درباره تاریکی

شب جمعه را در مسیر تهران به شوش گذراندم ، صندلی آخر اتوبوس را انتخاب کرده بودم تا بتوانم از سکوت و تاریکی و تنهایی بیشترین لذت را ببرم ، چرا که معمولا در اتوبوس خوابم نمیبرد و اگر صندلی ام وسط اتوبوس باشد احساس راحتی ندارم و نمیتوانم آرنج ام را بر روی لبه پنجره تکیه بدهم و همانند کودکی با تعجب به بیرون خیره شوم ، بدون اینکه احساس قضاوت شدن توسط دیگران داشته باشم .

در ابتدای مسیر که از نعمت روشنی چراغ های داخل اتوبوس برخوردار بودیم چند صفحه از کتاب چگونه از تنهایی لذت ببریم ، نوشته سارا میتلند را خواندم . نیازی به خواندن کتابی برای یادآوری علاقه ام به تنهایی و سکوت نبود اما دوست داشتم که دیدگاه دیگران در مورد تنهایی را بدانم (یا حداقل آنقدری اطلاعات منطقی داشته باشم تا بتوانم هنگام آماده شدن برای شب گردی دوستانم را راضی به بیرون نیامدن کنم) .

در ابتدای کتاب ، سارا در مورد تنهایی و دلیل نیاز ما به تنهایی صحبت کرده بود ، به اینکه تنهایی با توجه به فرصت هایی که برای ما ایجاد میکند مفید است . سپس گفته بود که هر کسی که بخواهد سکوت را مطالعه کند متوجه می شود که تنهایی ، جزئی جدایی ناپذیر از سکوت است ، سکوت مطلق و سازنده . سارا در ادامه به تشریح اینکه چرا این دو عنصر با یکدیگر چنین رابطه نزدیکی دارند صحبت میکند و سپس به بررسی انتقاد هایی که نسبت به تنهایی وارد است صحبت میکند و در آخر کار (منظورم کمی پس از ابراز انتقاد ها است ، چرا که هنوز کتاب را کامل نخوانده ام) به دفاع از تنهایی و پاسخ به آن انتقاد ها میپردازد .

صحبت امشب من اما در مورد تنهایی نیست ، بلکه در مورد تاریکی است . حدودا 3 سال است که شب گردی میکنم ، چه در شهر خودمان و چه در تهران . شب گردی را تنها ، در مکان های تاریک و با آهسته قدم زدن دوست دارم . علی رغم انتقاد هایی که دوستانم نسبت به تنها و تاریک پسند بودنم در زمان شب گردی داشتند ، هیچکاه نتوانسته بودم دلیلی موجه برای علاقه ام به شب گردی در مکان های تاریک پیدا کنم .

شب جمعه در مسیر برگشتن به لبه پنجره تکیه داده بودم و به تاریکی جاده که در نتیجه بارش برف نسبت به شب های عادی چندین برابر خلوت تر شده بود ، خیره شده بودم . همانطور که چشمانم در تاریکی محض به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود ، با خود فکر کردم که دلیل علاقه به تاریکی ، دقیقا همانند دلیل علاقه به سکوت است . در سکوت است که نویزهای صوتی توجه ما را از ما سلب میکنند . قادر به تمرکز بر یک موضوع برای مدت طولانی نیستیم و حواسمان با هر نویز ناخواسته به اینطرف و آن طرف میپرد و هیچوقت به روی موضوعی عمیق نمی شود .

در تاریکی ما چیزی را نمیبینیم ، چشمانمان باز است ، اما چیزی برای سلب توجه و عمق فکرمان وجود ندارد . دقیقا همانند زمانی که گوش هایمان می شنود ، اما صدایی برای مختل کردن سکوت و دزدیدن توجه و افکار عمیق برای ما وجود ندارد . در واقع ، تاریکی مکمل تنهایی و سکوت است ، مکملی که تنها در غیابش میتوانیم نقش مهم آن را در جلوگیری از عمق دادن به افکارمان ببینیم .

پس اگر سارا میتلند بخواهد پس از کتابی که در مورد سکوت و کتاب دیگری که در مورد تنهایی نوشته ، کتاب سومی بنویسد ، به گمان من بهتر است که به نوشتن در مورد آثار تاریکی بپردازد . چرا که وقتی تاریکی در کنار تنهایی و سکوت تجربه شد ، دیگر بدون آنها معنا پیدا نمی کند .

تنهایی-سکوت-و-تاریکی

اشتراک گذاری :

پاسخ دهید