بالاخره بزرگ میشوی

پیش مقدمه : این مطلب حدودا 1800 کلمه است و بدون ویرایش نوشته شده است ، در این مطلب حرف خاصی زده نمی شود و صرفا اشاره به یک موضوع شخصی است ، اگر حوصله خواندن 1800 کلمه را ندارید ، می توانید از خواندن آن صرف نظر کنید و مطالب دیگر را که عموما از این مطلب کوتاه تر هستند را مطالعه کنید .

مقدمه اول : نوشتن این مطلب برایم سخت است ، سخت تر از نوشتن زندگی امیر ، برای زندگی امیر برنامه خاصی ندارم و هر هفته هر آنچه به ذهنم می آید را به داستان اضافه میکنم و اینگونه داستان را پیش می برم . برای نوشتن این مطلب هم برنامه خاصی ندارم ، اما مقدار اطلاعاتی که در ذهنم دارم و میخواهم در این مطلب بگنجانم مرا وادار به ساختار دهی می کنند ، اما این بار هم به رسم همیشه بدون ساختار می نویسم و هر آنچه در ذهنم است را در این قاب سفید ، در قالب کلمات ، سیاه می کنم .

مقدمه دوم و شروع صحبت : امروز صبح ملیس پیام داده بود و احوالم را پرسیده بود ، در جوابش گفتم خوبم ، از آنجایی که کمتر پیش می آید بگویم خوبم و عموما میگویم بد نیستم دلیل خوب بودن را پرسید . در جواب ملیس گفتم : خوبم چون هرچه بزرگتر می شوم بیشتر شبیه خودم می شوم . نه چیزی برای پنهان کردن دارم و نه چیزی برای تظاهر ، تنها خودم هستم .

جوابم برایش جالب بود و توضیح بیشتر خواست ، توضیحاتی که به ملیس دادم را برای شما با زبان خودم می نویسم ، این توضیحات پایه و اساس مطلب امشب را شکل می دهند .

ارتباط ارزش ها و سن ما 

پدر من در حال حاضر کفاش است ، حدودا دو دهه قبل در شرکت نیشکر هفت تپه که این روزها با مشکلات متعددی روبروست کار می کرد و پس از سانحه رانندگی که داشت ، توانایی کار سنگین را از دست داد و به گروه مستمری بگیران تامین اجتماعی پیوست . حقوق مستمری او بسیار کم است ( در حال حاضر حدودا یک میلیون و پانصد حقوق میگیرد که تقریبا تمام آن به جای وامی که برای پرداخت هزینه های مراسم عقد برادرم از بانک گرفته بود از طرف بانک کسر می شود) .

پدرم با توجه به اینکه حقوقی که از بیمه دریافت میکرد بسیار کم بود ، تصمیم به یافتن شغل جدیدی میگیرد ، از آنجایی که در آن سانحه رانندگی پایش آسیب دیده بود ، نیاز به کار نشستنی دارد و این نوع کار در شهر کوچک ما پیدا نمی شود و او تصمیم میگیرد حرفه ای که از سال های جوانی در تهران آموخته بود را به کار گیرد ، مغازه ای کرایه می کند ، چرخ خیاطی می خرد و یک ماه اول را به قول معروف صلواتی کار می کند تا هم مهارت های گذشته اش را دوباره به یاد آورد و هم دیگران با او آشنا شوند .

کارش خوب پیش میرود و تبدیل به کسی می شود که مشتری اش از شهر اهواز صد کیلومتر راه می آید تا کفش و کیفش را پیش او تعمیر کند ، احترامش در شهر به عنوان فردی درستکار و صادق زیاد می شود و از کارمندان عادی شهر تا شهردار و فرماندار ، همه با شنیدن آقای امیری به یاد او می افتند و برایش احترام زیادی قائلند .  پسرانش به مدرسه ابتدایی می روند و یک روز ، طبق عادت غلطی که ما ایرانی ها داریم و همیشه دوست داریم از کار و زندگی همه کس سر در بیاریم ، معلمی از یکی از پسرانش می پرسد پدرت چکاره است ؟ پسر خردسال که از جامعه و دوستانش شنیده که کفاش بودن کار خوبی نیست و دیگران به کفاش ها احترام نمی گذارند ، میگوید پدرش کارمند یک اداره است .

روزها می گذرد و پسر بزرگ می شود و صحبت های ما از اینجا تازه شروع می شوند .

یادم می آید که اول راهنمایی بودم که معلم از شغل پدر بچه ها سوال می کرد ، در ذهن یک بچه 12 ساله هنوز حرف های جامعه بلند تر از حرف های خودش است ، در ذهن این بچه هنوز جامعه فریاد می زند انسانی که حاضر است رنج و سختی را به جان بخرد تا بچه هایش لقمه حلال بخورند و بتواند هرچه خانواده اش میخواهند را برایشان تهیه کند ، انسانیست که محترم نیست و ذکر عنوان شغلش باعث شرمساری است . با وجود این افکار سرپا ایستادم و گفتم ، پدرم کفاش است .

چند روزی نگاه های عجیب و غریبی را از سوی هم کلاسی ها تحمل کردم تا شرایط عادی شد ، من شدم دانش آموزی همانند بقیه دانش آموزان ، دیگران فراموش کردند که پدرم چه کاره است و امیری همانند شمعونی و کرمعلیان در چشم همه یک دانش آموز بود (با این تفاوت که از اول راهنمایی تا دیپلم هیچوقت از پدرش پول توی جیبی نگرفت و هیچوقت در مدرسه لب به خوراکی نزد) .

بزرگ تر شدم و این داستان بارها تا دیپلم تکرار شد و هر بار من قاطعانه تر از دفعات قبل شغل پدرم را فریاد میزدم . دیپلم که گرفتم و به دانشگاه که رفتم ، برای اولین بار احساس کردم به پدرم و شغلش افتخار می کنم و این احساس آن روزی به سراغم آمد که پدرم مرا به دانشگاه برد و گفت توی ماشین می ماند تا من بروم و کارهایم را انجام بدهم . من که پدرم فقط روز ثبت نام دانشگاهم را دیده بود دوست داشتم همراهم بیاید و دانشگاه و مسوولین آن را ببیند ، اصرار کرد که لباس کار تنش است و برای من درست نیست که او اینگونه وارد این فضا شود .

این حرف او که مشخصا از آنجایی می آمد که او نمی خواست با لباس های کار کثیفش مرا پیش دوستانم شرمنده کند ، مرا به لج کشاند و با اصرار او را به داخل دانشگاه بردم ، در طی زمان با هم بودن در مورد دانشگاه و اساتید و سخت گیری هایشان صحبت میکردیم ، اما مدام در ذهن من تکرار میشد ، تو پدر منی ، با لباس کار یا کت و شلوار فرقی نمی کند ، حداقل برای من فرقی نمی کند . تو هر طوری باشی پدر منی و دوستت دارم و به تو افتخار می کنم .

دو سه سال گذشت و به دلیل همین افتخار کردنم به پدرم دوستان خوبی در دانشگاه پیدا کردم ، دوستانی که به صراحت میگفتند که دلیل اولیه آن ها برای دوستی با من این خود بودنم و افتخار به خانواده ام بوده است .

در طی همین سالها بود که مادرم حرفی را زد که موجب شد مطلب امشب را بنویسم ، او گفت : یادتان می آید زمانی که دبستان بودید به معلمتان گفته بودید پدرمان کارمند یک اداره است ؟

در جواب او بی تامل گفتم : درست است ، این حرف را زده بودیم و این حرف از آنجایی می آمد که بچه ها تحت تاثیر ارزش های جامعه ای که در آن زندگی میکنند عمل می کنند و حرف می زنند . ارزش های ما در آن سالهای کودکی ارزش جامعه ای بود که به ما میگفت کفاش بودن خوب نیست . اما هرچه بزرگتر شدیم ارزش های خودمان جانشین ارزش هایی که جامعه به ما داده بود شد ، امروز فکر نمی کنیم پدر باید چه کاره باشد تا بشود به او افتخار کرد ، امروز به این فکر می کنیم که پدر چقدر باید به خانواده اش اهمیت بدهد و برای آسایش آن ها تلاش کند تا بشود به او افتخار کرد .

مطابق ارزش های امروز من ، پدرم باعث سربلندی و افتخار من است ، چرا که از زندگی خود برای پیشرفت و ترقی من مایه گذاشته ، چرا که اگر پولی هم نداشته ، بار قرض را به دوش کشیده تا چیزی در دل بچه هایش نماند ، چرا که همیشه من را حمایت کرده و گفته برای دانشگاه رفتن و درس خواندن و موفق شدن من خانه و فرش زیر پایش را هم می فروشد ، تا من موفق شوم و آدم مفیدی برای جامعه ام باشم . چرا که از او بهترین درس های اخلاقی را یاد گرفته ام ، وقتی که فلان کس با مدرک دکترا برای عابر پیاده توقف نمی کند و برای حرکت دادنِ ماشین جلویی اش در عرض 10 ثانیه 5 بار بوق می زند ، پدر من با تبسمی که از رضایت قلبی اش از احترام گذاشتن به حقوق دیگران ناشی شده ، به من گفته هر گونه رفتار کنی دیگران هم آنگونه با تو رفتار می کنند ، پس حق و حقوق دیگران را رعایت کن ، در زندگی صبر داشته باش ، دنبال نان حلال باش و موفقیت خود را از راه شسکت دیگران نخواه .

بالاخره بزرگ میشویم ، بالاخره آن ارزشی که روزی جامعه به خورد من داده بود و کفاش بودن را زشت میدانست ، با ارزش هایی که 6 خط بالا را شکل داده جایگزین میشود . بالاخره ما خودمان میشویم و آنچه برایمان مهم است را مهم می پنداریم ، این یکی از موهبت های رشد است ، اگر تا امشب فکر میکردم رشد و بزرگ شدن چیزی جز مسوولیت های اضافه و سختی ندارد ، امشب فکر می کنم بزرگ شدن شیرین است ، چرا که تو ارزش های خودت را میسازی و به آن ها پایبند میشوی و با آنها زندگی میکنی .

اگرچه نوشته امشب بسیار طولانی شده ، اما باید یک درس دیگر امشب را هم بگویم .

امشب میفهمم که چرا مهدی که از دانشگاه آزاد فوق دیپلم دارد را بهترین رفیق خود میدانم ، نه دوستان دیگرم را که از شریف و تهران و امیرکبیر و.. لیسانس و فوق لیسانس دارند . مهدی برای حفظ و بهبود دوستی من تلاش کرده ، همانطور که پدر من برای موفقیت من تلاش کرده .

امشب میفهمم آن سوال همیشه بی جواب را که چرا زنی که شوهرش نه پول ، نه قیافه ، نه ماشین و نه خانه درست حسابی دارد ، او را به اندازه تمام دنیا دوست دارد و حاضر نیست با هزار مرد بهتر از او عوضش کند ، جوابش ساده است ، شوهر آن زن از همه زندگی خود برای خوشبختیش مایه گذاشته و هیچ حسی همانند این حس که یک نفر از تمام زندگیش برای خوشبختیت مایه بگذارد باعث خوشحالی و رضایتمندی تو نمی شود (حسی که علی رغم برخورداری از پول و قیافه و ماشین و خانه و .. در بیشتر ازدواج های امروزی گم است ) .

 

پی نوشت : دقیقا از همان روز که پدرم را با اصرار وارد دانشگاه کردم ، یک ایده در ذهن من شکل گرفت ، اینکه هیچوقت هیچ پدری را در مقابل فرزندش شرمسار نکنم و برعکس همیشه موجب احترام و سرافرازی او در حضور فرزندش شوم ، ولو اینکه با لباس کار و یا بی پول و یا بی سواد باشد . پدر برای فرزندش به مثابه کوهیست که غرور و افتخار فرزند به آن گره خورده .

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید