گفتگویی در مورد کار

دو روز پیش با یکی از دوستانم از تجربه کار کردن در محیط سازمانی صحبت می کردم و به نکته ای که در طی 3 ماهی که در تپسل کار کرده ام متوجه اش شده ام اشاره کردم .

به او گفتم : روابط سازمانی از آن دسته روابط هستند که تو نمیتوانی به سادگی به خطرشان بیندازی ، نمیتوانی به دلیل یک سو تفاهم کوچک ناراحتی و دلخوری پیش بیاری و نمی توانی در روابط سازمانیت خوب نباشی ، خوب بودن در روابط سازمانی یک الزام است .

سپس در بین صحبت هایی که رد و بدل شد ، او به نکته چالبی اشاره کرد ، دوست من گفت : یک راه برای تحقق هدف خوب بودن این است که قضایای مختلف را با هم قاطی نکنی ، وقتی بر سر یک مشتری و حفظ یا از دست دادنش بین تو و همکارت دلخوری پیش آمده ، باید بتوانی آن دلخوری را از موارد دیگری که بین تو و همکارت میگذرد جدا کنی .

با خودم فکر میکردم که در زندگی چند صد بار دچار این اشتباه شده ام که دلخوری ام را بر سر یک موضوع به موضوع های دیگری بسط داده ام . به این موضوع فکر کردم که چقدر بین افرادی که میشناسم این مشکل و اشتباه وجود دارد ، با خودم فکر کردم که چه رابطه ها و دوستی ها و ازدواج هایی که بر سر همین قاطی کردن قضایا با هم خراب نشده .

این مورد را در چک لیست تغییراتم گذاشتم ، تا هر روز به آن نگاه کنم و یاد بگیرم چگونه قضایا را از هم جدا کنم .

سختی تغییرات سخت

رندی پاش در سخنرانی اش که “آخرین سخرانی” نام دارد گفت :

” یکی از باحال ترین کار های دنیا این است که به لیست کارهای خود نگاه کنید و روی یک کار که باید انجام شود خط بکشید و با خود بگویید : انجامش نمیدم !” ، و اگر بخواهم بگویم نه یکی از باحال ترین ، بلکه یکی از سخت ترین کارهای دنیا چیست ؟ میگویم نگاه به لیست کارهایی که باید بکنی ، تغییراتی که باید انجام بدهی و نتوانی به روی یک تغییر ، هرچند سخت و طاقت فرسا خط بکشی ، چرا که میدانی ، خط کشیدن و کنار گذاشتنش غیر ممکن است .

سختی تغییرات سخت عنوانی نیست که تنها با مقداری تغییر در عنوان کتاب “سختی کارهای سخت” نوشته بن هاروویتز به دست آمده باشد ، این عنوان به سختی تغییراتی اشاره دارد که سخت هستند و الزامی .

دیشب در جمعی بودم و یکی از حاضرین در حال تعریف تجربه خود از تغییر بود ، در میان حرف هایی که در مورد گذشته و تغییراتش می زد گفت :

“بعضی چیزها باید تغییر کنند ، نمی توان بدون تغییر دادن آن ها زندگی خوبی داشت ، خوشحال بود ، موفق بود ، امروز تغییر کنی یا 10 سال دیگر فرقی ندارد ، باید تغییر کنی . اما وای به روزی که 10 سال هزینه بدهی و بعد از دادن اینهمه هزینه و از دست دادن بسیاری مواهب زندگی تازه بخواهی از نو شروع کنی (آن هم با فرض اینکه اصلا دل و رمقی برای از نو شروع کردن در تو باقی مانده باشد) ” 

برخی تغییرات سخت هستند ، فرآیندشان را می گویم ، آما آنچه که آن ها را چندین برابر سخت می کند ، الزام به انجام آن تغییرات است . شخصا فکر می کنم بسیاری از انسان ها حداقل یکی دو تغییر سخت در دست و بال خود دارند ، برای من لیست این تغییرات سخت طولانیست ، برای شما چطور ؟ تغییرات سخت زندگی شما چه هستند ؟

چیزی برای از دست دادن هست

مقدمه مربوط : این روزها برای چهارمین بار مشغول خواندن کتاب انسان در جستجوی معنی دکتر ویکتور فرانکل هستم ، این کتاب به خوبی تقلای روح انسان رو در مواجه با سختی و شرایط سخت به تصویر میکشه .

اصل حرف :
امشب در جلسه اسکایپ معتادان گمنام بودم و یک جمله از یکی از افرادی که در جلسه شرکت کرده بود من رو به فکر فرو برد . فکر به اینکه چقدر حرف هایی که دکتر ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنی زده به اون چه بسیاری از افراد به صورت روزمره باهاش دست و پنجه نرم میکنن نزدیکه .
این فرد حدودا ۳ ماه بود که پاک بود و تعریف کرد که آخرین باری که مصرف کرده احساس تهی بودن بهش دست داده و نمیخواسته دیگه زنده بمونه.
و بعد از ارائه این داستان این جمله ماندگار رو گفت :
احساس کردم روحم از بدنم جدا شده و روح من آخرین چیزی بود که بعد از آغاز اعتیاد برام باقی مونده بود و تنها چیزی بود که برای از دست دادن داشتم .

پی نوشت اول : عنوان مطلب رو با توجه به تجربه های دکتر ویکتور فرانکل و صحبت های امشب این عزیز انتخاب کردم. دکتر ویکتور فرانکل بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم اشاره کرده بود که حتی وقتی انسان همه چیزش رو از دست میده هنوز یک چیز درون او باقی میمونه ، گاهی وقت ها اون رو عشق می نامید و گاهی وقت ها معنا. امشب هم این دوست عزیز من رو به یاد این موضوع انداخت که حتی وقتی آدم احساس میکنه هیچ چیزی برای از دست دادن نداره ، چیز های زیادی برای از دست دادن داره .

پی نوشت دوم : آخرین خط پی نوشت اول رو که نوشتم به یاد قسمتی از یکی از تِرَک های توپاک افتادم که میگفت :

You gotta find a way to survive, cause they win when your soul dies .

همه چیز زیبا بود

” Everything was beautiful and nothing hurt “
” همه چیز زیبا بود و هیچ چیزی باعث رنجش ما نمی شد “
جمله از Kurt Vonnegut و ترجمه از خودم .

Kurt Vonnegut

تصویری از Kurt Vonnegut ، نویسنده آمریکایی .

مسئولیت و رشد ، به همراهی ست گادین

امروز در حال گوش دادن به مصاحبه ای از ست گادین بودم ، ست در آن مصاحبه جمله ای گفت که مرا به یاد روز مصاحبه ام در تپسل انداخت .

ست گفت :

Responsibility is never given , it’s taken . if you choose to take responsibility , all doors will open up .

در روز مصاحبه ام در تپسل ، مدیر کنونی ام پرسید : نظرت نسبت به شرایط اقتصادی و معیشتی چیست ؟ (منظورش از دید رشد و فرصت بود) .

به او پاسخ دادم که نظرم بر خلاف بسیاری از افرادی که میشناسم کاملا مثبت است .

چند لجظه به من خیره ماند و با استفاده از زبان بدن به من فهماند که توضیحات بیشتری لازم است .

ادامه دادم : دقیقا 4 ماه پیش ، فرصتی که امروز برایم مهیا شده (کار کردن در تپسل) وجود نداشت ، در طی این 4 ماه ، من بودم که تلاش کردم و خودم را آماده این فرصت کردم . بنابراین من به این اعتقادی ندارم که محیط است که مشخص میکند فرصت های دو سال آینده من چه باشند ، بلکه این من هستم که مشخص می کنم چه فرصت هایی و چه انتخاب هایی را در پیش رو داشته باشم .

تلفیق گفته های ست و حرف های خودم در روز مصاحبه به مدیرم به من این نکته را یادآوری کرد که فرصت ها را ما میسازیم و فرصت ها دادنی نیستند ، بلکه به دست آوردنی هستند .

به بهانه ورود به سال جدید

تقریبا تمام حرف هایی که در ذهنم است و میخواستم بنویسم را فرهاد در این تِرَکِ زیبا در زیباترین و کوتاه ترین و موثرترین حالت ممکن گفته ، اما یک جمله از این تِرَک از نظر من ارزش اشاره و تاکید بیشتری دارد .

” ما به اندازه ما می روئیم ” 

 

 

خوزه موخیکا ، آموزگار من

 

مهم نيست که من رئيس جمهورم ، درباره اين چيزا زياد فکر کردم .

من بيش از 10 سال از عمرم رو در زندان انفرادي گذروندم .

وقت هايي بود … من 7 سال رو بدون اينکه کتابي باز کنم گذروندم و اين باعث شد من زمان کافي براي فکر کردن رو داشته باشم .

اين چيزيه که من فهميدم :

يا تو با همين چيزاي کوچيک خوشحالي ، بدون اينکه به خودت سخت بگيري ، براي اينکه از درون احساس خوشبختي ميکني ، يا اينکه به مقصدت نميرسي ..

من طرفداري فقر رو نميکنم ، من طرفدار اعتدالم .

ولي ما يه جامعه مصرف کننده اي رو درست کرديم که همواره در حال رشده . جايي که رشد نباشه ، غم انگيزه .

 

ما يه کوهي از احتياجات غير ضروري درست کرديم که بايد بخري و بريزي دور .

اين عمرمونه که داره هدر ميره..

وقتي که من يه چيزي ميخرم ، يا وقتي که شما ميخريش ، هزينش رو با پولمون نميديم ، اون رو داريم با زمان عمرمون که براي پول در آوردن از دست داديم ميخريم .

فرقش اينه ، که تو نميتوني زندگي رو بخري

زندگي راه خودش رو ميره و اين وحشتناکه که زندگيت رو تلف کني تا آزاديت رو از دست بدي .

( قسمتی از صحبت های خوزه موخیکا در مستند انسان  )

 

ادامه ی مطلب

آدام درست گفت که

تا زمانی که اراده نکنی ، کمک به سراغت نمی آید .

آدام (Adam) در مستند The Recovery Boys 

adam-the-recovery-boys

دوست داشتم این گفته را در زبان انگلیسی هم در اینجا داشته باشم تا اگر اشتباه ترجمه کرده بودم ، بتوانید منظور اصلی جمله را دریافت کنید .

Adam : You can’t get help until you want .

پی نوشت : آدام ، این حرف را پس از بازگشتن به مواد مخدر پس از رها کردن گروه و کمپ ترک اعتیاد گفت . که در نظر من در شرایطی که آدام پس از بازگشت به اعتیاد داشت ، گفتن این جمله به وضوح شرایطش و دلیل بازگشتش به مواد مخدر را تشریح می کرد .

از کوتهی ماست

دیشب برای اولین بار مهمان اتاق کناری در خوابگاه بودم ، دوستم که در آن اتاق زندگی میکند روانشناسی تربیتی میخواند . این نوشته او نظر مرا جلب کرد و با کسب اجازه از او عکسی یادگاری از آن گرفتم . این چند کلمه نوشته شده بر روی وایت برد ، سالها حرف برای گفتن دارند .

az-kotahi-mast

 

از کوتهی ماست ، که دیوار بلند است 

این نوشته در اصل مصراعی از صائب تبریزی می باشد ، غزل کامل آن را میتوانید در اینجا بخوانید .