در مورد نوشتن در روزنوشته ها

دیشب نیم ساعتی با مشاور خوابگاه گپ زدم ، در این نیم ساعت در مورد مرز بندی و مرز قایل شدن هم صحبت کردیم .
چند دقیقه پیش ، زمانی که منتظر پر شدن صندلی های تاکسی و حرکت آن بودم روزنوشته ها را باز کردم و به این فکر کردم که در مورد چی بنویسم؟
با خودم فکر کردم که در مورد دیروز که در جهان روز خاصی بود بنویسم و آن را به همزاد پنداری ربط بدهم . اندکی فکر کردم و به خودم گفتم این موضوع مناسب نیست ، بعد از یکی دو دقیقه فکر دیگر به صحبت های امروزم با سینا و محمد ، همکارانم فکر کردم و تصمیم گرفتم در مورد آن صحبت ها بنویسم.
صفحه روزنوشته ها که بالا آمد نظرم به متن روزنوشته ها جلب شد :
نوشتن روزانه آنچه در ذهنم می گذرد
با خودم فکر کردم که در ذهن من ، حداقل برای امروز ، تعداد و قدرت ابهام ها بسیار بیشتر از قطعیت هاست.
به ابهام ها فکر کردم و یکی از ابتدایی ترین و در عین حال سخت ترین ابهام هایم را با خودم بررسی کردم : نوشتم روزانه در مورد آنچه که در ذهنم می گذرد در روز نوشته ها .
از خود پرسیدم چرا برخی روزها به سختی چیزی برای نوشتن وجود دارد ؟
چند ثانیه ای مکث کردم و پاسخ دادم، دلیل آن مطمئنا کمبود موضوع و حرف برای نوشتن نیست .
سوال بعدی در ذهنم نقش بست : پس چرا در مورد آن ها نمی نویسی؟
به یاد صحبت های دیشبم با مشاور افتادم و پاسخ دادم که چون همه حرف ها گفتنی نیست و همه حرف ها شنیدنی نیست .
با این دلیل فعلا قانع شده ام که وقتی نمیتوانم موضوعی مرتبط و مناسب برای نوشتن در روزنوشته ها پیدا کنم، احتمالا مشکل از آنچه برای گفتن دارم و آنچه برای نگه داشتن است و نه فقدان چیزی در ذهنم برای سخن گفتن از .
اشتراک گذاری :

پاسخی بگذارید