گفتگویی در مورد کار

دو روز پیش با یکی از دوستانم از تجربه کار کردن در محیط سازمانی صحبت می کردم و به نکته ای که در طی 3 ماهی که در تپسل کار کرده ام متوجه اش شده ام اشاره کردم .

به او گفتم : روابط سازمانی از آن دسته روابط هستند که تو نمیتوانی به سادگی به خطرشان بیندازی ، نمیتوانی به دلیل یک سو تفاهم کوچک ناراحتی و دلخوری پیش بیاری و نمی توانی در روابط سازمانیت خوب نباشی ، خوب بودن در روابط سازمانی یک الزام است .

سپس در بین صحبت هایی که رد و بدل شد ، او به نکته چالبی اشاره کرد ، دوست من گفت : یک راه برای تحقق هدف خوب بودن این است که قضایای مختلف را با هم قاطی نکنی ، وقتی بر سر یک مشتری و حفظ یا از دست دادنش بین تو و همکارت دلخوری پیش آمده ، باید بتوانی آن دلخوری را از موارد دیگری که بین تو و همکارت میگذرد جدا کنی .

با خودم فکر میکردم که در زندگی چند صد بار دچار این اشتباه شده ام که دلخوری ام را بر سر یک موضوع به موضوع های دیگری بسط داده ام . به این موضوع فکر کردم که چقدر بین افرادی که میشناسم این مشکل و اشتباه وجود دارد ، با خودم فکر کردم که چه رابطه ها و دوستی ها و ازدواج هایی که بر سر همین قاطی کردن قضایا با هم خراب نشده .

این مورد را در چک لیست تغییراتم گذاشتم ، تا هر روز به آن نگاه کنم و یاد بگیرم چگونه قضایا را از هم جدا کنم .

فرصت های یادگیری

فرصت برای یادگیری در تمامی لحظات است ، اگر طالب آن باشیم .

همیشه میگویم : ” خودِ امر تجربه داشتن مهم نیست ، نحوه استفاده از آن است که مهم است ”

افرادی را میشناسم و میشناسیم که به قول معروف (و به قول خودشان وقتی که میخواهند بگویند از ما بیشتر میفهمند) ، ده ها پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند . اما زمان تصمیم گیری که میرسد ، تصمیماتشان یکی از یکی اشتباه تر است ، چرا که ابعادی را که باید در مورد آنها در تصمیمات گذشته چیزی یاد میگرفته اند را نادیده گرفته اند .

بعضی از این افراد ، آن افرادی هستند که همه چیز را به پای قسمت و سرنوشت می اندازند ، دوستی داشتیم که 3 سال پشت سر هم کنکور داد و موفق نشد و هم اکنون هم مشغول مطالعه برای سال چهارمش است ، وقتی از او میپرسی چرا موفق نشدی سال های گذشته در رشته ای که میخواهی قبول شوی ؟ با اعتماد به نفس و قاطعیت خاصی میگوید : قسمت نبود .

ادامه ی مطلب

لذتِ فهمیدن

اگر از من بپرسید از سقراط چه میدانی ؟

اولین و کلیدی ترین چیزی که از او به یاد می آورم این جمله اوست که همیشه با خود تکرار میکرده : ” من تنها یک چیز میدانم و آن این است که هیچ چیز نمیدانم ”

چند روزیست که با برنامه قبلی در حال مطالعه بیشتر در حوزه دیجیتال مارکتینگ هستم و هرچه بیشتر میخوانم ، بیشتر میفهمم که چقدر نمیدانم و چقدر علم برای آموختن وجود دارد ، چنانکه اگر تمامی عمر خود را به یادگیری بگذرانی باز هم نمیتوانی به تمامی علوم کاملا مسلط شوی .

اینجاست که میفهمم جهان از آنچه ما میشناسیم چندین برابر پیچیده تر است و من از شناختن هرچه بیشتر این پیچیدگی ها لذت میبرم و با وجود این این شناخت است که میتوانم بین اتفاق ها ارتباط منطقی برقرار کنم و هرآنچه را که نمیفهمم به کائنات و خرافات واگذار نکنم .