کتاب زندگی امیر – قسمت دوم

 

بابا همینطوری که از کنار میلاد میگذشت براش بوق زد و میلاد هم دستش رو به نشونه سلام بلند کرد . بعدش روشو برگردوند به من و لبخند زد .

همینطور که کوله اش بالا و پایین میشد دوید و به سمت من آمد ، دوست داشتم بدوم و برم سمتش ، اما پاهام قفل شده بود ، همه اون سوال هایی که توی ذهنم از خودم پرسیده بودم منو سر جام نگه داشته بودن ، بعد از فوت مامان بابا کمتر میخوابید ، کمتر میخورد ، کمتر حرف میزد ، یه بار پرسیدم بابا چرا اینجوری شدی ؟ گفت امیر احساس ما یه نقطه شکستی داره ، وقتی اون نقطه بشکنه مجبوره شکستش رو یه جای دیگه خالی کنه ، تنها جایی هم که در دسترسش هست بدن آدمه ، همینه که وقتی استرس داری ممکنه حالت تهوع پیدا کنی و خوابت نگیره ، وقتی افسرده ای خیلی میخوابی و معده ات آسیب میبینه ، منم نقظه احساسیم شکسته امیر ، اینایی که میبینی سرریزش هستند که دارن توی بدنم خالی میشن ، اگر این توانایی سرریز احساسی نبود آدم ها هم مثل فیل ها بعد از مردن همدمشون از شدت غم میمردن .

با پریدن میلاد توی بغلم به خودم آمدم ، محکم بغلم کرد و بعد خیره تو صورتم ایستاد ، با یه لبخند عمیق ، چند ثانیه بهش زل زدم تا بالاخره سکوت رو شکست .

-سلام امیر ، چه خوبه اومدی مدرسه ، دلم برات تنگ شده بود .

-منم دلم برات تنگ شده بود میلاد .

-حالت خوبه امیر ؟

-نمیدونم ، حالا که هستی خوبه ، بیا بریم تو الان زنگ میخوره .

دست تپلش رو آورد جلو و دست تو دست وارد مدرسه شدیم ، زیر چشمی نگاش کردم ، یه جوری راه میرفت و خوشحال بود انگار که پادشاه دنیا رو داره وارد مدرسه میکنه .

-میلاد ببخشید که نتونستم  بیام بریم گیم نت .

-با تعجب نگام کرد و دوباره لبخند زد و گفت : هنوز یادته ؟ اشکالی نداره این روزها باهم میریم ، من بعضی وقت ها میرم ولی خوب چون تنها میرم زیاد خوش نمیگذره .

-امروز بابام میاد دنبالم و از فردا هم آقا سعید میاد ، اما فردا میگم نیاد دنبالم تا بتونیم بریم بازی کنیم .

-خیلی خوبه ، ممنونم امیر .

لبخند زدم ولی لبخندم سریع محو شد ، یادم افتاد توی یک هفته گذشته نه لبخند زده ام نه خندیده ام ، اینقدری برام غریبه شده بودن که تا لبخند زدم یادم افتاد چقدر با لبخند غریبه شده ام .

میلاد پرسید چیزی شده امیر ؟ گفتم نه فکر کردم کتاب هام رو فراموش کردم . راستی میلاد میتونی فردا بعد گیم نت بیای خونمون ریاضی یادم بدی ؟

-باشه حتما ، به مامانم میگم و فردا بعد گیم نت میریم خونتون ریاضی یادت بدم .

-باشه ، تو حالت خوبه میلاد ؟
-به قول خودت وقتی هستی خوبه .

هر دومون لبخند زدیم و وارد کلاس شدیم . تمرکز نداشتم و زنگ هارو با بی تفاوتی میگذروندم تا فقط تموم بشن . زنگ آخر بابا در مدرسه منتظرم بود ، منو میلاد رفتیم پیشش و بهش گفتم فردا به آقا سعید بگو برای برگشتن نیاد دنبالم ، با میلاد میریم گیم نت بعدش هم میایم خونه میلاد میخواد ریاضی یادم بده ، نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت باشه ، همیشه مخالف بازی کردن و گیم نت بود اما فکر میکنم به خاطر اینکه میدونست تنها هستم و تنها بودن توی خونه آزارم میده قبول کرد .

میلاد رو راضی کردم تا باهامون بیاد تا برسونیمش ، در خونه اشون که رسیدیم بهش گفتم یادت نره به مامانت بگی ، گفت باشه حتما ، خداحافظ آقای احمدی ، خداحافظ امیر .

خسته بودم ، وقتی حرکت کردیم برگشتم و به میلاد که داشت در میزد نگاه کردم ، آرزو میکردم میلاد داداشم بود و مجبور نبودم تنها باشم ، بابا فهمید حواسم به میلاده گفت :

-امیر مدرسه چطور بود ؟

-به جز دیدن میلاد بقیه اش خسته کننده بود .

-چون بعد چند وقت برگشتی مدرسه کمی خسته کننده است ، اما عادی میشه دوباره ، گیم نتی که میخواید برید کجاست ؟

-دقیق نمیدونم اما میلاد گفت کنار پارک شریعتی هست ، سر مسیر خونه .

-باشه مراقب باشید زیاد نمونید که به درس هاتون هم برسید . فردا به میلاد بگو شام خونه ما باشه ، اینجوری که معلومه کارتون طول میکشه و درست نیست شب بدون شام برگرده خونه ، غذا از بیرون میگیرم .

-میشه دوبل برگر بگیرید برامون ؟ منو میلاد خیلی دوبل برگر دوست داریم .

-باشه میگیرم .

خیلی خوشحال شدم ، فردا روز خوبی میشه ، با میلاد میرم گیم نت ، بعد درسم میده بعدش هم با همدیگه دوبل برگر میخوریم ، برنامه عالی میشه .

فردا کلاس ها به سرعت سپری شدن ، شاید به خاطر این بود که من اینقدر تو فکر کارهای بعد مدرسه بودم که اصلا حواسم به کلاس و گذر زمان نبود .

زنگ آخر که تموم شد کتابهارو جمع کردیم و از مدرسه زدیم بیرون ، خیلی کم شده بود با میلاد پیاده برم جایی ، چون همیشه سرویس مدرسه داشتم وقت نمیشد پیاده بریم جایی ، البته تابستون پارسال استخر و کتابخونه رو همیشه با دوچرخه میرفتیم . ده دقیقه ای طول کشید تا برسیم گیم نت ، دقیق روبروی پارک بود و کلی دوچرخه دم درش بود ، میلاد نگام کرد و گفت :

-بیشتر وقت ها سیستم خالی گیر نمیاد برای بازی ، خیلی شلوغه ، اما عرفان دوستمه برامون خالی میکنه .

-عرفان کیه ؟

-صاحب گیم نت ، آدم خوبیه .

وارد گیم نت شدیم و میلاد گفت یه لحظه وایسا امیر . رفت پیش یه نفر و صحبت کردن ، بعد برگشت گفت بیا بریم بشینیم 10 دقیقه دیگه سیستم خالی میشه برامون .

-میلاد این همون دوستته که در موردش صحبت میکردی ؟

-آره ، این امیره ، امیر این عرفانه صاحب گیم نت .

-سلام .

-سلام امیر ، خوش اومدی عزیزم ، چند دقیقه بشینید الان سیستم براتون خالی میشه …

 

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید