مشکلاتِ تقسیم شده ، قابل حل ترند

قبلا در این مطلب در مورد لزوم تجزیه مسائل به قسمت های کوچکتر و روبرو شدن و حل کردن آنها به صورت تک به تک نوشتم .

امروز هم تاکیدم بر همین موضوع است ، اینکه جمع زدن مشکلات و ابعاد مختلف آنها با یکدیگر کار اشتباهی است .

بگذارید در این مطلب زندگی خانوادگی را مثال بزنیم .

با همسر خود چند تا مشکل دارید ؟ مشکل توجه ؟ مشکل اقتصادی ؟ مشکل درک نشدن ؟ و..

ما انسان ها وقتی میخواهیم در مورد موضوعی قضاوت کنیم ، عادت داریم که مشکلات را با هم جمع زده و مجموع آنها را بزرگتر از مجموعه تک تک آنها نشان دهیم و وقتی در مورد خوبی ها صحبت میکنیم به صورت پراکنده و تک و توک به آنها اشاره کنیم .

مثلا در نظر بگیرید تمامی مشکلات بالا را در زندگی خود با همسرتان دارید ، وقتی از شما بپرسند زندگی چگونه است ؟ جواب میدهید : افتضاح ، اصلا با همدیگه تفاهم نداریم و نمیدونم چطوری تا اینجا کنار هم موندیم .

اما واقعا مشکلات چه هستند ؟ مشکل اقتصادی ؟ اگر کار بهتری پیدا کنید چه ؟ باز هم مشکل اقتصادی خواهید داشت ؟

مشکل عدم دریافت توجه مورد نظرتون ؟ اگر همسرتونو به درستی از انتظاراتتون آگاه کنید چه ؟ چند درصد احتمال اینکه این مشکل باقی بماند هست ؟

مشکل درک نشدن ؟ اگر تلاش کنید مسائل رو از دید همسرتون نگاه کنید و بفهمید که همه انسان ها در مواجه با موقعیت ها پیش فرض هایی دارند که به روی درکشون از موقعیت تاثیر میزاره چی ؟

مشکل تفاهم شما با همسرتون با گذراندن این چند مرحله حل نمیشه ؟ یا حداقل درصد قابل توجهی از اون حل نمیشه ؟

نکته اینجاست ، که ما در مواجه با مشکلات به جای اینکه اونهارو خورد کنیم تا به مشکلات کوچکتر و قابل حل تبدیل بشن ، اونارو پر و بال میدیم و بزرگتر میکنیم ، تحت این شرایط بدیهی هست که آدمی که توی کوچکترین مسائل (مثل انتقال انتظاراتش از راه صحیح به همسرش) مشکل داره ، خودش رو در مقابل کوه عظیمی که از کنار هم قرار گرفتن مشکلات کوچکش به وجود آورده ناتوان میبینه .

این موضوع در ابعاد دیگه زندگی هم مصداق روشن داره ، و خطرناکه اگر ما این موضوع رو نفهمیم ، چون میتونیم کوچکترین مسائل رو که با یک گفتگوی ده دقیقه ای حل میشدند رو ، مسائل خیلی بزرگتری قلمداد کنیم و بر اساس اونها تصمیمات اشتباهی بگیریم .

 

پی نوشت : چند بار شده که مدتی بعد از دست دادن آدمی ، یا شئ ای ، به خودتون ( یا به دیگران ) گفتید : اون تنها مشکلش این بود ؟ چرا تا زمانی که بود این تنها مشکل در نظرتون نمیومد و اون مشکل کوچک رو بزرگترین مشکل قلمداد میکردید ؟ بهتر نیست دفعه بعد قبل از اینکه به تنها مشکلات آدمها یا اشیاء گذشته فکر کنید سعی کنید مشکلات اونارو خورد کنید و یکی یکی حل کنید ؟

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید