در مورد عادت کردن به حضور دیگران

مقدمه یک : من و پدرم ، در طی سالهای گذشته چندین بار همسفر بوده ایم ، بدون خواهر و برادر و مادرم .
در طی این سفر ها منظره های زیبایی را دیده ایم ، در برف و دشت و جنگل در کنار یکدیگر بوده و چای خورده ایم و پدرم همیشه گفته ، جای مادرت خالیست و ای کاش که او هم می توانست و با ما می آمد.
مقدمه دو : از روزی که برادرم به اصفهان نقل مکان کرده ، وعده های بسیار زیادی را با شنیدن این جمله که ” جای آرمان خالیست ” از پدرم شروع کرده ایم ، همیشه برایم سوال بوده که چرا پدرم بارها و بارها این جمله را از ته دل بیان میکند . این سوال در ذهنم بی جواب بود تا اینکه امروز فرصت فکر کردن به جواب آن را یافتم .

اصل صحبت امشب :
سه شنبه هفته گذشته سینا همکارم غایب بود . من تقریبا همیشه با سینا ناهار میخورم ، بعد از ظهر ها در کنارش چای میخورم و باهم نیم ساعتی گپ میزنیم .

سینا روز سه شنبه نبود و جای خالی اش شدیدا احساس میشد ، نه غذا مزه داشت و نه چای خستگی را از سر آدم میپراند و به او انرژی میداد .
آن روز به یاد حرف چند روز قبل سینا افتادم که گفت : آنقدر به این بچه ها عادت کرده ام که دوری از آنها برایم سخت است .
روز بعد که چهارشنبه میشد ، آقای امامی ، همکارمان در شرکت غایب بود .
من که همیشه صبحانه را در کنار آقای امامی میخورم شدیدا جای خالی او را احساس میکردم. صبحانه بدون او مزه ای نداشت و مدام به دیگر همکاران میگفتم آقای امامی امروز تشریف نمی آورد؟

امروز با فروزان صحبت میکردم ، همکار دیگرم در شرکت . فروزان گفت که حدودا دو هفته دیگر در شرکت است و قصد دارد بعد از کمی استراحت از ایران برود .
دلم گرفت ، از اینکه همکار خوبی همانند فروزان را از دست بدهم ، تلاش کردم با لبخندی مصنوعی نگذارم بفهمد که صحبت رفتنش من را ناراحت کرده .
صحبت هایمان که تمام شد ، گفت گرچه آشنایی و همکاریمان در این شرکت طولانی مدت نبود ، اما تجربه بسیار خوبی بود . سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم درست است .
وقت این بود که به میز کاریم برگردم . بی رغبت و حوصله پشت میز نشستم ، به بهانه ای فکر کردم که بتوانم هر چه سریعتر به خوابگاه برگردم و این بی حوصلگی را با قدم زدن و نوشتن و خواندن به جای کار کردن از بین ببرم .
امتحان فردایم را بهانه کردم و از شرکت بیرون امدم .
در میان راه به یاد الهام و مهسا ، هم دوره ای هایم در دانشگاه افتادم . به یاد اینکه مهسا و الهام هر دو در یکی دو سال آینده رفتنی هستند و به اینکه چقدر با شنیدن تصمیم آنها ناراحت شدم .
به یاد جمله ای افتادم که بعد از مطرح شدن تصمیم رفتن الهام به او گفتم : چرا همه آدم های خوب در حال رفتن هستند ؟

امروز فکر نمیکنم صرفا همه آدم های خوب در حال رفتن هستن اما این مهم نیست ، مهم ان است که نمیدانم ، نمیدانم چیست که باعث میشود بودن و نبودن یک نفر ، هرچند دور از تو ، مثل یک همکار ، آنقدر بر تو تاثیر بگذارد.
خوبی آنها؟ عادت کردن ما به آنها؟ علاقه مان به آنها؟ جواب این سوال برایم روشن نیست ، اما برای به وضوح روشن است که چقدر بودن یا نبودن یک انسان دیگر ، فارغ از اینکه همسر تو باشد یا همکارت ، میتواند در معنای ساده ترین و پیچیده ترین اعمال زندگیت تاثیر بگذارد.

اشتراک گذاری :

دیدگاهتان را بنویسید