گفتگویی در مورد کار

دو روز پیش با یکی از دوستانم از تجربه کار کردن در محیط سازمانی صحبت می کردم و به نکته ای که در طی 3 ماهی که در تپسل کار کرده ام متوجه اش شده ام اشاره کردم .

به او گفتم : روابط سازمانی از آن دسته روابط هستند که تو نمیتوانی به سادگی به خطرشان بیندازی ، نمیتوانی به دلیل یک سو تفاهم کوچک ناراحتی و دلخوری پیش بیاری و نمی توانی در روابط سازمانیت خوب نباشی ، خوب بودن در روابط سازمانی یک الزام است .

سپس در بین صحبت هایی که رد و بدل شد ، او به نکته چالبی اشاره کرد ، دوست من گفت : یک راه برای تحقق هدف خوب بودن این است که قضایای مختلف را با هم قاطی نکنی ، وقتی بر سر یک مشتری و حفظ یا از دست دادنش بین تو و همکارت دلخوری پیش آمده ، باید بتوانی آن دلخوری را از موارد دیگری که بین تو و همکارت میگذرد جدا کنی .

با خودم فکر میکردم که در زندگی چند صد بار دچار این اشتباه شده ام که دلخوری ام را بر سر یک موضوع به موضوع های دیگری بسط داده ام . به این موضوع فکر کردم که چقدر بین افرادی که میشناسم این مشکل و اشتباه وجود دارد ، با خودم فکر کردم که چه رابطه ها و دوستی ها و ازدواج هایی که بر سر همین قاطی کردن قضایا با هم خراب نشده .

این مورد را در چک لیست تغییراتم گذاشتم ، تا هر روز به آن نگاه کنم و یاد بگیرم چگونه قضایا را از هم جدا کنم .

خوشبختی گم شده

سوار بر تاکسی هستم ، حدودا یک ربع پیش از شرکت بیرون زدم و در مسیر با چند کودک که فال حافظ و دستمال کاغذی می فروشند روبرو شدم . این کودکان همان هایی هستند که هر روز در مسیر برگشتم از محل کار می بینمشان ، امروز اما آنقدر خوش شانس بودم که لبخند آنها را هم ببینم .

یکی از این کودکان به دیگری از بطری خودش آب داد و دیگری هم به او لبخندی زد و آرام چند کلمه در گوشش گفت .

دیدن این صحنه من را به یاد سال های زیبای کودکیم انداخت ، سال هایی که با پدر و پادرم با موتور سوزوکی بیرون می رفتیم. بهار و تابستان ، پاییز و زمستان به صحرا می رفتیم و از زندگی در آرامش و آسودگی لذت می بردیم.

با خودم فکر کردم که چقدر این کودکان بد شانس هستند که از نعمت استفاده از سال های اول زندگی و کودکی هم محروم اند.

بعد به خودم گفتم ، تو داری خوشحالی و رضایت را اشتباه اندازه میگیری ، تو داری کودکی آنها را با کودکی خودت مقایسه میکنی ، در حالی که خوب میدانی که انسان ها خوشحالی و رضایت خود را با مقایسه خود با محیط و اطرافیانشان تعیین میکنند .

ادامه ی مطلب

چیزی برای از دست دادن هست

مقدمه مربوط : این روزها برای چهارمین بار مشغول خواندن کتاب انسان در جستجوی معنی دکتر ویکتور فرانکل هستم ، این کتاب به خوبی تقلای روح انسان رو در مواجه با سختی و شرایط سخت به تصویر میکشه .

اصل حرف :
امشب در جلسه اسکایپ معتادان گمنام بودم و یک جمله از یکی از افرادی که در جلسه شرکت کرده بود من رو به فکر فرو برد . فکر به اینکه چقدر حرف هایی که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنی زده به اون چه بسیاری از افراد به صورت روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنن نزدیکه .
این فرد حدودا ۳ ماه بود که پاک بود و تعریف کرد که آخرین باری که مصرف کرده احساس تهی بودن بهش دست داده و نمیخواسته دیگه زنده بمونه.
و بعد از ارائه این داستان این جمله ماندگار رو گفت :
احساس کردم روحم از بدنم جدا شده و روح من آخرین چیزی بود که بعد از آغاز اعتیاد برام باقی مونده بود و تنها چیزی بود که برای از دست دادن داشتم .

پی نوشت اول : عنوان مطلب رو با توجه به تجربه های دکتر ویکتور فرانکل و صحبت های امشب این عزیز انتخاب کردم. دکتر ویکتور فرانکل بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم اشاره کرده بود که حتی وقتی انسان همه چیزش رو از دست میده هنوز یک چیز درون او باقی میمونه ، گاهی وقت ها اون رو عشق می نامید و گاهی وقت ها معنا. امشب هم این دوست عزیز من رو به یاد این موضوع انداخت که حتی وقتی آدم احساس میکنه هیچ چیزی برای از دست دادن نداره ، چیز های زیادی برای از دست دادن داره .

پی نوشت دوم : آخرین خط پی نوشت اول رو که نوشتم به یاد قسمتی از یکی از تِرَک های توپاک افتادم که میگفت :

You gotta find a way to survive, cause they win when your soul dies .

یک تغییر کوچک

داشتم به جمله ” ماهی را هر وقت که از آب بگیری تازه است ” فکر می کردم .

بار انگیزشی این جمله برایم تقریبا صفر بود . به محل اشکال این جمله فکر کردم و با اعمال تغییراتی کوچک و فکر به آنچه امروز به آن نیاز دارم جمله زیر را به جای جمله بالا نوشتم :
برای ناامید شدن ، تقریبا همیشه زود است ” .

 

یادآوری تونی رابینز

امروز اخباری به گوشم رسید که دلخورم کرد ، از اینکه چرا آنجایی که میتوانستم و میتوانم باشم نیستم و دیگرانی که شاید در ذهن من لیاقت آن جایگاه را نداشته باشند در آن جایگاه ایستاده و به من لبخندی به نشانه تمسخر می زنند .

به خودم یک قول دادم ، زمانی که به آن قول فکر کردم به یاد جمله تونی رابینز در ابتدای کتاب قدرت شگرف درونش افتادم ، او در ابتدای آن کتاب میگفت که روزی زندگی اش تغییر کرده که به خود قول داده هیچگاه از آنچه که میتواند باشد ، کمتر نباشد .

قولی که من به خودم دادم ربطی به آنچه بودم و هستم از لحاظ موقعیت کسب و کاری ندارد ، اما نتیجه آن مطمئنا موقعیت کسب و کاری بهتر است .

یک راه برای حل کردن مسائل

داشتم فکر میکردم که گاهی اوقات ، بهترین روش برای یافتن راه حل مشکلات ، تلاش برای یافتن راه هایی برای تشدید آن هاست .

اگر میخواهید درس بخوانید و موفق نمی شوید ، تلاش کنید راه هایی بیابید که شما را از موفق شدن در درس باز دارند . استفاده بیش از حد از فضای مجازی ، شبها دیر خوابیدن ، درس ها را به شب امتحان موکول کردن و غیره . تلاش برای شناختن اعمالی که موجب عدم موفقیت شما در درس خواندن می شود ، به شما کمک می کند که از دید دیگری به مسیر موفقیت خود در درس خواندن بنگرید .

یک نکته دیگر هم اینکه ، استفاده از این روش واقعیت های پنهان در پس عدم موفقیت شما را برای شما نمایان می کند و شما می توانید براساس واقعیت های موجود تصمیم بگیرید که به اعمالی که موجب عدم موفقیت شما می شوند دست ببرید یا خیر .

در این دنیای سرد

در این جای سرد ، نام تِرَک موسیقی از موبی است ، موبی چند موزیک ویدئوی بسیار زیبا در مورد تغییر سبک زندگی ، وابستگی به تکنولوژی ، از بین رفتن ارزش ها ، مصرف گرایی و رو به زوال بودن نسل انسان ها دارد .

موبی در کنار فعالیت حرفه ای اش در موسیفی ، یک فعال جدی در حوزه حقوق حیوانات است . موزیک ویدئوی در این جای سرد را برای شما در این پست قرار داده ام ، امیدوارم از تماشای آن لذت ببرید .


پست مرتبط : همه چیز زیبا بود . 

همه چیز زیبا بود

” Everything was beautiful and nothing hurt “
” همه چیز زیبا بود و هیچ چیزی باعث رنجش ما نمی شد “
جمله از Kurt Vonnegut و ترجمه از خودم .

Kurt Vonnegut

تصویری از Kurt Vonnegut ، نویسنده آمریکایی .

موثرترین روش بازاریاب شدن

محمدرضا شعبانعلی می گفت که اگر میخواهید مذاکره را خوب یاد بگیرید ، باید روانشناسی و درک طرف مقابل خود را خوب بیاموزید . تمرینی هم که برای آن ارائه می کرد این بود که در پایان هر روز بنشینیم و احساسات افرادی را که در طی روز با آن ها تعامل داشته ایم بر روی کاغذ بیاوریم . نتیجه آن هم میشد افزایش فهم ما نسبت به احساسی که افراد در هنگام تعامل با ما دارند .

فیلم Night crawler را دوست دارم ، اگر بخواهم یک جمله در مورد این فیلم بگویم ، می گویم که در این فیلم بازاریابی (حداقل از نوع شخصی) به خوبی یاد داده می شود . دلیل پشت آن هم توانایی لو (بازیگر نقش اول فیلم) در بازاریابی خود در شرایط مختلف است .

امروز به عملی که مدتها پیش بر آن تمرکز کرده و انجام می دادم فکر می کردم . مدت ها پیش با خودم قرار گذاشته بودم که قبل از صحبت در مورد هر چیزی با دیگران به اهمیت آن چیز برای آن ها فکر کنم . دلیل آن هم این بود که از باز نگشتن سیگنال هایی که می فرستادم خسته شده بودم . برای مثال خبر جذابی را در مورد اقتصاد می شنیدم و نیم ساعت مشغول خواندن تحلیل های مربوط به آن می شدم . فردای آن روز آن خبر و تحلیل های مربوط را در پنج دقیقه برای دوستم تعریف میکردم ، دوستم پس از تمام شدن حرف هایم با بی تفاوتی پاسخی سر بالا میداد .

ادامه ی مطلب