با ما ، تا وقتی که بمیری . 

با ما ، تا وقتی که بمیری . نام آلبومی از گروه آرکایو است که در سال 2010 منتشر کرده اند .

به یکی از تِرَک های این آلبوم علاقه زیادی دارم ، تِرَک Calm Now . هربار که این تِرَک را در تلفن همراهم پخش میکنم ، کاور آلبومش را میبینم . کاور آلبومش ، تصویر زیر است :

with-us-until-youre-dead

با خواندن متن نوشته شده به روی دیوار ، ترس خاصی وجودم را فرا میگیرد . ترس اجبار به بودن با کسی تا لحظه ای که در دنیا هستم . ترس اینکه فرصت آزادی که در سکوت و تنهایی احساس میکنم را دیگر به دست نیاورم .

امروز ظهر که داشتم کتاب های روانشناسی قدیمیم را از کارتن در می آوردم ، چشمم به کتاب وضعیت آخر نوشته تامس هریس افتاد . ناخودآگاه یاد 3 بُعد تحلیل رفتار متقابل افتادم ، بالغ ، والد ، کودک . با خود فکر کردم که ما همواره در کنار هم زندگی میکنیم . ما ، والد ، بالغ و کودکمان . و این ما تشکیل دهنده کسی که هستیم هستند . بیشتر دقیق شدم در اینکه من چه کسی هستم و آیا شبیه به آن کسی که خوب میدانم و میخواهم باشم هستم ؟ پاسخم ساده بود ، نه .

به دنبال این رفتم که چرا من شبیه آن کسی که فکر میکنم خوب است و فکر میکنم باید باشم نیستم ، پاسخی که دریافتم این بود که همواره فرض کرده ام من ، من هستم . من ، در واقعیت دو موجودیت هستم . یکی روح من است و افکارم ، دیگری جسم من است و اعمالم . این دو معمولا با هم در تضادند ، جسم نیازهای جسمانی خود را دارد که آن نیاز ها را مازلو در هرم خود ، اولین خانه قرار داده بود . روح هم نیاز های خود را دارد .

جسم اهداف خود را دارد و روح اهداف خود را . ما همیشه تلاش میکنیم آنچه روحمان صحیح میداند را بگوییم و انجام دهیم ، اما نیازهای جسمانی در اغلب موارد بر نیازها و خواسته های روحانی ما سایه انداخته و پیروز می شوند .

پس ما در واقع تنها خودمان نیستیم ، تنها نیستیم و همواره در کنار خودمان در حال زندگی هستیم ، سخت است بفهمیم دیگران ما را با این جسم خواهند شناخت ، با حرف هایش ، با ظاهرش ، با دانسته هایش و با تصمیماتی که اورا از جایی به جای دیگر در این دنیای بزرگ میبرند .

آنچه اغلب ما فکر میکنیم این است که دیگران روح ما را می شناسند ، اما شناختن روح انسان ها آسان نیست ، شناختن روح انسان ها با عشق تسهیل می شود ، عشقی که دکتر ویکتور فرانکل آن را دلیلی میداند بر اینکه انسان خاص بودن انسان های دیگر را درک میکند ، منظور دکتر فرانکل از این خاص بودن چیزی نیست به جز خاص بودن روح انسان ها ، در غیر این صورت همه ما در بعد جسمانی شبیه به یکدیگر هستیم .

بگذارید از بحث امشب دور نشوم ، بحث تنها بودن و بحث همراه بودن ، تا لحظه مرگ . ما بخواهیم یا نخواهیم تا لحظه مرگ در کنار خودمان هستیم ، خودی که داریم نماینده ماست در دنیای آدم ها . آدم ها به ظاهرش نگاه میکنند ، به حرف هایش گوش میدهند ، به جایی که از آن آمده و به آن میرود توجه و بعد قضاوتش میکنند . کم کردن فاصله میان این دو بُعد کار سختی نیست ، کافیست به درون خود نگاه کنیم ، کارهایی را که اگر انجام ندهیم ، روز مرگ به خود سخت بدهکاریم را بشناسیم و هر روز در مسیر رسیدن به آنها قدم برداریم .

 

پی نوشت مهم : چقدر زیبا می شد اگر ما میتوانستیم شبیه آنکه فکر میکنیم هستیم بشویم ، منظورم در بُعد جسمی است . اگر فکر میکنیم باید عالم باشیم ، عالم بشویم ، اگر فکر میکنیم باید مهربان باشیم ، مهربان بشویم ، اگر فکر میکنیم باید موفق باشیم ، موفق بشویم . چرا که روزی این بُعد جسمانی دیگر وجود نخواهد داشت ، روزی روی برمیگرداند و با ما همراه همیشگی اش برای همیشه خداحافظی میکند و در آن روز ، دیگران ما را نه با ظاهر و حرف ، بلکه با کارهایی که جسممان انجام داده و رد پای حضور روحمان در دنیاست قضاوت می کنند .

 

اشتراک گذاری :

پاسخی بگذارید