تصمیم های به ظاهر اشتباه

دیروز در راه برگشت از محل کار به خوابگاه مشغول خواندن یکی از مطالب نسبتا قدیمی محمدرضا شعبانعلی بودم . محمدرضا می گفت که قبل از اینکه تصمیمات دیگران را اشتباه و احمقانه بپنداریم نیاز است که به دلایل پشت اتخاذ آن تصمیم پی ببریم و اینکه بدون دانستن اطلاعات کافی اظهار نظر کردن برابر است با کوته بین جلوه دادن خودمان .

امروز در مسیر آمدنم به محل کار با دوستی هم صحبت بودم . در میان صحبت ها مطرح کردم که به دلیل از نزدیک درس خواندنم برای مدت طولانی ، بینایی ام اندکی دچار مشکل شده ، برای او توضیح دادم که تلاش زیادی کردم تا در کنکور MBA موفق شوم . او بی وقفه نگاهم کرد و پرسید :

-که آخرش چی ؟ آخر درس چیه ؟

در آن لحظه متوجه موردی شدم ، اینکه چقدر می توانیم نسبت به دیدن آنچه دیگران برایشان مهم است و برای به دست آوردنش تلاش کرده اند کوته بین باشیم و اینکه زیر سوال بردن آن چقدر می تواند خطرناک بوده و موجب حمله به احساسات دیگران شود .

ادامه ی مطلب

فرصت ها ، هزینه دارند

ممکن است در مورد مفهوم هزینه-فرصت (Opportunity Cost) خوانده و شنیده باشید .

در آن مفهوم ما می گوییم هر کدام از فرصت هایی که ما در زندگی به دست آورده ایم هزینه ای داشته اند ، و یا برای هر کدام از انتخاب هایی که جلوی پایمان است هزینه ای وجود دارد .

صحبت امروز من در مورد مفهوم هزینه فرصت نیست ، بلکه در مورد هزینه ای است که فرصت به ما تحمیل می کند .

در اینجا باید دقت داشته باشیم که فرصت را امری می پنداریم که از قطعیت آن اطمینان نداریم ، فرصت در اینجا مترادف Chances در انگلیسی است ، که به احتمال رخ دادن امری اشاره می کند . حال برای اینکه این مفهوم را جای بیندازیم بگذارید یک مثال واقعی را بررسی کنیم :

شما به مغازه کفش فروشی میروید و یک کفش را انتخاب می کنید . به فروشنده می گویید که ممکن است پای شما با استفاده نسبتا طولانی مدت از کفش خریداری شده اذیت شود و به همین دلیل باید یک ساعت کفش را در پا داشته باشید تا بتوانید نسبت به راحتی آن اطمینان حاصل کنید . برای او توضیح می دهید که مسیر اینجا تا خانه من نیم ساعت راه است و مسیر برگشتم هم نیم ساعت راه ، من کفش را از تو می خرم و به خانه میروم ، به دلیل اینکه ممکن است کفش پایم را اذیت کند و مجبور شوم آن را پس بدهم ، آن را به مدت یک ساعت در خانه که نسبت به محیط بیرون تمیز تر است امتحان می کنم ، اگر پسندیدم و احساس راحتی داشتم ، آن را نگه می دارم و اگر پایم در آن احساس راحتی نکند ، تا دو ساعت پس از خرید آن باید امکان پس دادن آن برای من موجود باشم .

ادامه ی مطلب

به بهانه ورود به سال جدید

تقریبا تمام حرف هایی که در ذهنم است و میخواستم بنویسم را فرهاد در این تِرَکِ زیبا در زیباترین و کوتاه ترین و موثرترین حالت ممکن گفته ، اما یک جمله از این تِرَک از نظر من ارزش اشاره و تاکید بیشتری دارد .

” ما به اندازه ما می روئیم ” 

 

 

در باب بدی و خوبی ما و دیگران

برخی افراد هستند که هم سطحان خود را تا جایی که توانایی دارند تضعیف میکنند ، با تاکید بر مشکلات و بدی های آنها .

کارمندی که زیرآب همکارش را پیش رئیسش میزند ، در حال تضعیف اوست . این امری مشهود است ، اما آنچه من همیشه در پاسخ به چنین شرایطی گفته ام این است که : با بد جلوه دادن دیگران ، ما خوب نمیشویم (حتی ممکن است در نظر دیگران بد هم بشویم)

این گفته سالها پیش در ذهن من شکل گرفت ، سالها این گفته را تکرار کردم تا امشب که به یاد عادتی که در تابستان داشتم افتادم . یادآوری این عادت باعث شد به این فکر فرو بروم که آیا قصد ما از بد جلوه دادن دیگران ، خوب به نظر آمدن خودمان است ؟

در طول تابستان چندین مستند قتل و سرقت و اعتیاد و غیره از سری مستند های شوک را از یوتیوب دیدم ، به یاد دارم که در بسیاری از موارد نسبت به انسانیت نداشتن برخی از افراد مجرم که در مستند بودند احساس تاسف میکردم . به حال مردی که مرتکب قتل شده بود و نسبت به سوال بازپرس که از وضعیت فرزندانش پس از زندانی شدنش میپرسید پاسخ میداد : خدای بالای سر آنها مراقب آنها خواهد بود و رها کردن آنها توسط من کار اشتباهی نبوده ، تاسف میخوردم . فکر میکردم چقدر بی احساس است و از مسئولیت پدری هیچ نفهمیده .

ادامه ی مطلب

قرار فراموش شده

جلسه دوازدهم کلاس مدیریت استراتژیک دکتر رحمان سرشت بود که از ایشان عکس گرفتم ، دلیل و بهانه ام یکی بود . پیراهنی که پوشیده بودند آنقدر به ایشان می آمد که دوست داشتی به جای وایت بُرد کلاس فقط به ایشان نگاه کنی .

عکس زیر ، عکس جلسه دوازهم بود :

دکتر حسین رحمان سرشت ادامه ی مطلب

با ما ، تا وقتی که بمیری . 

با ما ، تا وقتی که بمیری . نام آلبومی از گروه آرکایو است که در سال 2010 منتشر کرده اند .

به یکی از تِرَک های این آلبوم علاقه زیادی دارم ، تِرَک Calm Now . هربار که این تِرَک را در تلفن همراهم پخش میکنم ، کاور آلبومش را میبینم . کاور آلبومش ، تصویر زیر است :

with-us-until-youre-dead

با خواندن متن نوشته شده به روی دیوار ، ترس خاصی وجودم را فرا میگیرد . ترس اجبار به بودن با کسی تا لحظه ای که در دنیا هستم . ترس اینکه فرصت آزادی که در سکوت و تنهایی احساس میکنم را دیگر به دست نیاورم .

ادامه ی مطلب

جدی ترین تهدید برای موفقیت

امروز داشتم به برنامه های آینده ام فکر میکردم و طبق معمول هنگام تفکر به برنامه ها به نتیجه آنها و تلاش و کوشش فکر میکنم . به یاد یکی از گفته های اریک توماس افتادم . اریک یکی از عوامل تهدید کننده برای موفقیت را همسو نبودن ارزش ها با رویاها و اهداف میدانست .

برای مثال کسی که هدفش کاهش وزن است و به تغذیه کافی و مناسب اهمیت میدهد ممکن است در معرض این تهدید باشد ، چرا که رژیم لاغری گرفتن به معنای چشم پوشی از پرخوری و گاهی خوردن غذاهای پر انرژی و مورد نیاز بدن برای عملکرد مناسب است ، اگر فردی بخواهد به تغذیه کافی و مناسب اهمیت بدهد ، نمیتواند رژیم لاغری موفقی داشته باشد ، در اینجاست که ارزش ها و اهداف با هم در تضادند .

این ارزش ها اگرچه کمتر به چشم می آیند ، اما تاثیر مستقیمی بر انگیزه ما برای تلاش برای رسیدن به اهدافمان و موفق شدن در آنها دارند .

اگر بخواهم نظر شخصیم را به مطلب امشب اضافه کنم میگویم که ارزش های ما ، مهمترین دلیل موفقیت و مهم ترین دلیل عدم موفقیت ما هستند . چه بسا افرادی که ارزش های آنها در راستای عوامل موفقیت آمیز بود و بدون آنکه برنامه خاصی برای موفقیت داشته باشند تبدیل به افرادی موفق شدند و افرادی که ارزش های آنها در تضاد با موفقیت بود و در نتیجه آن از بهترین جایگاه ها سقوط کردند .

درباره تاریکی

شب جمعه را در مسیر تهران به شوش گذراندم ، صندلی آخر اتوبوس را انتخاب کرده بودم تا بتوانم از سکوت و تاریکی و تنهایی بیشترین لذت را ببرم ، چرا که معمولا در اتوبوس خوابم نمیبرد و اگر صندلی ام وسط اتوبوس باشد احساس راحتی ندارم و نمیتوانم آرنج ام را بر روی لبه پنجره تکیه بدهم و همانند کودکی با تعجب به بیرون خیره شوم ، بدون اینکه احساس قضاوت شدن توسط دیگران داشته باشم .

در ابتدای مسیر که از نعمت روشنی چراغ های داخل اتوبوس برخوردار بودیم چند صفحه از کتاب چگونه از تنهایی لذت ببریم ، نوشته سارا میتلند را خواندم . نیازی به خواندن کتابی برای یادآوری علاقه ام به تنهایی و سکوت نبود اما دوست داشتم که دیدگاه دیگران در مورد تنهایی را بدانم (یا حداقل آنقدری اطلاعات منطقی داشته باشم تا بتوانم هنگام آماده شدن برای شب گردی دوستانم را راضی به بیرون نیامدن کنم) .

در ابتدای کتاب ، سارا در مورد تنهایی و دلیل نیاز ما به تنهایی صحبت کرده بود ، به اینکه تنهایی با توجه به فرصت هایی که برای ما ایجاد میکند مفید است . سپس گفته بود که هر کسی که بخواهد سکوت را مطالعه کند متوجه می شود که تنهایی ، جزئی جدایی ناپذیر از سکوت است ، سکوت مطلق و سازنده . سارا در ادامه به تشریح اینکه چرا این دو عنصر با یکدیگر چنین رابطه نزدیکی دارند صحبت میکند و سپس به بررسی انتقاد هایی که نسبت به تنهایی وارد است صحبت میکند و در آخر کار (منظورم کمی پس از ابراز انتقاد ها است ، چرا که هنوز کتاب را کامل نخوانده ام) به دفاع از تنهایی و پاسخ به آن انتقاد ها میپردازد .

ادامه ی مطلب

یک مزیت دانستن زبان دیگر

یکی از بحث هایی که در طول ترم گذشته با دکتر رحمان سرشت داشتیم ، بحث استفاده کردن یا نکردن از کلمات انگلیسی در صحبت های روزمره است ، بدین ترتیب که اگر کلمه ای معادل فارسی دارد بهتر است از معادل فارسی آن استفاده کنیم و نه کلمه انگلیسی .

دیشب در حال نوشتن مطلبی بودم و در آن به جایی رسیدم که میخواستم از مفهوم unnecessary استفاده کنم ، هر چه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم  معادل فارسی برای آن پیدا کنم ، پس به ترجمه گر گوگل مراجعه کردم . در ترجمه گر گوگل به این ترجمه ها برای کلمه unnecessary برخوردم : غیر ضروری – غیر لازم – غیر واجب

هرچه فکر کردم دیدم که واقعا نمیتوانم آن مفهومی که در ذهنم است را با این کلمات به مخاطب منتقل کنم ، بنابراین تصمیم گرفتم از همان unnecessary استفاده کنم . نکته ای که در آن چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم برای یافتن معادل فارسی و تصمیم به استفاده از کدام ترجمه یا کلمه اصلی ، متوجه اش شدم این بود که دانستن زبانی دیگر دایره لغات و دقت کلام ما را افزایش میدهد ، شاید اگر قبلا که کلمه unnecessary را نمیدانستم ، اگر میخواستم از چنین مفهومی استفاده کنم از کلمه ” اضافه – اضافی ” استفاده میکردم ، به نحوی که میگفتم این کار اضافه است ، اما میدانیم که اضافه ، از لحاظ مفهومی با unnecessary برابر نیست .

پس نتیجه گرفتم که دانستن زبان دیگر و آشنایی با کلمات آن ، دایره لغات و دقت کلام ما را افزایش میدهد ، چنانکه دانستن ضرب المثل هایی از زبان های مختلف و فرهنگ های مختلف به ما در رساندن مفهوم مد نظر کمک و دقت کلاممان را افزایش میدهد .

کتاب زندگی امیر – قسمت یازدهم

لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم ، پای کامپیوترم نشستم و بازی رو اجرا کردم . زیر لب گفتم :

-این بی حوصلگی فقط امشب هست ، این افکار بیخودی فقط امشب هستن ، این بیهودگی فقط امشب هست .

از اعتراف به بیهوده بودن زندگیم شرمسار شدم . هدفون رو روی سرم گذاشتم و مثل همیشه برای فرار از فکر و واقعیت به مانیتور کامپیوترم خیره شدم …

به محض اینکه بازی رو اجرا کردم از طرف هم تیمی ام توی مسابقات پیام اومد .

-سلام ، شما همونی که قراره هم تیمی ما باشی ؟

جواب دادم :

-سلام ، آره

-اسمت چیه ؟

-امیر

ادامه ی مطلب