کتاب زندگی امیر – قسمت دوم

 

بابا همینطوری که از کنار میلاد میگذشت براش بوق زد و میلاد هم دستش رو به نشونه سلام بلند کرد . بعدش روشو برگردوند به من و لبخند زد .

همینطور که کوله اش بالا و پایین میشد دوید و به سمت من آمد ، دوست داشتم بدوم و برم سمتش ، اما پاهام قفل شده بود ، همه اون سوال هایی که توی ذهنم از خودم پرسیده بودم منو سر جام نگه داشته بودن ، بعد از فوت مامان بابا کمتر میخوابید ، کمتر میخورد ، کمتر حرف میزد ، یه بار پرسیدم بابا چرا اینجوری شدی ؟ گفت امیر احساس ما یه نقطه شکستی داره ، وقتی اون نقطه بشکنه مجبوره شکستش رو یه جای دیگه خالی کنه ، تنها جایی هم که در دسترسش هست بدن آدمه ، همینه که وقتی استرس داری ممکنه حالت تهوع پیدا کنی و خوابت نگیره ، وقتی افسرده ای خیلی میخوابی و معده ات آسیب میبینه ، منم نقظه احساسیم شکسته امیر ، اینایی که میبینی سرریزش هستند که دارن توی بدنم خالی میشن ، اگر این توانایی سرریز احساسی نبود آدم ها هم مثل فیل ها بعد از مردن همدمشون از شدت غم میمردن .

ادامه ی مطلب

کتاب زندگی امیر – قسمت اول

سلام ، زندگی امیر کتاب داستانی هست که در اوقات فراغتم ( در حال حاضر تنها پنجشنبه شب ها) مینویسم ، از اونجایی که نوشتن کتاب رو به صورت جدی دنبال نمیکنم و قرار نیست چاپ کنم ، تصمیم داشتم نوشته های مربوط به کتاب رو روی وبلاگم داشته باشم تا بازدید کننده ها در صورت علاقمندی بتونن بخونن ، هر پنجشنبه شب قسمت جدیدی از کتاب رو توی بلاگ انتشار میدم که میتونید از صفحه اصلی یا از طریق فهرست بالای صفحه به تکه های انتشار یافته کتاب دسترسی داشته باشید . ( به دلیل اینکه نمیخوام خواننده ها از خوندن کتاب که اغلب روی تلفن همراه انجام میشه خسته بشن ، هر قسمت رو حدودا هزار کلمه در نظر میگیرم .)

 

شروع داستان

اسفند 90

هوا بارونی بود ، بوی نم بارون همراه با بوی نم درخت ها ترکیب شده بود ، میلاد ناراحت بود ، هرچقدر میپرسیدم چرا ناراحتی نمیگفت ، هیچی نمیگفت ، فقط به چمن های خیس پارک خیره شده بود ، رد نگاهش رو دنبال کردم و به قورباغه کوچیکی رسیدم که داشت خودش رو میون چمن ها جا میکرد تا قطرات بارون کمتری بهش بخوره . مسیر قطرات بارون رو به بالا دنبال کردم ، چند قطره بارون توی صورتم خورد و آسمون روشن و خاموش شد و صدای رعد و برق آرامش بارون و سکوت لب های میلاد رو شکست ، به آسمون خیره بودم که احساس کردم آسمون حرف میزنه ، امیر…امیر…بیدار شو عمه…بابات.. خوابم تاریک شد ، احساس کردم یه نفر تکونم داد ، چشمام رو باز کردم دیدم عمه بالای سرم هست و داره صدام میکنه.

ادامه ی مطلب