رابطه شعور و حق

در چند ماه گذشته که در جامعه های جدیدی با افراد جدیدی آشنا شده ام یکی از نکاتی که بارها توجه ام را جلب کرده سطح شعور افراد است . همیشه برایم مسئله بوده که چرا برخی افراد از شعور پایینی برخوردارند و اینکه شعور از کجا می آید و چگونه میتوان آن را بهبود بخشید .

این سوال تا جایی ادامه پیدا کرد که به تجربه ای جالب دست یافتم. دو هفته پیش که برای مطالعه به شهرستان رفته بودم فراموش کردم دمپایی های خود را با خود به تهران بیاورم . از این رو مجبور به قرض گرفتن دمپایی های هم اتاقی محترم هستم .

از قضا یکی دیگر از هم اتاقی ها هم از ابتدای ترم دمپایی ندارد و همیشه از دمپایی دیگران استفاده میکند. تفاوت استفاده من و ایشان اما باعث شد که شعور را بهتر بفهمم و بتوانم به تعریفی صحیح از آن و روش هایی برای بهبود آن دست یابم.

هر وقت که میخواهم از دمپایی های هم اتاقی محترم استفاده کنم ، با ذکر مدت زمانی که به دمپایی ها نیاز دارم از ایشان اجازه استفاده میگیرم. آن دوست دیگر که دمپایی ندارد اما بدون هیچ صحبتی دمپایی ها را می پوشد و به اتاق های دیگر میرود .

در طی یک هفته گذشته بارها صاحب دمپایی ها به آن ها نیاز داشته اما در دسترسش نبوده اند ، توجه به این مساله موجب شد که شعور را اینگونه تعریف کنم :

شعور رابطه ای مستقیم دارد با حقوقی که ما برای خودمان قایل هستیم.

پس از اندکی تفکر در مورد تعریف فوق فکر کردم که میتوان آن را کامل تر گفت ، بنابراین گفتم :

شعور رابطه مستقیمی دارد با حقوقی که ما برای خودمان قایل هستیم و حقوقی که برای دیگران قایل نیستیم.

نکته‌ای که در تعریف دوم اضافه شد نکته ظریفی است که در واقع  همان مورد اول است با این تفاوت که زمانی که مورد اول غایب باشد (زمانی که حق انجام کاری را از کسی بگیریم با دادن آن حق به خودمان) بهتر است از تعریف دوم استفاده کنیم .

بگذارید با مثال دمپایی جلو برویم ، من حق استفاده از دمپایی را به خود نمیدهم  بنابراین در هر بار استفاده از صاحبش اجازه برای استفاده میگیرم . دوست دیگر اما این حق را در خود می بیند که بدون اجازه گرفتن هر مقداری که نیاز دارد و میخواهد از دمپایی استفاده کند . در اینجا معمولا میگوییم آن فرد شعور ندارد، در حالی که منظور ما این است که درک نمیکند . اما در عالم واقعیت آن فرد درک میکند ، ممکن است درکش از ما هم قوی تر باشد ، اما مشکل این است که او با استفاده از پیش فرض هایی به خود حق استفاده از دمپایی ها را بدون کسب اجازه میدهد .

حال که درباره تعریف اول صحبت کردیم بگذارید در مورد تعریف دوم هم در قالب مثالی اندکی صحبت کنیم.

ایندفعه مثال ، مثال خودم است . ماه اولی که در خوابگاه مستقر بودم پافشاری میکردم که باید از ساعت ۱۲ شب در اتاق سکوت حکم فرما باشد ، این موضوع باعث بروز بحث های زیادی با همان فردی که بدون اجازه از دمپایی ها استفاده میکند شد . استدلال من برای ندادن حق ایجاد سر و صدا پس از ساعت ۱۲ شب این بود که عرف جامعه این است که پس از ساعت ۱۲ شب مردم میخوابند و با توجه به اینکه بیشتر افراد (از جمله من) سحرخیز هستند ، نیاز دارند تا به اندازه کافی شب ها استراحت کرده باشند (ناگفته نماند که قانون سکوت خوابگاه از ساعت ۱۱ شب بود) .

خلاصه مطلب اینکه بین من و ایشان توافقی شکل نگرفت و حدودا ۳ ماه است که تا ساعت ۲ شب مهمان سر و صدای ایشان هستیم . حال نکته ای که در این داستان نهفته بود این بود که من با استفاده از پیش فرضم که عموم مردم ساعت ۱۲ شب میخوابند ، میخواستم حق سر و صدا را از ایشان به قیمت دادن حق آسایش به خودم بگیرم ، میتوانم تصور کنم که از نظر او من آدم بیشعوری هستم که به ساعت انتخابی خواب هر فرد احترام نمی گذارم.

نمیخواهم بگویم حق با من بوده یا با ایشان ، بلکه میخواهم بگویم هر کجا که بحث شعور در میان باشد میتوان به وضوح تاثیر قایل شدن حق برای خود و یا قایل نشدن حق برای دیگران را دید .

توجه به این موضوع باعث شد به حقوقی که برای خودم قائلم توجه بیشتری کنم ، و از شما میپرسم ، شما برای خود چه حقوقی قایل هستید و دیگران را از چه حقوقی محروم میدانید؟

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید