در باب بدی و خوبی ما و دیگران

برخی افراد هستند که هم سطحان خود را تا جایی که توانایی دارند تضعیف میکنند ، با تاکید بر مشکلات و بدی های آنها .

کارمندی که زیرآب همکارش را پیش رئیسش میزند ، در حال تضعیف اوست . این امری مشهود است ، اما آنچه من همیشه در پاسخ به چنین شرایطی گفته ام این است که : با بد جلوه دادن دیگران ، ما خوب نمیشویم (حتی ممکن است در نظر دیگران بد هم بشویم)

این گفته سالها پیش در ذهن من شکل گرفت ، سالها این گفته را تکرار کردم تا امشب که به یاد عادتی که در تابستان داشتم افتادم . یادآوری این عادت باعث شد به این فکر فرو بروم که آیا قصد ما از بد جلوه دادن دیگران ، خوب به نظر آمدن خودمان است ؟

در طول تابستان چندین مستند قتل و سرقت و اعتیاد و غیره از سری مستند های شوک را از یوتیوب دیدم ، به یاد دارم که در بسیاری از موارد نسبت به انسانیت نداشتن برخی از افراد مجرم که در مستند بودند احساس تاسف میکردم . به حال مردی که مرتکب قتل شده بود و نسبت به سوال بازپرس که از وضعیت فرزندانش پس از زندانی شدنش میپرسید پاسخ میداد : خدای بالای سر آنها مراقب آنها خواهد بود و رها کردن آنها توسط من کار اشتباهی نبوده ، تاسف میخوردم . فکر میکردم چقدر بی احساس است و از مسئولیت پدری هیچ نفهمیده .

ادامه ی مطلب

قرار فراموش شده

جلسه دوازدهم کلاس مدیریت استراتژیک دکتر رحمان سرشت بود که از ایشان عکس گرفتم ، دلیل و بهانه ام یکی بود . پیراهنی که پوشیده بودند آنقدر به ایشان می آمد که دوست داشتی به جای وایت بُرد کلاس فقط به ایشان نگاه کنی .

عکس زیر ، عکس جلسه دوازهم بود :

دکتر حسین رحمان سرشت ادامه ی مطلب

با ما ، تا وقتی که بمیری . 

با ما ، تا وقتی که بمیری . نام آلبومی از گروه آرکایو است که در سال 2010 منتشر کرده اند .

به یکی از تِرَک های این آلبوم علاقه زیادی دارم ، تِرَک Calm Now . هربار که این تِرَک را در تلفن همراهم پخش میکنم ، کاور آلبومش را میبینم . کاور آلبومش ، تصویر زیر است :

with-us-until-youre-dead

با خواندن متن نوشته شده به روی دیوار ، ترس خاصی وجودم را فرا میگیرد . ترس اجبار به بودن با کسی تا لحظه ای که در دنیا هستم . ترس اینکه فرصت آزادی که در سکوت و تنهایی احساس میکنم را دیگر به دست نیاورم .

ادامه ی مطلب

جدی ترین تهدید برای موفقیت

امروز داشتم به برنامه های آینده ام فکر میکردم و طبق معمول هنگام تفکر به برنامه ها به نتیجه آنها و تلاش و کوشش فکر میکنم . به یاد یکی از گفته های اریک توماس افتادم . اریک یکی از عوامل تهدید کننده برای موفقیت را همسو نبودن ارزش ها با رویاها و اهداف میدانست .

برای مثال کسی که هدفش کاهش وزن است و به تغذیه کافی و مناسب اهمیت میدهد ممکن است در معرض این تهدید باشد ، چرا که رژیم لاغری گرفتن به معنای چشم پوشی از پرخوری و گاهی خوردن غذاهای پر انرژی و مورد نیاز بدن برای عملکرد مناسب است ، اگر فردی بخواهد به تغذیه کافی و مناسب اهمیت بدهد ، نمیتواند رژیم لاغری موفقی داشته باشد ، در اینجاست که ارزش ها و اهداف با هم در تضادند .

این ارزش ها اگرچه کمتر به چشم می آیند ، اما تاثیر مستقیمی بر انگیزه ما برای تلاش برای رسیدن به اهدافمان و موفق شدن در آنها دارند .

اگر بخواهم نظر شخصیم را به مطلب امشب اضافه کنم میگویم که ارزش های ما ، مهمترین دلیل موفقیت و مهم ترین دلیل عدم موفقیت ما هستند . چه بسا افرادی که ارزش های آنها در راستای عوامل موفقیت آمیز بود و بدون آنکه برنامه خاصی برای موفقیت داشته باشند تبدیل به افرادی موفق شدند و افرادی که ارزش های آنها در تضاد با موفقیت بود و در نتیجه آن از بهترین جایگاه ها سقوط کردند .

درباره تاریکی

شب جمعه را در مسیر تهران به شوش گذراندم ، صندلی آخر اتوبوس را انتخاب کرده بودم تا بتوانم از سکوت و تاریکی و تنهایی بیشترین لذت را ببرم ، چرا که معمولا در اتوبوس خوابم نمیبرد و اگر صندلی ام وسط اتوبوس باشد احساس راحتی ندارم و نمیتوانم آرنج ام را بر روی لبه پنجره تکیه بدهم و همانند کودکی با تعجب به بیرون خیره شوم ، بدون اینکه احساس قضاوت شدن توسط دیگران داشته باشم .

در ابتدای مسیر که از نعمت روشنی چراغ های داخل اتوبوس برخوردار بودیم چند صفحه از کتاب چگونه از تنهایی لذت ببریم ، نوشته سارا میتلند را خواندم . نیازی به خواندن کتابی برای یادآوری علاقه ام به تنهایی و سکوت نبود اما دوست داشتم که دیدگاه دیگران در مورد تنهایی را بدانم (یا حداقل آنقدری اطلاعات منطقی داشته باشم تا بتوانم هنگام آماده شدن برای شب گردی دوستانم را راضی به بیرون نیامدن کنم) .

در ابتدای کتاب ، سارا در مورد تنهایی و دلیل نیاز ما به تنهایی صحبت کرده بود ، به اینکه تنهایی با توجه به فرصت هایی که برای ما ایجاد میکند مفید است . سپس گفته بود که هر کسی که بخواهد سکوت را مطالعه کند متوجه می شود که تنهایی ، جزئی جدایی ناپذیر از سکوت است ، سکوت مطلق و سازنده . سارا در ادامه به تشریح اینکه چرا این دو عنصر با یکدیگر چنین رابطه نزدیکی دارند صحبت میکند و سپس به بررسی انتقاد هایی که نسبت به تنهایی وارد است صحبت میکند و در آخر کار (منظورم کمی پس از ابراز انتقاد ها است ، چرا که هنوز کتاب را کامل نخوانده ام) به دفاع از تنهایی و پاسخ به آن انتقاد ها میپردازد .

ادامه ی مطلب

یک مزیت دانستن زبان دیگر

یکی از بحث هایی که در طول ترم گذشته با دکتر رحمان سرشت داشتیم ، بحث استفاده کردن یا نکردن از کلمات انگلیسی در صحبت های روزمره است ، بدین ترتیب که اگر کلمه ای معادل فارسی دارد بهتر است از معادل فارسی آن استفاده کنیم و نه کلمه انگلیسی .

دیشب در حال نوشتن مطلبی بودم و در آن به جایی رسیدم که میخواستم از مفهوم unnecessary استفاده کنم ، هر چه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم  معادل فارسی برای آن پیدا کنم ، پس به ترجمه گر گوگل مراجعه کردم . در ترجمه گر گوگل به این ترجمه ها برای کلمه unnecessary برخوردم : غیر ضروری – غیر لازم – غیر واجب

هرچه فکر کردم دیدم که واقعا نمیتوانم آن مفهومی که در ذهنم است را با این کلمات به مخاطب منتقل کنم ، بنابراین تصمیم گرفتم از همان unnecessary استفاده کنم . نکته ای که در آن چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم برای یافتن معادل فارسی و تصمیم به استفاده از کدام ترجمه یا کلمه اصلی ، متوجه اش شدم این بود که دانستن زبانی دیگر دایره لغات و دقت کلام ما را افزایش میدهد ، شاید اگر قبلا که کلمه unnecessary را نمیدانستم ، اگر میخواستم از چنین مفهومی استفاده کنم از کلمه ” اضافه – اضافی ” استفاده میکردم ، به نحوی که میگفتم این کار اضافه است ، اما میدانیم که اضافه ، از لحاظ مفهومی با unnecessary برابر نیست .

پس نتیجه گرفتم که دانستن زبان دیگر و آشنایی با کلمات آن ، دایره لغات و دقت کلام ما را افزایش میدهد ، چنانکه دانستن ضرب المثل هایی از زبان های مختلف و فرهنگ های مختلف به ما در رساندن مفهوم مد نظر کمک و دقت کلاممان را افزایش میدهد .

کتاب زندگی امیر – قسمت یازدهم

لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم ، پای کامپیوترم نشستم و بازی رو اجرا کردم . زیر لب گفتم :

-این بی حوصلگی فقط امشب هست ، این افکار بیخودی فقط امشب هستن ، این بیهودگی فقط امشب هست .

از اعتراف به بیهوده بودن زندگیم شرمسار شدم . هدفون رو روی سرم گذاشتم و مثل همیشه برای فرار از فکر و واقعیت به مانیتور کامپیوترم خیره شدم …

به محض اینکه بازی رو اجرا کردم از طرف هم تیمی ام توی مسابقات پیام اومد .

-سلام ، شما همونی که قراره هم تیمی ما باشی ؟

جواب دادم :

-سلام ، آره

-اسمت چیه ؟

-امیر

ادامه ی مطلب

تفاوت مهارت و ذهنیت

امروز آخرین امتحان ترم اول بود ، امتحان درس مدیریت استراتژیک . میخواستم در مورد تفاوت مهارت و ذهنیت بنویسم و در ابتدای نوشتن به یاد تاکید دکتر رحمان سرشت بر ذهنیت در ترم جاری افتادم ، دکتر بارها تاکید میکرد که به دنبال درست کردن ذهنیت خود از مدیریت و استراتژی باشید ، آرایه ها و چارچوب های ارائه شده برای طرح استراتژی بدون داشتن ذهنیت مناسب چیزی بیش از چرندیات نیستند .

حدودا یک دهه گیمر بودم و 6 سال از آن یک دهه را به صورت حرفه ای بازی میکردم . 2 سال را بدون تیم مشخصی بازی کردم و 4 سال دیگر را در بهترین تیم های ایران . نکته ای که پس از سالها بازی کردن نظرم را جلب کرد این بود که در هر حوزه ای میان برخورداری از ذهنیت درست و برخورداری از مهارت درست تفاوت عملکردی زیادی است . در سالهایی که به تنهایی بازی میکردم از مهارت نسبتا خوبی در بازی ها برخوردار بودم و به همین دلیل به بازی در یکی از بهترین تیم های ایران دعوت شدم ، در آن تیم حدودا 6 ماه صرف پرورش ذهنیتم از بازی کردم . پرورشی که تنها در قالب بازی و کار تیمی قابل انجام بود .

ادامه ی مطلب

کوتاه ترین نامه دنیا

نامه نوشتن را دوست دارم و گاهی نامه مینویسم ، برای خودم و برای دیگران ، چند صد نامه نوشته شده و ارسال نشده دارم ،  نامه هایی که ارزش من و ارزش دیگران را به من نشان می دهند .

در کنار نامه نوشتن ساحل را هم دوست دارم . ساحل برای من از آن دسته مکان هاییست که دل کندن از آن سخت است .

امروز در محوطه دانشکده حقوق نشسته بودم و با پشت دست گوش ها و گردن بچه گربه ای زیبا را نوازش میکردم . نسیم خنک مرا به یاد دریا انداخت و با خود فکر کردم که اگر روزی بخواهم کوتاه ترین نامه زندگی ام را بنویسم ، خواهم نوشت :

” به ساحل رفتم، اما تو آنجا نبودی .”

کوتاه ترین نامه دنیا

خوزه موخیکا ، آموزگار من

 

مهم نيست که من رئيس جمهورم ، درباره اين چيزا زياد فکر کردم .

من بيش از 10 سال از عمرم رو در زندان انفرادي گذروندم .

وقت هايي بود … من 7 سال رو بدون اينکه کتابي باز کنم گذروندم و اين باعث شد من زمان کافي براي فکر کردن رو داشته باشم .

اين چيزيه که من فهميدم :

يا تو با همين چيزاي کوچيک خوشحالي ، بدون اينکه به خودت سخت بگيري ، براي اينکه از درون احساس خوشبختي ميکني ، يا اينکه به مقصدت نميرسي ..

من طرفداري فقر رو نميکنم ، من طرفدار اعتدالم .

ولي ما يه جامعه مصرف کننده اي رو درست کرديم که همواره در حال رشده . جايي که رشد نباشه ، غم انگيزه .

 

ما يه کوهي از احتياجات غير ضروري درست کرديم که بايد بخري و بريزي دور .

اين عمرمونه که داره هدر ميره..

وقتي که من يه چيزي ميخرم ، يا وقتي که شما ميخريش ، هزينش رو با پولمون نميديم ، اون رو داريم با زمان عمرمون که براي پول در آوردن از دست داديم ميخريم .

فرقش اينه ، که تو نميتوني زندگي رو بخري

زندگي راه خودش رو ميره و اين وحشتناکه که زندگيت رو تلف کني تا آزاديت رو از دست بدي .

( قسمتی از صحبت های خوزه موخیکا در مستند انسان  )

 

ادامه ی مطلب