آخرین جنگ

این روزها واقعا نگرانم میکنند .
شرایط اقتصادی بد کشور ، گم بودن آینده من و تقریبا هر آنکه برای من مهم است در هاله ای از ابهام .
هیچگاه به این اندازه نگران محیط و تاثیری که می تواند بر من بگذارد نبوده ام . هر که این روزها بگوید نگران نیست یا از شرایط بی خبر است ، یا برداشت درستی از شرایط و آنچه می تواند اتفاق بیافتد ندارد (بگذریم از آنان که آنقدری پشتشان گرم است که حتی با این سوز زمستانی که کشور را منجمد کرده ککشان نمی گزد) .


امروز در مسیر برگشت به خوابگاه از سر کار به این فکر میکردم که در زندگی جنگیده ام ، همواره و برای بسیاری چیزها. گاهی اوقات در جنگ پیروز شدم و به آنچه میخواستم رسیدم ، گاهی اوقات هم شکست خوردم و شکست را پذیرفتم و میدان جنگ را با پرچم سفید که نشان از تسلیم بودن بود رها کردم .
فکر می کردم که تنها یک جنگ در زندگی ام است که به درستی برای بردنش تلاش نکرده ام ، آن جنگ هم جنگی بود تمام عیار در خودم ، و با وجدان و اراده خودم .

پس از حدودا نیم ساعت فکر کردن به این جنگ با خود فکر کردم اگر شرایط بد اقتصادی کمرم را خم نکند و زمینم نزند ، نجنگیدن و نبردن در این میدان مرا زمین میزند . تصمیم گرفتم بجنگم ، چرا که اگر حتی یک ساعت دیگر زنده باشم ، در زمان مرگ تنها برای یک چیز به خودم مدیون هستم و آن رها کردن این میدان بود ، در زمانی که تمام زندگی ام از طرف دشمن زیر رگبار نیزه و تیر بود .

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید