مرزها ، مقدمه و ترجمه

چند وقتی هست که با مرز بندی از طریق دوست روانشناسم دنیس آشنا شده ام ، مطالعه در این حوزه و تلاش برای آشنایی بیشتر با آن مرا به این فکر انداخته که آیا تعارف کردن ، تلاش برای محترمانه رفتار کردن و … که در فرهنگ ما جایگاه بالایی دارد به توانایی ما در مرز بندی و دفاع در مرز هایمان در زندگی لطمه نمیزند ؟

وقتی که دو کودک دعوا میکنند چرا والدین هر طرف سعی میکند به رسم ادب کودک خود را مقصر بداند و از کودک دیگران دلجویی نماید ؟

امروز صبح سوار بر سرویس دانشگاه به سوی امتحان بودم که تصمیم گرفتم چند صفحه ای کتاب بخوانم ، به لیست کتاب های موجود در قفسه برنامه کتابخوانم نگاه کردم و کتاب مرز بندی : جایی که تو تمام می شوی و من شروع می شوم را انتخاب کردم.

در چند صفحه اول کتاب داستان کودکی خانمی نقل می شد که در ۶ ماهگی با جدایی والدین و ترک شدن از سوی آنها روبرو شده بود ، این کودک از ابتدای تولد تا ۱۰ سالگی که دوباره به زندگی با مادرش (که حالا همسر جدیدی داشت) را تجربه کرده بود ، در خود احساس تعلق نکرده بود .

در ادامه داستان یک شب که مادرش در محل کار شیفت شب بوده ، از طرف نا پدری اش مورد آزار و اذیت قرار میگیرد و…

از زبان گوینده جمله ای گفته شد که خواندن این جمله مرا به فکر نوشتن چند کلمه ای برای امشب و نوشتن بیشتر در مورد مرزبندی در آینده کرد . این جمله می گفت :

نا پدری ام حق نداشت به من دست بزند و چیزی از درون به من می گفت که این عمل او اشتباه است ، اما مشکل اینجا بود که هیچکس تا به حال به من نگفته بود که احساسات من مهم هستند و من در مورد هر چیزی خودم باید تصمیم بگیرم . 

با خودم فکر کردم و از خودم پرسیدم که چه قشرهایی در جامعه ما با این موضوع که احساس آنها اهمیت ندارد و نمی توانند در مورد هر چیزی تصمیم بگیرند ، دست و پنجه نرم می کنند ؟

کودکان ؟ دختران و زنان ؟ همجنسگرایان ؟ یا ..

 

پی نوشت : اتیکت و مرزبندی دو حوزه ای هستند که از آغاز سال نو مطالعه بیشتری بر آن ها داشته ام و علاقمندم بعدها در موردشان بیشتر بنویسم .

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید