زندگی عادلانه است

مقدمه : 

حدودا 16 ساله بودم که زندگی های لاکچری افراد ثروتمند نظرم را جلب کرده بود ، آن روزها مدام به این فکر میکردم که چه می شود یک نفر در خانواده ای ثروتمند در قلب نیویورک زاده می شود و تمامی فرصت های دنیا در اختیارش است و یک نفر دیگر در سودان و در قحطی و جنگ و فشار زاده می شود و بهترین فرصتی که برایش فراهم است ، فرصت برخورداری از آب و غذا در هر 3 وعده روزش است ؟  چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و چگونه میتوان این تفاوت ها را توجیه کرد ، به نحوی که بگوییم همه انسان ها یکسان آفریده شده اند ؟

پاسخ به سوال و مطلب امشب :

در هفته گذشته ، بنابر اتفاقی که خود متوجه اش نشدم به این فکر افتادم که من هیچوقت نتوانسته ام سختی ها و مشکلات را در بدترین شکل آنها تجربه کنم . به هر بُعد منفی زندگی ام نگاه میکردم میدیدم که کیلومترها با بدترین سطح آن مشکل فاصله دارم . به خود گفتم :

تو نمیدانی فقر چیست . تو آنجا نبوده ای .

تو نمیدانی تنهایی چیست . تو آنجا نبوده ای .

تو نمیدانی غمگین بودن چیست . تو آنجا نبوده ای .

تو نمیدانی ترس و اظطراب چیست . تو آنجا نبوده ای و …

شاید اگر کسی تنها جمله های بالا را بخواند فکر میکند از زبان آدمی ساده لوح زده می شوند ، اما در واقع اینها جملاتی هستند که بر زبان آدم هایی می آیند که به اطرافشان نگاه دقیق تری انداخته اند . من نمیدانم فقر چیست ، چون که من آن کسی نبوده ام که به معنای واقعی کلمه هیچ چیزی در زندگی اش نداشته باشد ، با اینکه خود را فقیر میدانم ، لب تاپ و تلفن همراه دارم (اینها را مثال هایی برای تشریح منظورم بپندارید ، نه تلاشی برای نشان دادن مادیاتی که در نظر من و شما ارزشی ندارند) . با اینکه خود را فقیر میدانم ، توانایی زندگی در شهر تهران را ، ولو به عنوان دانشجو و در خوابگاه دانشجویی دارم . با اینکه خود را فقیر میدانم هیچوقت در زندگی ام چیزی نبوده که بخواهم و نتوانم آن را داشته باشم . پس برای من که در ذهن خودم آدمی هستم که تامل کردن در محیط اطرافش را دوست دارد درست نیست به خودم القا کنم فقیر هستم ، چرا که با شرایطی که من داشته ام و دارم ، هیچگاه طعم فقر را نچشیده ام و کیلومتر ها با معنای واقعی فقر ، با نداشتن هیچ چیز در زندگی برای ارائه ، فاصله دارم .

من تنها نیستم ، شاید فکر کنم چون نسبت به دیگران زندگی تنها تری را می پسندم و تعداد دوستان حاضر در بخش مخاطب های تلفن همراهم به سختی دو رقمی می شوند ، آدم تنهایی هستم . اما این درست نیست ، من آدم تنهایی نیستم و من نمیدانم تنهایی چیست ، آنکس میداند تنهایی چیست که در شلوغ ترین وضعیت زندگی اش قرار داشته و به یک باره طی حادثه ای ، دسترسی اش به تمامی آن شلوغی ها برای همیشه قطع شده . کسی که همسر و فرزندانش را در حادثه ای از دست داده طعم تنهایی را چشیده ، کسی که از جنگ برگشته و خانه خود را خالی از سکنه و ساکنین قدیمی آن را در گورستان یافته طعم تنهایی را چشیده ، نه کسی که بهانه اش برای زدن برچسب تنهایی به خود داشتن تعداد محدودی دوست است .

دوست دارم برای شما از غمگین بودن و ترس و اظطراب هم بنویسم ، اما میترسم نوشته بیش از اندازه طولانی شود ، پس به نکته ای که از صحبت های بالا نتیجه می شود میپردازم .

نکته امشب : زندگی عادلانه تر از آنیست که ما میپنداریم .

عشق ، دوستی ، محبت ، خوشبختی ، لذت و .. همه ما این ها را به نوعی تجربه کرده ایم ، اما آیا میدانستید که اگر بخواهیم میتوانیم موارد گفته شده را در بهترین کیفیت تجربه کنیم ؟ خوب که فکر میکنم میبینم ما میتوانیم دوستی را در بهترین شکلش تجربه کنیم ، اگر خودمان بخواهیم . میتوانیم عشق را در بهترین شکلش تجربه کنیم ، اگر خودمان بخواهیم ، میتوانیم در هر وضعیتی احساس خوشبختی کنیم و از آنچه که داریم راضی باشیم ، اگر بخواهیم .

زندگی عادلانه است ، چرا که به ما برای انتخاب سطحی از خوشبختی و عشق و دوستی که به آن نیاز داریم و طالبش هستیم قدرت انتخاب داده ، اما ما را در انتخاب بدی ها ، سختی ها و مشکلات محدود کرده ، به طوری که رسیدن به بدترین وضعیت در بسیاری از جنبه های زندگی عملا نشدنی و رسیدن به بهترین وضعیت در بسیاری از جنبه های زندگی به سادگی شدنی است .

چه قدر از آنچه که داریم راضی هستیم و با داشتنش احساس خوشبختی میکنیم ؟ از دوستانی که داریم ، از حضور خانواده مان ، از آنچه که در دست داریم ؟

احساس خوشبختی ، انتخاب ماست و به بهای اندکی میتواند حاصل شود ، احساس بدبختی اما انتخاب دیگریست که به بهایی به مراتب بیشتر حاصل می شود . انتخاب با ماست ، که خوشبختی را انتخاب کنیم یا بدبختی را .

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید