یک درس ، کوتاه

امروز روز سختی بود و فردا و روزهای بعدش سخت تر .
اما یک نکته را به من در عمل نشان داد .
آرامش در شرایط طوفانی ، تا حد زیادی به دو عامل بستگی دارد :
مرکز کنترل درونی و انگیزه برای گذر از شرایط سخت .
و حمایتی که انسان در آن شرایط از طرف دیگران احساس می کند .

انتخاب دیگران

هر وقت که از پدرم تشکر کرده ام و تشکر میکنم که به من در زندگی و در رسیدن به اهداف و چیزهایی که فکر میکرده ام و فکر میکنم مهم هستند کمک کرده و پدر خوبی بوده در جوابم میگوید : خوبی از خودتان (من و برادر و خواهرم) بوده ، خودتان اتتخاب کرده اید خوب باشید ، راه درست را بروید و به نتایج درست برسید .

فکر میکنم که برای موفقیت در زندگی ، در هر بُعدی که فکرش را می کنید نیاز است که درک کنیم دیگران خودشان اتتخاب کرده اند که خوب باشند ، خودشان اتتخاب کرده‌اند که به ما احترام بگذارند، خودشان انتخاب کرده اند به ما کمک کنند و خوبی های دیگران بیشتر در نتیجه انتخاب خودشان مبنی بر خوب بودن است تا دِینی که گردنشان داریم .

امیدوارم یادمان نرود که همواره یک انتخاب وجود دارد ، و این انتخاب از هیچ کسی قابل سلب نیست ، یادمان نرود که دیگران در هر لحظه ای که اراده کنند میتوانند تصمیم بگیرند که خوبی هایشان را از ما سلب یا به ما ارائه کنند .

فاصله کوتاه شدن تا نشدن

فاصله کوتاهیست ، میان رسیدن به آرزو ها و نرسیدن به آرزو ها .

زمانی که داشتم به کوتاهی این فاصله فکر میکردم تصویر فردی در ذهنم مجسم شد که در شرف سقوط از یک صخره است و تنها دلیل نیفتادنش دستش است که به دست کسی گره خورده .

کافیست آن شخص دیگر لحظه ای از خود ضعف نشان دهد ، لحظه ای خسته شود ، لحظه ای چشمانش را ببندد تا برای همیشه خاطره سقوط یک نفر را در ذهن با خود داشته باشد .

وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم که اغلب آرزوها و رویاها در یک ثانیه ، یک دقیقه ، یک ساعت ، یک روز ، یک هفته یا نهایتا یک ماه دست نیافتنی شده اند و به ندرت آرزویی پیدا می کنم که دست نیافتنی شدنش حاصل فرآیندی طولانی مدت تر باشد . به این معنا که به لغزشی کوچک برای همیشه از بین می روند .

سهیل رضایی می گفت : ایمان در پیچ آخر مسیر مشخص می شود ، در این پیچ است که مشخص می شود میرسی یا نه .

آن لحظه ، دقیقه ، ساعت و روز از جنس همین پیچ آخر است ، ساعتی که وقت داری تا در مورد پیشنهاد کاری فکر کنی و در آن یک ساعت است که میتوانی امنیت و حقوق ثابت را انتخاب کنی و یا به جای امنیت و حقوق ثابت رویاهایت را ، هرچند که تورا وارد اقیانوس ناشناخته ای کنند و زندگیت را به خطر بیندازند .

اما

اما نکته ای که مهم تر از حرف های بالا است این است که ، ما اغلب بسیار دیر متوجه می شویم که دیر شده ، بسیار دیر متوجه می شویم که با شرایطی که از آینده ای که تبدیل به امروز شده انتظار داشتیم بسیار فاصله داریم .

احساسی که دیر متوجه شدن به انسان القا می کند از نظر من بسیار بدتر از احساسات منفی مربوط به ناامیدی و بی هدفی و غیره است . به امروز و این ماه و این سال زندگی خود فکر کنید ، در گذشته چه انتظاری از خود برای این بازه زمانی داشته اید ؟ در سال های آینده چطور ؟

سختی تغییرات سخت

رندی پاش در سخنرانی اش که “آخرین سخرانی” نام دارد گفت :

” یکی از باحال ترین کار های دنیا این است که به لیست کارهای خود نگاه کنید و روی یک کار که باید انجام شود خط بکشید و با خود بگویید : انجامش نمیدم !” ، و اگر بخواهم بگویم نه یکی از باحال ترین ، بلکه یکی از سخت ترین کارهای دنیا چیست ؟ میگویم نگاه به لیست کارهایی که باید بکنی ، تغییراتی که باید انجام بدهی و نتوانی به روی یک تغییر ، هرچند سخت و طاقت فرسا خط بکشی ، چرا که میدانی ، خط کشیدن و کنار گذاشتنش غیر ممکن است .

سختی تغییرات سخت عنوانی نیست که تنها با مقداری تغییر در عنوان کتاب “سختی کارهای سخت” نوشته بن هاروویتز به دست آمده باشد ، این عنوان به سختی تغییراتی اشاره دارد که سخت هستند و الزامی .

دیشب در جمعی بودم و یکی از حاضرین در حال تعریف تجربه خود از تغییر بود ، در میان حرف هایی که در مورد گذشته و تغییراتش می زد گفت :

“بعضی چیزها باید تغییر کنند ، نمی توان بدون تغییر دادن آن ها زندگی خوبی داشت ، خوشحال بود ، موفق بود ، امروز تغییر کنی یا 10 سال دیگر فرقی ندارد ، باید تغییر کنی . اما وای به روزی که 10 سال هزینه بدهی و بعد از دادن اینهمه هزینه و از دست دادن بسیاری مواهب زندگی تازه بخواهی از نو شروع کنی (آن هم با فرض اینکه اصلا دل و رمقی برای از نو شروع کردن در تو باقی مانده باشد) ” 

برخی تغییرات سخت هستند ، فرآیندشان را می گویم ، آما آنچه که آن ها را چندین برابر سخت می کند ، الزام به انجام آن تغییرات است . شخصا فکر می کنم بسیاری از انسان ها حداقل یکی دو تغییر سخت در دست و بال خود دارند ، برای من لیست این تغییرات سخت طولانیست ، برای شما چطور ؟ تغییرات سخت زندگی شما چه هستند ؟

چیزی برای از دست دادن هست

مقدمه مربوط : این روزها برای چهارمین بار مشغول خواندن کتاب انسان در جستجوی معنی دکتر ویکتور فرانکل هستم ، این کتاب به خوبی تقلای روح انسان رو در مواجه با سختی و شرایط سخت به تصویر میکشه .

اصل حرف :
امشب در جلسه اسکایپ معتادان گمنام بودم و یک جمله از یکی از افرادی که در جلسه شرکت کرده بود من رو به فکر فرو برد . فکر به اینکه چقدر حرف هایی که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنی زده به اون چه بسیاری از افراد به صورت روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنن نزدیکه .
این فرد حدودا ۳ ماه بود که پاک بود و تعریف کرد که آخرین باری که مصرف کرده احساس تهی بودن بهش دست داده و نمیخواسته دیگه زنده بمونه.
و بعد از ارائه این داستان این جمله ماندگار رو گفت :
احساس کردم روحم از بدنم جدا شده و روح من آخرین چیزی بود که بعد از آغاز اعتیاد برام باقی مونده بود و تنها چیزی بود که برای از دست دادن داشتم .

پی نوشت اول : عنوان مطلب رو با توجه به تجربه های دکتر ویکتور فرانکل و صحبت های امشب این عزیز انتخاب کردم. دکتر ویکتور فرانکل بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم اشاره کرده بود که حتی وقتی انسان همه چیزش رو از دست میده هنوز یک چیز درون او باقی میمونه ، گاهی وقت ها اون رو عشق می نامید و گاهی وقت ها معنا. امشب هم این دوست عزیز من رو به یاد این موضوع انداخت که حتی وقتی آدم احساس میکنه هیچ چیزی برای از دست دادن نداره ، چیز های زیادی برای از دست دادن داره .

پی نوشت دوم : آخرین خط پی نوشت اول رو که نوشتم به یاد قسمتی از یکی از تِرَک های توپاک افتادم که میگفت :

You gotta find a way to survive, cause they win when your soul dies .

یادآوری تونی رابینز

امروز اخباری به گوشم رسید که دلخورم کرد ، از اینکه چرا آنجایی که میتوانستم و میتوانم باشم نیستم و دیگرانی که شاید در ذهن من لیاقت آن جایگاه را نداشته باشند در آن جایگاه ایستاده و به من لبخندی به نشانه تمسخر می زنند .

به خودم یک قول دادم ، زمانی که به آن قول فکر کردم به یاد جمله تونی رابینز در ابتدای کتاب قدرت شگرف درونش افتادم ، او در ابتدای آن کتاب میگفت که روزی زندگی اش تغییر کرده که به خود قول داده هیچگاه از آنچه که میتواند باشد ، کمتر نباشد .

قولی که من به خودم دادم ربطی به آنچه بودم و هستم از لحاظ موقعیت کسب و کاری ندارد ، اما نتیجه آن مطمئنا موقعیت کسب و کاری بهتر است .

همه چیز زیبا بود

” Everything was beautiful and nothing hurt “
” همه چیز زیبا بود و هیچ چیزی باعث رنجش ما نمی شد “
جمله از Kurt Vonnegut و ترجمه از خودم .

Kurt Vonnegut

تصویری از Kurt Vonnegut ، نویسنده آمریکایی .

کوتاه ترین نامه دنیا

نامه نوشتن را دوست دارم و گاهی نامه مینویسم ، برای خودم و برای دیگران ، چند صد نامه نوشته شده و ارسال نشده دارم ،  نامه هایی که ارزش من و ارزش دیگران را به من نشان می دهند .

در کنار نامه نوشتن ساحل را هم دوست دارم . ساحل برای من از آن دسته مکان هاییست که دل کندن از آن سخت است .

امروز در محوطه دانشکده حقوق نشسته بودم و با پشت دست گوش ها و گردن بچه گربه ای زیبا را نوازش میکردم . نسیم خنک مرا به یاد دریا انداخت و با خود فکر کردم که اگر روزی بخواهم کوتاه ترین نامه زندگی ام را بنویسم ، خواهم نوشت :

” به ساحل رفتم، اما تو آنجا نبودی .”

کوتاه ترین نامه دنیا

چند خط درباره روزنوشته ها

امروز صبح چند دقیقه ای زمان خالی داشتم و تصمیم گرفتم برگه درباره من روزنوشته ها را سر و سامانی بدهم ، مطلب زیر حاصل تلاشم برای سامان بخشیدن به برگه درباره من بود که دوست داشتم آن را در قالب یک مطلب داشته باشم ، تا اگر روزی برگه درباره من تغییر کرد ، این چند کلمه در جایی ثبت شده باشند .

اینجا ، جایی برای شکستن خود سانسوری است ، جایی برای خودافشایی  .

خود سانسوری که هرچه بزرگتر میشویم ، در ما قوی تر میشود و از طرف دیگر نعمت وجود شبکه های اجتماعی که زمینه را برای دامن زدن به این خود سانسوری فراهم می کند ، یا آن را تا بالاترین حد تقویت می کند ، یا آن را می شکند . من اما فکر می کنم در شبکه های اجتماعی خود سانسوری ها شکسته نمی شوند ، بلکه تقویت می شوند . در شبکه های اجتماعی است که می توانیم هرآنکه هیچوقت نبوده ایم باشیم ، در هر نقابی جای بگیریم و با زبانش سخن بگوییم .

هدف روزنوشته های من اما این نیست ، هدف روزنوشته ها شکستن هرآنچه به اشتباه ساخته شده است ، نقاب های دروغین . راه شکستن این نقاب های دروغین ، خودشناسی است ، اما آیا خودشناسی کار آسانی است ؟ من فکر نمیکنم که آسان باشد ، چرا که افرادی که به مراتب از من بهتر بوده اند بارها گفته اند که میترسند بمیرند و خود را به درستی نشناخته باشند . ابزارهای زیادی برای خود شناسی وجود دارند ، اما هیچکدام از آنها همانند نوشتن از افکار خود به شما در شناخت خودتان کمک نمیکند ، پس باید نوشت ، تا خود را شناخت ، بدون سانسور ، بدون نقاب ، بدون پرده .

ادامه ی مطلب

درسی که تنها میتوان از دیگران آموخت

حذف کردن آدم ها از زندگیتان امریست که از دیگران یاد می گیرید ، نه به صورت عملی و کامل ، بلکه تنها به صورت ضمنی .

و درس حذف کردن آدم ها از زندگیتان یکی از زیبا ترین درس هاییست که جنبه خود آموز و چنانکه من می پندارم خودپرور دارد .

زیبا از این دید که فکرتان را درگیر جنبه های زیادی میکند ، از جنبه های اقتصادی رابطه تان با شخص مورد نظر گرفته ، تا احساسی و اجتماعی.  نیاز است که برای تصمیم گیری در مورد حذف یک شخص تمامی این جنبه هارا ولو ناخودآگاه از ذهنتان بگذرانید و این تصمیم شما را برای شما زیبا میسازد ، چرا که ما تنها زمانی از تصمیممان رضایت کامل داریم و آن را زیبا می پنداریم که آنرا پس از ارزیابی دقیق تمامی جنبه هایش گرفته باشیم .

ادامه ی مطلب