کتاب زندگی امیر – قسمت هفتم

برای اولین بود که خودآگاه اینقدر ساکت شده بودم ، برای اولین بار بود که از تنها قدم زدن لذت میبردم و برای اولین بار بود که به دوستیم با میلاد شک کرده بودم . نمیدونستم چه احساسی داشته باشم ، نمیدونستم این احساسات رو چطوری تفسیر کنم ، اما میترسیدم ، از سکوت میترسیدم ، از سکوت می ترسیدم چرا که 11 ماه گذشته تنها چیزی که به خوبی تجربه اش کرده ام سکوت بوده ، سکوتِ بی پایان خونه …

وقتی رسیدم خونه تقریبا شب شده بود ، معمولا مسیر گیم نت تا خونه با دوچرخه 20 دقیقه هست ، اما از اونجایی که من آهسته آهسته قدم میزدم و فکر میکردم حدود 2 ساعت طول کشیده بود .

ماشین بابا رو دم در دیدم ، میدونستم باز هم مثل همیشه میخواد بگه بچه نباید بعد اذان مغرب بیرون باشه ، درو باز کردم و دوچرخه رو توی حیاط گذاشتم و رفتم تو .

بابا روی مبل نشسته بود و مشغول کتاب خوندن بود ، سلام کردم سرشو بالا آورد و گفت :

-سلام امیر ، کجا بودی بابا ؟

-گیم نت بودم بابا ، حوصله دوچرخه سواری نداشتم و پیاده اومدم ، برای همین دیر رسیدم .

-اشکالی نداره بابا ، شام نیم ساعت دیگه آماده میشه ، آماده شد صدات میکنم .

-باشه بابا ممنون .

سرشو دوباره برد توی کتاب و من با تعجب از کنارش گذشتم ، همینطور که به طرف اتاقم میرفتم فکر کردم توی این نیم ساعت میتونم در مورد مسابقات گیم نت فکر کنم و اگر نتیجه مثبت بود به عرفان بگم اسم منو با یه تیم بنویسه .

لباس هامو درآوردم و نشستم پای کامپیوتر ، عرفان برای مسابقات پیام عمومی گذاشته بود ، میلاد هم اسمش رو عوض کرده بود ، اول نوشته بود “عقاب” ، فکر کنم اسم تیمش بود که توی مسابقات شرکت کرده بودن ، آخه باید هر تیم یه اسم انتخاب می کرد .

بازی رو اجرا کردم و به مانیتور خیره شدم .

دوست داشتم توی مسابقات شرکت کنم ، چون بچه ها همه دور هم جمع میشدن ، اما فکر میلاد رهام نمیکرد . توی مسیر فکر میکردم باید برم تا بهش ثابت کنم اگر نباشه باز هم دیگران هستن ، اما الان فکر میکنم نباید برم ، چون اگر برم با میلاد فرقی ندارم . اون به بهترین دوستش پشت کرده ، منم اگر به اون پشت کنم مثل خودش میشم .

تصمیم گرفتم به عرفان پیام بدم و نظرش رو بپرسم ، چتشو بالا آوردم و پرسیدم :

-سلام عرفان ، هستی ؟

چند ثانیه به مانیتور خیره موندم و جوابی نیومد ، چت رو بستم و تصمیم گرفتم این چند دقیقه رو بازی کنم تا شام آمده بشه یا عرفان برگرده .

هنوز بازی شروع نشده بود که عرفان چواب داد :

-سلام امیر ، بله هستم

-عرفان برای ثبت نام مسابقات دودلم ، نمیدونم ثبت نام کنم یا نه

-چرا دودلی ؟ برای زمان مسابقاتتون ؟

-نه ، به خاطر میلاده ، به خاطر اینکه میترسم ناراحت بشه وقتی ببینه من رفتم با تیم دیگه

-مگه میلاد خودش تیم نداره ؟ چرا باید ناراحت بشه ؟

-درسته تیم داره ، اما انتظار داره وقتی مسابقات بشه باهم تیم بدیم ، میترسم ناراحت بشه ببینه من رفتم با چهار تا غریبه تیم دادم .

-حرفت عجیبه امیر ، میلاد خودش رفته با چهار نفر دیگه تیم داده بعد چطوری میتونه از تو انتظار داشته باشه باهاش تیم بدی ؟

-نمیدونم ، شاید انتظار نداره ، شاید فقط میترسم ناراحت بشه

-فکرت رو درگیر نکن امیر ، اگر دوست داری شرکت کنی بگو تا اسمتو بنویسم ، تو فکر هزینه اشم نباش هر وقت داشتی بده

-باشه عرفان ، مرسی

چند دقیقه فکر کردم ، عرفان راست میگفت ، چرا اونکه خودش رفته با دیگران تیم داده باید از تیم دادن من با غریبه ها ناراحت بشه ؟ در واقع من باید ناراحت بشم که اون رفته با غیر از من تیم داده

-عرفان لطفا اسمم رو بنویس ، اما من کسی رو نمیشناسم ، میتونی برام یه تیم پیدا کنی ؟

چند ثانیه طول کشید تا عرفان پیام رو بخونه .

-باشه امیر ، آره امروز روز اوله تازه ، خیلی از بچه ها هنوز ثبت نام نکردن و خیلی ها مثل تو تنها هستن و میخوان توی تیمی باشن ، وقتی تیم برات جور کردم خبرت میکنم

-باشه خیلی ممنون ، لطف میکنی

-خواهش میکنم امیر

چت رو که بستم متوجه لبخند روی لبم شدم ، خوشحال بودم ، از اینکه قرار بود توی مسابقات شرکت کنم ، اما خوشحالی چی ؟

کمی دقیق تر شدم و فهمیدم خوشحالیم خوشحالی حل شدن این موضوعه ، اینکه برم به مسابقات یا نه ، اینکه میلاد چی میگه ، تمام ذهنم رو درگیر کرده بود . حالا که حل شد و خاطرم آسوده شد خوشحالم .

-امیر ، بابا شام آماده است ، بیا شام بخور

-باشه اومدم

بازی رو بستم و هنوز از در اتاق خارج نشده بودم که آیینه منو سر جام نگه داشت . به خودم خیره شدم ، زیر چشمام کمی گود افتاده بود ، موهام کوتاه تر از آخرین باری بود که درست توی آیینه خودم رو برانداز کرده بودم . توی دبیرستان اجازه نمیدادن موهامونو بلند کنیم و مجبور بودم هر ماه کوتاه کنم .

برام عجیب بود ، توی چهره خودم یه پسر رو میدیدم ، به دهن و دماغم خیره شدم ، بالای لبم کمی مو درآمده بود . چهره ام تبدیل به چهره یه پسر شده بود ، اما من متوجه نشده بودم . سرمو به طرفین گردوندم تا از نیم رخ خودمو ببینم .

آره ، اشتباه نمیکردم ، من بزرگ شده بودم ، بدون اینکه متوجهش بشم .

-امیر ، اومدی بابا ؟

-دارم میام

دوباره به آیینه نگاه کردم و سرمو برگردوندم و رفتم سر سفره .

-به به ببین چه دم پختی درست کردم امیر ، انگشتاتم میخوری

با بی اعتنایی گفتم :

-به به

بابا با تعجب نگام کرد و بشقابم رو داد دستم

چند دقیقه ای بدون حرف مشغول غذا خوردن بودیم تا بالاخره بابا پرسید :

-از گیم نت چه خبر امیر ؟

-خبر خاصی نیست ، مسابقات دارن میزارن ، منم اسم نوشتم

-مسابقات چی ؟ بازی ؟

-آره ، قبل امتحانات برگزار میشه ، 2 – 3 روزم طول میکشه

-یعنی تو میخوای 2 – 3 روز قبل از امتحاناتت بری بشینی توی گیم نت به خاطر مسابقات ؟

-نه ، ما نهایتا روزی 4 ساعت بازی داریم که از قبل بهمون میگن چه ساعتی هست

با تعجب نگام کرد و گفت :

-که اینطور

 

 

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید