کتاب زندگی امیر – قسمت پنجم

آذر 91

– سلام، امیر چرا آنلاین نمیشی؟ بازی داریم ها

– سلام چند دقیقه وایسید بابام بره میام

-ای بابا ، خیلی داره دیر میشه امیر ، بچه ها میگن اگر نمیای ما بازی کنیم بدون تو

چند لحظه سکوت کردم و تایید کردم که بدون من بازی کنن .

گوشی رو گذاشتم و روی صندلی کامپیوتر خیره به صفحه نمایش نشستم. مثل چند ده بار گذشته حالم بد شده بود .

احساس بیهودگی و پوچی میکردم . وقتی که کسی بهم محل نمیزاشت یا توی جمع دیده نمیشدم این احساس بهم دست میداد .

از دستش کلافه شده ام ، خوب منتظرم وانستادن که وانستادن ، چرا باید اینجور حس بدی پیدا کنم ؟ ما هم خیلی وقت ها منتظر دیگران وا نمی ایستیم ، یعنی اونا هم ناراحت میشن؟

چرا این چقد وقته اینجوری شدم ؟ چرا قبلا اینجوری نبودم؟ چرا میلاد اینجوری شده ؟ به خاطر اینکه دوستای جدید پیدا کرده ؟

سوال هام کلافه ام کرده بود ، ساعت ها خیره به مانیتور می نشستم تا یه نفر پیام بده بگه بیا بریم بازی ، و این اتفاق به ندرت می افتاد.  چند بار از میلاد خواستم بیاد بریم بیرون با هم تا کمی حالم عوض بشه ، اما هر بار میگفت مشغوله و حتی برای درس هم وقت نداره .

اوضاع همینطور ادامه داشت تا انتخاب رشته ها انجام شد و من رشته ریاضی فیزیک انتخاب کردم و میلاد به دلیل علاقه ای که از ناکجا آباد سردرآورده بود و کل زندگیشو تسخیر کرده بود رشته فنی و حرفه ای رو انتخاب کرد و اونجا هم رشته کامپیوتر رو انتخاب کرد .

رابطمون دور و دورتر میشد ، من هم کم کم داشتم به این وضعیت عادت میکردم ، بابا هم دیگه زیادی گیر نمیداد و به بزرگ بودنم احترام میزاشت ، گاهی وقت ها میرفتم پیش عرفان و برام از نوشته هاش میخوند و از زندگی حرف میزد ، حرف هاش رو دوست داشتم ، چون طعمش به زندگی من میخورد .

عرفان بهم گفته بود که 30 سالشه اما ازدواج نکرده و از شهرستان اومده و حدودا دو ساله تهران زندگی میکنه و اینجا هم زیاد کسی رو نمی شناسه به جز صاحب کارش و چند تا همسایه و بچه هایی که گیم نت میان .  هر دو سه ماه یک بار چند روزی غیبش میزد و وقتی میومد میفهمیدیم رفته شهرستان به پدر مادرش سر بزنه ، بعد چند بار تکرار این داستان دیگه وقتی عرفان نبود همه میدونستن که رفته شهرستان ، وقتی هم میرفت شهرستان علی صاحب اصلی گیم نت به جاش میومد که بچه ها اصلا ازش خوششون نمیومد و پشت سرش حرف های ناجور میزدن .

میگفتن قبل اینکه عرفان بیاد علی خودش گیم نت رو میچرخونده اما برای چند تا از بچه ها مشکل اخلاقی درست کرده و خانواده های بچه ها هم شکایتش رو کردن و کار به جایی رسیده که تعهد داده دیگه توی این محل کار نکنه ، ولی خب فکر میکنم میشه قاچاقی یه سری کارها رو کرد .

زندگی بدون پایین و بالای خاصی میگذشت و به امتحانات نوبت اول نزدیک شده بودیم ، هنوز هم توی ریاضی مشکل داشتم و فیزیک امسال خیلی سخت تر شده بود . همین نزدیک های امتحانات بود که برگه ای در گیم نت زدن :

مسابقات بازی Counter Strike از 20 تا 22 آذر .

رفتم توی گیم نت و دیدم شلوغ تر از همیشه شده ، سر و صدا بود و عرفان مشغول نوشتن بود .

به جمعیت نگاه کردم ، بعضی هارو تا حالا ندیده بودم و فکر کردم از گیم نت های دیگه باید آمده باشن ، عرفان سرشو بلند کرد و منو دید ، با اشاره گفت برم بشینم روی صندلی . نیم ساعتی نشستم تا سرش کمی خلوت شد و صدا کرد :

-امیر ، تو هنوز منتظری ؟ ببخشید منظر نگهت داشتم ، سرم شلوغ بود

لبخندی زدم و گفتم :

-اشکالی نداره عرفان ، اینهمه آدم برای چی آمده بودن ؟

-برای مسابقات امیر ، دو هفته دیگه مسابقات داریم ، تاحالا 7 تا تیم هم ثبت نام کردن از گیم نت های مختلف

نمیدونم چرا یاد میلاد افتادم ، بی درنگ پرسیدم :

-میلاد چی ؟ اونم تیم داره ؟

-آره سر اینترنت تبلیغ گذاشتیم برای مسابقات ، اولین تیمی که ثبت نام کرد تیم میلاد اینا بود

سرم رو تکون دادم  و پرسیدم :

-وقت داری برام از نوشته هات بخونی ؟

-آره ، اگر یه 10 دقیقه دیگه صبر کنی آخرین نوشته ام رو که دو هفته پیش شهرستان نوشتم برات میخونم

-باشه منتظرم

برگشتم نشستم و بعد چند دقیقه دوباره عرفان صدام کرد :

-امیر ، بیا بشین اینجا

نشستم کنارش و فایل نوشته هاش رو بالا آورد و شروع کرد به مثل همیشه ، با صدای پایین و آهسته خوندن :

-زندگی سراسر تعهده ، برای همین آدم نمیتونه بره ، همه ما نسبت به هم متعهدیم ، من نسبت به دوستم ، دوستم نسبت به من ، کارمند نسبت به من ، من نسبت به کارمند ، پدرم نسبت به من و من نسبت به پدرم ، تعهد نمیزاره آدم بره .

وقتی شب که میخواهی بخوابی و یک نفر با عشق به تو خیره شود و بدانی سراسر امیدش تویی ، نمیتوانی بروی .

وقتی بچه ات مشکلی داشته باشد و طوری نگاهت کند که انگار تنها راه حل مشکلش در دستان توست ، نمیتوانی بروی .

وقتی مادرت برای روز روز نبودنت غصه بخورد و برای ثانیه ثانیه بودنت خدا را شکر کند ، نمیتوانی بروی .

این ها رو باور داشتم تا زمانی که تو رفتی و به من رفتن را آموختی .

من از تو رفتن را نیاموختم ، بلکه من از شهری که به تو تعلق داشت رفتن را آموختم .

آموختم که آدم ها وقتی می روند که شهر دیگر جایی برای دیدن نداشته باشد .

وقتی هر جا بروم تو باشی و خاطرات تو و جای قدم های تو ، شهر دیگر جای دیدن ندارد ، شهر فقظ جای رفتن دارد .

و من ، رفتم .

-چطور بود امیر ؟ فکر میکنم باید روی آخرش بیشتر کار کنم ، نظر تو چیه؟

صدای عرفان نتونست صدای درون ذهنم رو قطع کنه ، صدایی که فریاد میزد :

-چرا نگفتی وقتی بچه ات شب تا صبح و صبح تا شب منتظرته تا بیایی و خونه دوباره رنگ و بوی تورو بگیره نگفتی تو نمیتونی بری ؟

 

 

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید