کتاب زندگی امیر – قسمت هشتم

-یعنی تو میخوای 2 – 3 روز قبل از امتحاناتت بری بشینی توی گیم نت به خاطر مسابقات ؟

-نه ، ما نهایتا روزی 4 ساعت بازی داریم که از قبل بهمون میگن چه ساعتی هست

با تعجب نگام کرد و گفت :

-که اینطور..

شام که تموم شد برگشتم تو اتاقم و جلوی آینه وایسادم . چانه ام کمی دراز تر شده بود ، لپ هام آب شده بود و توی چشمام شیطنت خاصی به چشم میخورد . ابروهام پرپشت تر شده بود و ترکیب همه اینها شده بود یه پسر شونزده ساله . نشستم روی تخت و به فکر فرو رفتم . داشتم بزرگ میشدم ، از بزرگ شدن میترسیدم . از جدی شدن زندگی میترسیدم ، هیچوقت از جدی بودن زندگی لذت نبرده بودم ، بهترین مثالش رفتن مامان بود .

نگاهم به کوله پشتیم افتاد و دفتر و خودکارم رو بیرون آوردم ، تصمیم گرفتم کمی از خودم بنویسم ، نمیدونستم چطوری شروع کنم ، چند ثانیه ای به صفحه خالی خیره شدم تا بالاخره نوشتم : سلام امیر .

چند ثانیه دیگه مکث کردم و فکر کردم میتونم یه نامه بنویسم ، یه نامه ای که نوشتن ساده باشه و بتونه فکرهای توی مغزم رو روی کاغذ بیاره . ادامه دادم :

امیدوارم حالت خوب باشه ، چون چند روز دیگه مسابقات گیم نت هست و چند روز بعدش هم امتحاناتت شروع میشه ، امیدوارم درساتو خوب بخونی و از مسابقات لذت ببری . راستی ! بزرگ شدنت مبارک . 

چند لحظه مکث کردم ، بزرگ شدنم مبارک ؟ من از بزرگ شدن خوشحال نبودم ! بزرگ شدنت مبارک رو خط زدم ، به جاش نوشتم :

حواست هست که داری بزرگ میشی ؟ معلوم نیست کی شونزده سالت شد ! زندگی چه سریع میگذره امیر ، روزها طولانی ان و به سختی سپری میشن ، اما زندگی کوتاهه و در یک چشم به هم زدن میگذره . اتفاق ها آنقدر زود به زود و پشت سر هم می افتند که تو حتی وقت نمیکنی براشون دلیلی پیدا کنی ، تا بیای روی یه اتفاق دقیق بشی اتفاق بعدی میافته و تورو با خودش درگیر میکنه . امیدوارم بتونی میون این اتفاق ها همیشه امیر باشی و در مقابلشون بایستی .

چند لحظه مکث کردم ، ایستادن جلوی اتفاقات ؟ چه اتفاقاتی ؟ ادامه دادم .

رفتن مادرت و نبود میلاد ممکنه اتفاق های بدی باشه که اخیرا برات افتاده ، اما باید حواست باشه اتفاق های بد دیگه ای نیافته ، باید از همین چیزی که داری محافظت کنی ، خودت ، بابا و هر دوتاتون .

از نوشتن دست کشیدم ، به این فکر افتادم که چقدر زندگی ام خالیه ، تنها چیزی که ازش محافظت میکنم خودم و بابا هستیم . اینجور زندگی خیلی ساده است ! دفتر رو بستم و به دیوار خیره شدم ، با خودم فکر کردم که نوشتن از زندگی ام منو ناراحت میکنه ، بهتره بهش فکر نکنم و مشغول کاری بشم .

پای بازی نشستم و تا وقتی که خواب آلودگی جلوی تمرکزم رو نگرفته بود پا نشدم . کامپیوتر رو خاموش کردم و مستقیم رفتم روی تخت و خوابیدم . صبح زود بابا بیدارم کرد و رسوندم در مدرسه ، ظهر سر مسیر برگشت یه سر پیش عرفان رفتم تا در مورد تیم و مسابقات ازش بپرسم . برخلاف دیروز گیم نت خیلی خلوت بود .

-سلام عرفان ، خوبی ؟

-سلام امیر ، مرسی ، تو خوبی ؟

-ممنون ، عرفان تونستی تیم برام پیدا کنی ؟

-یه لحظه بشین تا لیست بچه هارو بیارم .

عرفان مشغول گشتن توی کامپیوترش شد و من خیره منتظرش بودم ، بعد از چند دقیقه انتظار گفت :

-یه تیمی هست که یه نفر کم داره ، اون چهار نفر دیگه باهم دوستن ، فقط دنبال یه نفر برای تکمیل تیمشون میگردن ، میخوای بری باهاشون ؟

-بچه های خوبی هستن ؟

-بچه های گیم نت ستارخان هستن امیر ، اولین بار بود دیده بودمشون ، به نظر که خوب میان .

-باشه ، منو بزار با تیمشون .

-باشه سر فرصت بهشون پیام میدم ، راستی امیر ، داستان تو و میلاد چیه ؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم :

-چه داستانی ؟

-داستان خاصی که نیست ، شما قبلا خیلی باهم بودید ، همیشه باهم گیم نت میومدید ، دلیلی داره که رابطه اتون کم شده ؟

سکوت کردم ، نمیدونستم چی بگم ، تاحالا به این فکر نکرده بودم که چرا رابطه امون کم شده ، فقط میدونستم کم شده . بعد از گذر چند لحظه عرفان گفت :

-اگر نمیخوای در موردش صحبت کنی اشکالی نداره .

بی درنگ جواب دادم :

-نه نه ، میخوام صحبت کنم ، اما نمیدونم از کجا شروع کنم .

-از هرچی توی ذهنته شروع کن .

-خب ، ببین عرفان ، از وقتی من و میلاد توی خونه کامپیوتر گرفتیم ، میلاد خیلی به بازی چسبید ، دیگه نمیومد پیشم ، وقتی میگفتم بریم بیرون جواب سر بالا میداد و اوضاع همینطوری ادامه پیدا کرد تا به اینجایی که هستیم رسیده

-اینجایی که هستید کجاست ؟

-منو میلاد رابطه چندانی دیگه بینمون نمونده ، فقط همدیگه رو میشناسیم

-احساست چیه در موردش ؟

-اولش خیلی ناراحت بودم ، غصه میخوردم ، اما از دیروز که شنیدم میلاد تیم داده و منو خبر نکرده ، ناراحتیم کمتر شده ، فکر میکنم خودش داره انتخاب میکنه با من نباشه و به خاطر یه همچین چیزی نباید غصه خورد

-نمیخوای واسه درست شدنش کاری کنی ؟

-کاری نیست که بکنم عرفان ، فکر میکنم اگر برم این موضوع رو با میلاد در میون بزارم ، بازم جواب سر بالا میده و فقط غرور منه که این وسط میشکنه

-پس رسما تو و میلاد دیگه دوست نزدیک نیستید ؟

-نه ، حالا توی مسابقات که دیدمش بیشتر مشخص میشه

-چطور مشخص میشه ؟

-با رفتارش ، معلوم میشه توی فکرش چی میگذره

-آهان ، درست میگی ، من که امیدوارم همیشه دوستیتون حفظ بشه ، هیچ چیز مثل یه دوست خوب نیست امیر ، باور کن

زیر چشمی به ساعت دیواری نگاهی کردم و گفتم :

-درست میگی عرفان ، من داره کم کم دیرم میشه ، با اجازه ات برم خونه

-باشه امیر ، مراقب خودت باش

-مرسی عرفان توهم همینطور

-راستی امیر ، به بچه های اون تیم میگم روی اینترنت بهت پیام بدن و باهات هماهنگ بشن ، تاریخ مسابقات رو هم برای همه میفرستم از اونجا ببین

-باشه ممنون ، خداحافظ عرفان

-خدانگهدار

درو پشت سرم بستم و سوار دوچرخه شدم ، تا سر خیابون رفتم و وایسادم .

با دودلی به پشت سرم نگاه کردم ، کمی به خیابون خیره شدم و بعد تصمیم گرفتم از طرف خونه میلاد برم و یه نگاهی به خونشون بندازم . سر دوچرخه رو کج کردم و شروع کردم پایدون زدن .

 

 

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید