کتاب زندگی امیر – قسمت سوم

 

-سلام .

-سلام امیر ، خوش اومدی عزیزم ، چند دقیقه بشینید الان سیستم براتون خالی میشه .

نشستیم و در گوش میلاد گفتم : به نظر که آدم خوش اخلاقی میاد .

-آره آدم خوبیه ولی گاهی وقت ها بچه هایی که میان اینجا دعوا و سر و صدا میکنن و اونم ناراحت و عصبی میشه و روشون داد میزنه ، ولی در کل خیلی آدم خوبیه ، اصلا احساس نمیکنی صاحب گیم نت هست و چند سال باهات فاصله سنی داره ، یه جوری مثل دوست آدم میمونه .

-خودش هم بازی میکنه یا فقط صاحب اینجاست ؟

-خیلی کم بازی میکنه ، بیشتر وقت ها فیلم میبینه یا کتاب میخونه یا مینویسه .

-چی مینویسه ؟

-حرف های خودش رو ، بیشتر دردودل رو مینویسه ، قشنگ مینویسه ، بعدا میگم کسی نبود برامون بخونه ، برای من گاهی وقت ها میخونه .

سرم رو تکون دادم و به دیگران خیره شدم ، خیلی سر و صدا بود ، همش داد میزدن برو اینور ، برو اونور ، این کارو بکن ، این کارو نکن ، بعضی عبارت هارو هم اصلا متوجه نمیشدم .

-میلاد همیشه اینقدر سر و صداست ؟

-نه همیشه ، اینا تیم هستن با هم صحبت میکنن وسط بازی و هماهنگ میکنن چکار میخوان بکنن ، اینایی که تنها میان یا دو سه نفری خیلی کمتر سر و صدا دارن .

-آهان باشه .

سکوت کردم و به دیگران خیره شدم ، چقدر موقع بازی هیجان زده میشدن ، مگه چی توی این بازی هست ؟ کلی داد و بیداد و خوشحالی و ناراحتی .

بازی هاشون که تموم شد پا شدن و عرفان به منو میلاد اشاره کرد که بشینیم ، میلاد گفت این دفعه نزدیک هم میشینیم تا یادم بده چطوری بازی کنم ، اما از دفعه بعدی باید با فاصله بشینیم تا نتونیم همدیگه رو ببینیم و تقلب کنیم . منم قبول کردم .

-خب ببین امیر این بازی اینجوریه که من و تو دو تیم جدا داریم ، من میام توی یکی از این دو منطقه که با A و B مشخص شدن بمب میزارم و تو نباید بزاری من بمب بزارم ، اگر هم گذاشتم باید خنثی کنی تا قبل اینکه بترکه .

-خب کجا بمب میزاری حالا ؟
-نمیشه این رو بگم دیگه ، گاهی وقت ها A میرم و گاهی وقت ها B ، دیگه باید خودت حواست باشه .

-میشه قبل اینکه بمب بزاری ببینمت ؟
-آره دیگه باید اونموقع منو بکشی ، من هم میتونم تورو بکشم ها ، هر کدوم که بمیریم اون دست تموم میشه و میریم دست بعدی ، آخر سر هرکسی که دست های بیشتری برده بود برنده بازی میشه .

-آهان باشه ، بیا کم کم شروع کنیم من که زیاد سر در نیاوردم .

-تو فکر نباش یکی دو بار بیای اینجا بازی کنی یاد میگیری .

آروم گفتم باشه و مشغول شدم ، همش اشتباه بازی میکردم و میلاد مجبور میشد بیاد بالا سرم و بهم بگه کجا اشتباهه و باید چکار کنم و حواسم به چی باشه ، یک ساعتی مشغول بودیم اما بیشتر مشغول یاد دادن و یاد گرفتن تا بازی کردن .

-میلاد یک ساعته اینجا هستیم بهتره بریم خونه و درس بخونیم بعدا بیایم بازی کنیم .

-باشه حتما ، امروز که فرصت نشد چند دست خوب بازی کنیم بعدا میایم حتما .

-عرفان چقدر شد حساب ما ؟

-حساب خودت مثل همیشه ، دوستت هم مهمون من چون اولین بارش هست اومده .

میلاد لبخندی زد و پول یک ساعتشو به عرفان داد ، هر دو باهم گفتیم خداحافظ و بیرون اومدیم .

توی راه آروم آروم قدم میزدیم و میلاد یک ریز در مورد بازی صحبت میکرد و منم فقط با تعجب نگاهش میکردم و گوش میدادم .

رسیدیم خونه و میلاد رو توی هال نگه داشتم تا لباس هام رو عوض کنم بعد بیاد بشینیم درس بخونیم .

هنوز یک ساعت از درس خوندن نگذشته بود که بابا اومد خونه با یه پلاستیک خوردنی ، از دوبل برگر هامون گرفته تا چیپس و لواشک .

-امیر ، بابا خونه اید ؟

-آره بابا .

اومد در اتاق و با میلاد سلام کرد ، رو کرد به منو گفت :

-شامتون رو آوردم به همراه یه مقداری خوردنی ، سر فرصت بخورید و درس بخونید شب هم با همدیگه میلاد رو میرسونیم خونشون .

-باشه بابا ممنون .

یه مقداری دیگه درس خوندیم و دیگه نتونستیم جلویِ میلِ خوردنِ دوبل برگر هارو بگیریم ، رفتم سراغ پلاستیک و دوبل برگر ها و نوشابه و سس رو درآوردم و آوردم توی اتاق . چشم های میلاد از خوشحالی برق زد ، آروم دوبل برگر هارو درآوردم و شروع کردیم به خوردن .

چند لقمه که خوردم توی فکر فرو رفتم و چهره ام توی هم رفت ، یادم افتاد که از وقتی مامان رفت همیشه وقت غذا خوردن ناراحت میشم ، سرم رو پایین میندازم و با بی میلی و غرق در فکر غذا میخورم .

هنوز غذا خوردنمون تمام نشده بود که میلاد نتونست سکوت غیر عادی منو تحمل کنه ، پرسید :

-حالت خوبه امیر ؟

-بد نیستم میلاد .

-بد نیستم یعنی چی امیر ؟ خوبی یا بدی ؟

-نمیدونم میلاد ، نمیتونم فکر کنم

سرم رو دوباره انداختم پایین ، میلاد دستش رو گذاشت روی شونم و گفت :

-من اینجام ، سعی میکنم هر روز بعد مدرسه باهم باشیم

-باشه ، ممنون

لبخندی زد و گفت تا از دهن نیفتاده تمومش کن

غذا که تمام شد نشستیم و در مورد مدرسه صحبت کردیم ، میلاد تعریف کرد هفته پیش چطوری آقای سلیمانی تنبیه شون کرده برای نمرات پایینشون :

-خوب شد نبودی امیر ، هرکی نمره پایین گرفته بود کتک خورد ، تو هم کتک خوبی میخوردی

منم آروم لبخند زدم و گفتم :

-اشکالی نداره ، تو به جای هر دومون کتک خوردی

میلاد خندید و گفت :

-از تو نامردی بعیده ، میزاری تنها کتک بخورم ؟

-اینکه تنها یا با من چیزی رو بخوری بستگی به اون چیز داره میلاد ، اگر دوبل برگر باشه باید حتما باهم بخوریم ولی اگر کتک باشه ترجیح میدم تنها بخوری

بازم خندید و گفت :

-تا دیر نشده ادامه بدیم ، ساعت نزدیک 10 شده و باید کم کم برم خونه ، دیروقته

تا 10 و نیم درس خوندیم و میلاد گفت :

-باید برم امیر ، دیر وقته

-باشه میلاد ، بعدا هم دوباره باید روی ریاضی کار کنیم ، مشکلاتم زیادن

-باشه حتما

-وایسا برم بابام رو صدا کنم آماده شه ببریمت خونه

رفتم توی هال و دیدم بابا داره کتاب میخونه ، هنوز لباس های بیرونش رو در نیاورده بود .

-بابا میلاد میخواد بره ، بیا ببریمش خونه

-باشه یه لحظه من آخر این پاراگراف برسم ، شما برید کفش بپوشید من الان میام

-باشه ، میلاد ؟ بیا

میلاد کیفش رو توی دستش گرفته بود و گفت :

-ممنون آقای احمدی ، ببخشید تا دیروقت مزاحمتون شدم .

-ممنون از تو میلاد ، که آمدی و امیر رو درس دادی

میلاد با خجالت زیر لب گفت خواهش میکنم

بین راه میلاد ساکت بود ، بابا با سوال به حرف میاوردش ، رسیدیم در خونه و موندیم تا میلاد بره تو ، بابای میلاد درو باز کرد و مارو که دید آمد سمتمون ، بابا از ماشین پیاده شد تا باهاش سلام کنه .

-سلام محمدعلی ، ممنونم که میلاد رو رسوندی

-سلام ، خواهش میکنم ، ممنونم که اجازه دادی امشب پیش امیر باشه

سرش رو برد نزدیک گوشش و آروم ادامه داد :

-امیر این روزها تنهاست ، به میلاد نیاز داره

بابای میلاد هم لبخندی زد و بلند گفت :

-میلاد با امیر بودن رو دوست داره و این روزها توی خونه تنها بودن اذیتش میکنه ، فکر کنم خوب باشه چند وقتی با امیر باشه تا حوصله اش سر نره

بابا هم لبخندی زد و گفت خیلیم خوب ، مزاحمتون نشم دیر وقته ، ممنونم آقای یزدانی

-مراحمی محمد علی ، خواهش میکنم ، شب خوبی داشته باشی

-شما هم همینطور ، خداحافظ

-خداحافظ محمد علی ، خداحافظ امیر

میلاد زیر نور چراغ در حیاطشون ایستاده بود ، چهره اش خسته به نظر میرسید ، نمیدونم چرا خسته بود ، چرا توی صورتش غم بود ، براش دست تکون دادم و اونم لبخند کوتاهی زد و دست تکون داد .

احساس میکنم دیدن ناراحتی من ناراحتش کرده ، شاید هم فکر میکنه در قبال ناراحتی من مسووله ، شاید ناراحته چون فکر میکنه ممکنه نتونه منو خوشحال کنه ، نتونه مثل قبل منو بخندونه و صدای خندمون توی سالن مدرسه طنین انداز بشه ، ای کاش جواب این سوال هارو میدونستم ، اما من هنوز جواب سوال های خودم رو نمیدونستم ..

 

اشتراک گذاری :

پاسخی بگذارید