تصمیم گیری ، قضاوت و خطا

چند روز پیش با آشنایی صحبت می کردم ، از کارم پرسید و چند جمله ابتدایی در مورد کارم به او گفتم .

در پس هر جمله من دو جمله جواب می داد ، جملاتی که محتوایشان قضاوت محض بود . من اگر به جای تو بودم.. تو این کار را بکن.. تو این کار را نکن…. تو چرا این کار را میکنی…. تو چرا این کار را نمی کنی…..

هرچه صحبت جلوتر می رفت و جملات بیشتری می گفتم و اطلاعاتش از وضعیت من و کارم و همکارانم بیشتر می شد مسیر قضاوتش تغییر می کرد و به سمت واقعیت می آمد .

پس از صحبت با او با خودم فکر کردم که در عالم واقعیت اتفاقی که برای ما و برخی از تصمیم هایمان می افتد آنچنان تفاوتی با آنچه از تجربه با این آشنا فهمیدم ندارد .

تصمیم های حساب نشده و بر پایه اطلاعات کم و بعضا ناقصی که میگیریم در طول زمان تعدیل می شوند ، جهتشان عوض می شود و در نهایت تا آنجایی که اطلاعات در دسترس است و درک ما از اطلاعات درست است و تصمیممان در جهت کار درست است به واقعیت و آنچه درست است و باید انجام شود نزدیک می شویم .

و توجه به این نکته ضروری است که :

آنچه در پی این فرآیند باقی می ماند هزینه ای است که در طول این مسیر پرداخته ایم ، هزینه اینهمه قضاوت آشنای من خراب شدن وجه اش در نزد من است ، هزینه های تصمیم های اشتباه ما چقدر بوده و است ؟

تفاوت جنگ و درگیری

جنگ کلی تر است ، بلند مدت تر است و توانایی رقم زدن سرنوشت یک فرد/کشور/قاره/کره را دارد .

درگیری اما موردی جزئی است ، اغلب به دلیل سو تفاهم یا عدم توافق بین طرفین رخ می دهد .

هدف صحبت امروزم توضیح تفاوت بین جنگ و درگیری نیست ، هدف امروزم داشتن تفکر سیستمی نسبت به تعارض ها و مدیریت آن هاست .

به اطرافیانم گفته ام ، میگویم و خواهم گفت که : به خاطر پیروزی در یک درگیری کوچک جنگ بزرگتر را نبازید .

اگر بخواهم مثالی بزنم به قاتل هایی اشاره می کنم که به خاطر یک لحظه غرور و اظهار وجود و نیرومندی برای همیشه خود را اسیر میله های زندان کرده اند . بردن یک درگیری کوتاه مدت باعث شده که جنگ بزرگ تر نادیده گرفته شده و فراموش شود و در نهایت دستیابی به برد کوتاه مدت ، منجر به شکست بلند مدت شده .

ادامه ی مطلب

مرزها ، مقدمه و ترجمه

چند وقتی هست که با مرز بندی از طریق دوست روانشناسم دنیس آشنا شده ام ، مطالعه در این حوزه و تلاش برای آشنایی بیشتر با آن مرا به این فکر انداخته که آیا تعارف کردن ، تلاش برای محترمانه رفتار کردن و … که در فرهنگ ما جایگاه بالایی دارد به توانایی ما در مرز بندی و دفاع در مرز هایمان در زندگی لطمه نمیزند ؟

وقتی که دو کودک دعوا میکنند چرا والدین هر طرف سعی میکند به رسم ادب کودک خود را مقصر بداند و از کودک دیگران دلجویی نماید ؟

امروز صبح سوار بر سرویس دانشگاه به سوی امتحان بودم که تصمیم گرفتم چند صفحه ای کتاب بخوانم ، به لیست کتاب های موجود در قفسه برنامه کتابخوانم نگاه کردم و کتاب مرز بندی : جایی که تو تمام می شوی و من شروع می شوم را انتخاب کردم.

در چند صفحه اول کتاب داستان کودکی خانمی نقل می شد که در ۶ ماهگی با جدایی والدین و ترک شدن از سوی آنها روبرو شده بود ، این کودک از ابتدای تولد تا ۱۰ سالگی که دوباره به زندگی با مادرش (که حالا همسر جدیدی داشت) را تجربه کرده بود ، در خود احساس تعلق نکرده بود .

ادامه ی مطلب

یادآوری و دوباره زیستن

دقیقا یادم نیست که در کدام کتاب خوانده بودم که ما در مواجه با عواملی که یک خاطره را به یاد ما می آورند ، آن خاطره را دوباره زندگی می کنیم .

اما امروز این موضوع در لحظه ای برایم اثبات شد ، لحظه ای که در کلاس درس نشسته بودم و صدای شیون دختری که در راهروی دانشکده بود من را به خودم آورد . چند لجظه ای به خانم های همکلاسی خیره شدم و تلاش کردم با نگاهم به آنها بگویم که بهتر است بیرون بروند و ببیند چه اتفاقی افتاده و تلاش کنند آن دخترک را آرام کنند .

بیرون رفتند و پس از دو ثانیه برگشتند و تایید کردند که دخترکی در راهرو در حال گریه و زاری است . با تعجب از اینکه چرا تلاش نکرده اند با او صحبت کنند و مشکلش را بپرسند و او را آرام کنند نگاهشان کردم تا صدای گریه ها پایان یافت .

چند دقیقه ای سکوت کردم و تلاش کردم آن موضوع را پشت سر بگذارم اما نتوانستم .

من ماندم و احساس بد ، احساس درماندگی و احساس ناتوانی .

اگر تا امروز شک داشتم ، امروز برایم اثبات شد که ما در مواجه با عواملی که به یک خاطره خوب یا بد گره خورده اند ، آن خاطره را نه تنها به یاد می آوریم ، بلکه دوباره زندگی می کنیم .

 

پی نوشت : گمان می کنم اسم آن کتاب Why We Make Mistakes از Joseph T. Hallinan بود .

ساختارشکن ها

مقدمه : دیشب در مورد ساختار ها نوشتم ، اولین نکته ای که با خواندن دوباره مطلب دیشب به ذهنم خطور کرد این بود که چقدر این مفهوم برای من جایِ کار دارد و چقدر میتوانم آن را کامل تر بنویسم . قبل از اینکه مطلب امشب را بخوانید ، لازم بود این نکته را ذکر کنم که مطالب روزانه روزنوشته ها در حدود 10 الی 30 دقیقه نوشته شده و منتشر می شوند ، ایده نوشتن این مطالب هم از دفترچه یادداشت روزانه ام می آید که در آن سوال هایی که در ذهنم مطرح شده یا نتیجه گیری های جدیدم را یادداشت میکنم تا بعدا در مورد آن ها فکر کنم و به تتیجه ای برسم . مطلب امشب هم از جنسِ آن مطالب 10 الی 30 دقیقه ای است ، پس اگر فکر میکنم و فکر میکنید این مطالب و مطالب دیگر را میتوان کامل تر و با دقت تر نوشت، مرا به وقت کمی که روزانه در میان کارهای دیگرم میتوانم به روزنوشته ها که در مدت زمان کوتاهی به جای عزیز و مقدسی برایم تبدیل شده ، اختصاص دهم ببخشید .

اما ، مطلب امشب میگوید :

ساختار شکن ها همه جا هستند ، در تمامی ابعاد زندگی .

ساختاری های اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی ، فناوری و ..

ادامه ی مطلب

در مورد ساختارها

چند وقتیست که در حال فکر کردن به ساختار ها هستم ، به اینکه فهم موضوعات مختلف چقدر با استفاده از ساختارها ساده تر می شود ، به اینکه ما چقدر به ایجاد ساختار (چه در بُعد شخصی و چه در بُعد جمعی) علاقمندیم و اینکه چگونه ساختارها تعدیل می شوند ، تاثیر میپذیرند و از بین می روند .

در مورد اینکه چقدر فهم مسائل با ساختارها آسوده تر میشود ، میتوانیم به مدل هایی که در کتاب های درسی برای تسهیل فهم مطالب پیچیده از آن ها استفاده میشود اشاره کنیم .

مفهومی همانند توسعه یک نرم افزار یا تدوین یک استراتژی را که پروسه هایی بسیار پیچیده دارند را با الگوریتم و روش های مختلفی در ساختاری مشخص تعریف ، و برای هر فردی که خواندن بلد باشد قابل فهم میکنیم .

ادامه ی مطلب

ثبات شخصیت ، نکته ای کوچک از یک دوست

امشب پس از پایان کلاس مدیریت استراتژیک ، به همراه دوستی ، در فاصله ای که منتظر سرویس خوابگاه بودیم ، فرصتی شد تا در مورد شناختی که در دو ماه گذشته نسبت به یکدیگر و دیگر دوستان هم رشته ای پیدا کرده ایم صحبت کنیم .

در میان صحبت ها که اغلب از دیدگاه روانشناسی تجربی مطرح میشد ، گفتگوی جالبی مطرح شد :

به دوستم گفتم که : چند وقتیست که دارم روی نحوه برخوردم با افراد مختلف با توجه به شناختی که از شخصیت آنها دارم کار میکنم و فکر میکنم راه حل مشکلات ارتباطی ای که در محیط دانشگاه و کار با آن روبرو هستم همین برخورد متفاوت با شخصیت های متفاوت است .

دوستم گفت : اصولا ثبات شخصیت دیگر آن چیزی که در درون داری نیست ، به این معنی که اینکه تو همه جا یک طور رفتار کنی دیگر ثبات شخصیت حساب نمیشود و ثبات شخصیت امروزه یعنی اینکه بدانی با هر کس به اقتضای موقعیت و شخصیت خودش رفتار کنی ، به شکلی که شخصیتی که برای خود در ذهنت در نظر داری و قصد تحقق آن را داری ، حفظ شود .

فکر میکنم که دوستم نکته ظریفی را گفت ، مدت ها با این مشکل روبرو بوده و هستم ، که پس از برخورد و هم نشینی با فردی خوب و خوش سیرت ، آنچه که هستم و در دل دارم را افشا میکنم و پس از آن دچار این خطا میشوم که فکر میکنم دیگران هم همانند آن فرد هستند ، پس از برخورد با افراد بد طینت هم آن خود بودنم را پنهان میکنم و گمان میکنم که دیگران هم بد طینت هستند ، اینگونه است که گاهی اوقات با افراد درست اشتباه برخورد و با افراد اشتباه درست برخورد میکنم ، اما نکته ای که امشب از دوستم شنیدم ، دید مرا به این موضوع بازتر کرده و به من این فرصت را میدهد تا به روابط و شخصیت اجتماعی خود با دید جدید و بهتری بنگرم .