانیم . ما عموما خود را با شرایطی که قبلا داشته ایم میسنجیم ، اگر من تا دیروز با دوستان کارشناسی ام بیرون میرفته ام و از امروز با دوستان کارشناسی ارشدم هم نشین شده ام ، ناخودآگاه فکر میکنم پیشرفت کرده ام و در گفتگو های درونیم به خودم گوشزد میکنم که : ببین ، تو تا دیروز با بچه های کارشناسی بیرون میرفته ای و صحبت هایتان در مورد مسائل پیش پا افتاده بوده ، اما از وقتی که با بچه های ارشد بیرون میروی گفتگو های علمی تری داری و خروجی بیشتری را از آنها به دست می آوری .

معلوم نیست چند سال بگذرد تا متوجه شویم که

مشکل اینجاست که ما دیدی گذشته نگر داریم ، به روز نیستیم ، گوشی موبایلمان به روز است ، قطعات کامپیوترمان به روز هستند اما تمایز و تشابهاتمان را به ندرت به روز میکنیم .

ما در هدف گذاری در حوزه پیشرفت شخصی خوب عمل میکنیم اما در تشخیص نقطه پایان هدف قبلی و اقدام به هدف گذاری جدید ضعیف عمل میکنیم .

بگذارید با یک مثال منظورم را بهتر برسانم :

من و دوستانم امسال در کنکور مدیریت کسب و کار (MBA) شرکت کردیم و مجاز به انتخاب رشته شدیم .

موضوعی که این روزها توجه ام را جلب کرده این است که چرا دوستان من در تشخیص تمایز ها ناتوان اند ؟ با بعضی از دوستانم که صحبت میکنند صحبت از آینده خوب استخدامی که دارند پیش می آید . صحبت از اعتبار دانشگاه هایی که قبول میشوند میکنند ، اما هیچگاه صحبت از تمایز نمیکنند . هیچگاه صحبت از این نمیشود که تنها در شهر تهران حدودا 800 نفر در ترم مهر 97 دوره MBA خود را شروع خواهند کرد و از خود نمیپرسند که تعداد آن فرصت های استخدامی که قصد تصاحبشان را دارند چه عددی است ؟ تعداد متقاضیان چطور ؟ چند نفر اکنون در محیط تهران با مدرک MBA به دنبال استخدامی هستند ؟ چه تفاوتی بین متقاضیان کنونی شغل و دوستان من وجود دارد ؟ هیچ تفاوتی .

من و دوستان من و آن متقاضیان همه یک مدرک کارشناسی ارشد MBA در دست داریم ، پس چه چیزی است که مشخص میکند کدامیک استخدام شود و کدامیک نشود ؟ صحبت امروز من در مورد این نیست که بگویم کدامیک بشود و کدامیک نشود ، بلکه در مورد این است که چرا متوجه این موضوع نمیشویم ؟

همانطور که در بالا اشاره کردم ما دیر متوجه شرایط کنونیمان و گروهی که در آن حضور داریم میشویم .

ما همیشه تمایز خود را با گروهی که در آن بوده ایم میسنجیم ، نه گروهی که اکنون در آن حضور داریم .

 

روزی روزگاری ، سگی به نام لاک درون گله ای میزیست ، لاک از زمان تولد همراه گله زیسته بود و از وقتی که پدر گرامیش دیوید عمرش را به شما داده بود مسئولیت حفاظت از گله را بر عهده داشت .

لاک شغل فعلیش را دوست نداشت و میخواست پلیس شود و در یافتن و دستگیری سارقان به پلیس کمک کند .

لاک آخر هفته ها که گوسفندان گله را برای حمام و اصلاح به شهر میبردند ، به دوره ای که برای آموزش مهارت های پلیسی به سگ ها در مزرعه آقای میل برگزار میشد میرفت .

در پایان دوره از سگ های شرکت کننده آزمون استخدامی گرفته میشود و تنها 3 سگ از بین 30 سگی که در دوره شرکت کرده بودند استخدام میشد .

لاک از روز اول به همه میگفت که او انتخاب خواهد شد ، چرا که او چابک است ، قوی است و ترسناک ، با صدای پارس او هر جنبنده ای به خود میلرزد . سگ ها به دور لاک جمع میشدند تا داستان های هدایت گله او را بشنوند . بعضی سگ ها هم از دور به او میخندیدند و میگفتند جمع کردن چند گوسفند که کاری ندارد و هر سگی توانایی انجام آن را دارد .

لاک تعریف میکرد که در مسابقه ای که در میان گله اش برگزار شده او توانسته در حوزه دو ، کشتی ، استقامت و شنا از تمامی موجودات گله که شامل 30 راس گوسفند و دو راس گاو و چند موش میشد ببرد .

این حرف های لاک لرزه بر اندام شنونده ها می انداخت ، همه با خود میگفتند که لاک سگی قوی است و حتما امسال استخدام میشود ، بعضی سگ ها هم به تقلید از رفتار های او روی آوردند تا بتوانند شانس خود را برای قرار گرفتن در آن 3 نفر استخدامی را افزایش دهند .

روز مسابقه فرا رسید و لاک بدون هیچگونه استرس و نگرانی در صف 30 سگ شرکت کننده برای شرکت در مسابقه دو ایستاد . با صدای تیر هوایی آقای میل همه سگ ها شروع به دویدن کردند . هنوز ده ثانیه از شروع نگذشته بود که لاک سر جای خود ایستاد . چیزی را که میدید باورش نمیشد !

حتی سگ هایی که از او تقلید میکردند هم از او جلو زده بودند و او پس از ده ثانیه دویدن خسته و درمانده در جایگاه آخر قرار گرفته بود . سراسر وجودش را بهت برداشته بود . وقتی که از دور گذشتن سه سگ اول را از خط پایان دید مطمئن شد که رویایش نقش بر آب شده و دیگر راهی برای ورود به نیرو های پلیس ندارد ، حداقل برای امسال !

سر پایین انداخت و رو به مزرعه خودشان کرد . هنوز چند قدم برنداشته بود که آقای میل صدایش کرد .

-لاک ، تو سگ خوبی هستی ، اما در مورد این مسابقه اشتباه فکر میکردی ، برای همین برنده نشدی .

-نمیدونم آقای میل ، من سگ قوی بودم ، نمیدونم چطوری باختم !

-من میدونم لاک ، تو خودت رو با گله ای که توش زندگی میکردی مقایسه میکردی در حالی که باید خودت رو با سگ هایی که توی دوره شرکت میکردن مقایسه میکردی . لاک تو ممکنه از گوسفند و موش و گاو قویتر و سریع تر باشی ، اما رقابت تو با سگ هاست ، تو اگر بخواهی استخدام بشی باید سگ ها رو شکست بدی ، نه گوسفند و موش هارو ، اونا که اصلا در حد تو نیستن که بخوان باهات رقابت کنن . لاک تو در مقایسه ات مشکل داشتی که شکست خوردی ، سعی کن دیگه این اشتباه رو نکنی .

-چطوری این اشتباه رو تکرار نکنم آقای میل ؟

-تصویری که از خودت داری رو مطابق جایی که میخوای بری بچین ، حیوان های دور و ورت رو بهتر ببین ، همه جانداران حتی ما انسان ها پیشرفت میکنیم لاک ، اما یادمون میره دوباره به دور و ورمون نگاه کنیم ، همیشه در توهم این پیشرفت میمونیم و برای همین هست که خیلی هامون تا یه جایی پیشرفت میکنیم و دیگه به جایی بیشتر اون نمیرسیم .

-شما دیگه چرا آقای میل ؟

-چون ما هم مثل تو تمایل داریم جایی که ازش آمدیم رو ببینیم ، مثلا من خودم میتونستم تا الان صاحب 5 تا مزرعه باشم ، اما سالهای جوانیم رو توی این توهم و غرور گذراندم که من یتیم و بی پول بودم و تونستم با تلاش صاحب یه مزرعه بشم . اگر من روزی که صاحب مزرعه شدم دست از این توهم ها بر میداشتم و به جای افتخار به گذشته و توهم موفق بودن ، به رقابت با مزرعه دار های دیگه میپرداختم ، الان صاحب 5 تا مزرعه بودم لاک .

پس یادت باشه ، مهم نیست از کجا آمدی و قدیم چی بودی ، همیشه سعی کن اطرافت و جایی که میخوای بری رو بهتر ببینی و دیدگاهت نسبت به خودت و زندگی رو بر اساس اون بچینی ، نه بر اساس توهم .

-باشه آقای میل ، سال دیگه همینجا میبینمتون .

-حتما لاک ، حرف هام رو یادت نره .

لاک سرش رو به نشونه تایید پایین و بالا کرد و همینطور که دمش رو به نشونه تشکر از آقای میل تکون میداد به سمت مزرعه خودشون راهی شد .

 

چند روزیست که مشغول شنیدن سخنرانی هایی در حوزه برندینگ شخصی و در حال تلاش برای یافتن ارزش هایی که میتوانم به دیگران ارائه کنم و خرده اشکالاتی که در تصویر من وجود دارند هستم .

جزوه هایی را از سخنرانی ها برداشتم ، زیر آنها نظر شخصی خودم را نوشتم ، از دوستانم عیب هایم را جویا شدم ، از دوستانم تداعی ذهنی آنها وقتی نام من را میشنوند را جویا شدم و همه آنها را کنار هم گذاشتم .

نکته بسیار جالبی که نظرم را جلب کرد این بود که در محیطی که همه شبیه به هم هستند این برندینگ شخصی است که تمایز ایجاد میکند . اما چه تعداد از ما انسان ها متوجه این میشویم ؟

تا وقتی که در دانشگاه مشغول تحصیل هستیم گمان میکنیم که چون در آشنا و فامیل ما کسی هم رشته ای ما وجود ندارد پس ما تک مهندس دنیا هستیم و روزی که فارغ التحصیل شویم یک راست پشت میز ریاست مجموعه ای قرار خواهیم گرفت .

اما این جز پنداری باطل چیزی نیست ، روزی که وارد ساختمان سازمان مورد نظرتان شدید و با صف متقاضیان شغل مواجه شدید به یک نکته پی میبرید : در دست همه شما مدرکی مشابه قرار دارد . همه آنها درس هایی که شما خوانده اید را خوانده اند ، همه آنها معدل خوب و شرایط احراز شغل را دارند . چه کسی در آخر برای آن موقعیت شغلی انتخاب میشود ؟

جواب : کسی که تمایز داشته باشد . کسی که علاوه بر مدرک تحصیلیش ، ارزشی را به سازمان ارائه کند که دیگر متقاضیان از ارائه آن درمانده باشند .

قسمتی بزرگ از برندینگ شخصی این است که ما چه ارزشی برای دیگران ایجاد میکنیم ؟ در شرایطی که همه یکسان هستند ، همه مکانیک خوانده اند ، همه آفیس بلدند ، همه انگلیسی بلدند ، آن کسی که قوانین کار را بلد است چه کسی است ؟ آن کسی که ده کتاب در این حوزه خوانده چه کسی است ؟

 

اشتراک گذاری :

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *